درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۱۱
وارد حیاط که شدیم تنم لرز کرد.
انگار وسط سرمای زمستون با لباس نازک رفته بودم بیرون.
هر چقدر به پارکینگ نزدیک تر میشدیم تن منم بیشتر یخ میزد.
وارد پارکینگ شدیم و بعد از پارک کردن ماشین بدون اینکه نگاهی کنه گفت:
-پیاده شو
اهل گریه و التماس نبودم!!
خودم رو کوچیک نمیکردم ولی توی اون لحظه دلم میخواست
به پاهاش بیفتم و بگم نزن،من دیگه جون ندارم.
ولی وقتی پیاده شد و نگاه برزخیش رو بهم انداخت
تن یخ زده م رو تکون دادم و پیاده شدم.
هر چی زودتر کتک میخوردم زودتر خلاص میشدم:
-دنبالم بیا
صداش هم مثل برف زمستون سرد بود،ازش سرما ساتع میشد.
پاهای سنگینم رو تکون دادم و از در پشتی پارکینگ خارج شدیم.
خدا رو شکر میکردم که حداقل خونه نمیرفتیم.
صدای پیامک گوشیم که بلند شد حدس میزدم اسی باشه.
اما اونقدر ترسیده و رنجور بودم که نمیتونستم جواب بدم.
وارد انباری که شدیم نفسم حبس شد.انگار وارد قتلگاه شدیم.
به طرفم چرخید و دستش رو به دراز کرد:
-گوشیت!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۱۲
نمیدونم چرا ترسیده بودم.
حس یه آدم خطاکار رو داشتم ،یه آدم خیانتکار که یه کار اشتباهی انجام داده.
توی گوشیم چیزی نداشتم که بترسم اما اگه پیامک های اسی رو میدید دردسر میشد.
من ایزد و ذهن شکاکش رو میشناختم برای همین استرس ولم نمیکرد.
طوری که قلبم تند و پر صدا میکوبید،شبیه اسبی که روی زمین پا میکوبه.
در حالیکه چشمام دو دو میزد یه قدم به عقب برداشتم و گفتم:
-گوشی یه وسیله شخصیه...
مگه من با گوشی تو...
قبل از اینکه حرفم تموم شه گونه م از شدت ضرب دستش سوخت:
-زر ناشتا نزن خوشگلم...!!
این حرفا واسه آدم حسابیاست
نه تو و امثال تو...
اشکام بی اختیار روی گونه م چکید،حرفاش از ضرب دستش بیشتر سوز داشت.
وحشیانه بهش نگاه کردم و گفتم:
-مگه امثال من ...
اینبار سیـ.لی محکم تری زد،طوری که صورتم به عقب برگشت.
باز دستش رو دراز کرد و دستوری غرید:
-گفتم گوشی!
سرم رو بالا انداختم:
-نمیدم...این یکی دیگه...
و بازم حرفای نصفه ای که روی زبونم موند و اینبار با پشت دست توی دهنم کوبید:
-انگار زبون خوش حالیت نمیشه!
هنوز خون توی دهنم رو قورت نداده بودم
که تن.م رو به دیوار کوبید و گوشی رو از توی کیفم بیرون کشید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی تا بوده همین بوده..❤️🩹
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اتفاقا من دیگه حالیم شده کلا با منطق سرکار دارم!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
+میدونی؛ آدما همیشه مثل یک خدا باهام رفتار میکنن.
-یعنی چجوری؟
+منو نادیده میگیرن مگه اینکه چیزی ازم بخوان.
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4