eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
789 عکس
647 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ بهش مسواک و خمیر دندون داده بودم با حوله نو و تمیز. زن بودن براش چقدر حس خوبی داشت. تا به حال تجربه نکرده بودم. دلم می‌خواست کلی براش زنانگی خرج کنم و اونم همونجوری بهم نگاه کنه. همون نگاه های گاه و بیگاه که ته دلم رو قلقلک میداد. تازه داشت یادم می‌اومد عاشقش شده بودم عاشق مرد خوشتیپی که شونه های پهنش دل هر دختری رو میلرزوند. از سرویس که بیرون اومد  بالشتم رو روی کاناپه گذاشتم و دراز کشیدم. قبل از اومدن ایزد گوشیم رو چک کرده و روی سایلنت گذاشته بودم تا باز توی دردسر نیستم. ایزد که روی تخت نشست پتو رو روی خودم کشیدم: -میدونم جات که عوض بشه خوابت نمی‌بره اگه بخوای برات شیر گرم میارم بالشتش رو به تاج تخت تکیه داد و گفت: -نه...بگیر بخواب تو هم امشب بدخواب شدی یکم کتاب بخونم چشام گرم میشه تیشرتش رو در آورد و روی پا تختی انداخت،با ه.یزی بهش خیره شدم. به شکم شش تیکه و عضلات پیچ در پیچش. هـ..وس دست کشیدن روی اون تیکه ها داشت دیوونه م میکرد. زیر نور آباژورِ کنار تخت،با بالا تنه لخ.ت کتاب میخوند.شبیه فیلما. همونقدر رمانتیک و جذاب. و من توی تاریکی زل زده بودم بهش. بدون اینکه نگاهش رو از روی کتاب برداره گفت: -بخواب اینقدر بهم نگاه نکن تمرکزم و میگیری لبخند غمگینی زدم: -داشتم فکر میکردم اگه دوستم داشتی احتمالا الان غر میزدم چراغ و خاموش کن خوابم نمیبره بعد میچپیدم تو بغـ.لت -چرت نگو نصفه شبی! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب یه کرمی افتاده بود توی جونم که نمیذاشت بخوابم. یه کرمی که توی وجودم وول میخورد و هیجان زدم میکرد. چون اولین بار بود که بعد از ۵ سال شوهرم توی اتاق.م می‌خوابید. سلول به سلول تنم آغوشش رو میخواست اما اون حتی بهم نگاه هم نمیکرد و بی تفاوت کتاب میخوند. چند بار هم پلک هام رو روی هم فشار دادم تا بخوابم اما فایده نداشت. بی خوابی زده بود به سرم. بالاخره وقتی آباژور رو خاموش کرد و زیر پتو خزید چشمام رو باز کردم و توی تاریکی اونقدر بهش خیره شدم تا صدای نفس هاش منظم شد. اون شب به طرز عجیبی دلم می‌خواست یکاری کنم. اگه خجالت نمی‌کشیدم حتما میرفتم و توی بغ..لش میخوابیدم حتی اگه باز زخم زبون میزد یا من رو از خودش می‌روند. خیلی تلاش کردم تا با وسوسه هام بجنگم،نمیخواستم خودم رو کوچیک کنم. برای اینکه نبینمش پتو رو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم. هیچ وقت عادت نداشتم پتو رو روی سرم بکشم،نفسم تنگ میشد ولی برای اینکه نبینمش تحمل می‌کردم. اونقدر اون زیر موندم تا پشت پلکام گرم شد و کم کم خوابم گرفت. هنوز خوابم سنگین نشده بود که پتو رو کنار زدم تا بتونم نفس بکشم و بعدش خوابم برد. خوابی که پر توهم و خیال بود،عطرش که اون حوالی رو پر کرد حس کردم اگه دستم رو دراز کنم میتونم لمسش کنم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- ریشه‌ی تمام اَندوه‌ها، توقع داشتن از دیگرانه. ‌‌
- اصرار به موندن ، آدما رو رفتنی تر می‌کنه. ‌‌
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ خوابی که میدیدم زیادی شیرین بود ،ته دلم کیلو کیلو قند آب میشد. ایزد با همون بالا تن.ه ل.خت به آرومی کنار مبل نشست. خیلی آروم نفس میکشید،شاید میترسید بیدار شم. دستم رو دراز کردم تا لم.سش کنم ولی اونقدر دور بود که دستم بهش نمی‌رسید. اما اون نزدیک بود،موهای توی صورتم رو به نرمی کنار زد و به صورتم خیره شد. کاش توی بیداری یبار اونجوری نگاهم میکرد اون وقت من براش میمردم. انگشت شستش رو روی گونه م کشید،پوستش به نرمی و سبکی پر بود. سرم رو نزدیک تر بردم تا راحت تر نوازشم کنه. من احتیاج داشتم به یکم عشق. یه ب..وسه عاشقانه. یکم مهربونی. انگار خدا حرفم رو شنیده بود،سرش رو نزدیک آورد و ل.ب هاش روی گونه م نشست. یه ب.وسه آروم، اونقدر آروم که حس کردم اصلا ل.ب هاش پوستم رو لمس نکرده. ولی مهم نبود، همینکه ایزد من رو ب.وسید ته دلم‌ گرم میشد. حالا بیشتر میخواستم،مثلا یه بغ.ل محکم. بین بازوهاش فشارم میداد و صدای شکستن استخوون هام رو می‌شنیدم. اونشب به گمونم خدا زیادی با دلم راه میومد،ایزد خم شد تا بـ.غلم کنه. دستاش رو که دورم پیچید نفهمیدم چی شد که از خواب پریدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ توی جام نیم خیز شدم و به مردی که روی تـ..خت خوابیده بود نگاهی انداختم. دستش رو روی چشمش گذاشته و آروم نفس می‌کشید. اما من حاضر بودم قسم بخورم که حسش کردم. رد گرم انگشتش روی گونه ی یخ زده م هنوز جولان میداد. هنوز گرم بود. عطرش روی خیلی نزدیک حس میکردم. با یادآوری بـ.وسه ش گونه هام گر گرفت. بخدا که خواب نبودم، ایزد من رو بـ.وسید بود. دوباره نگاهم به طرفش چرخید. روی قفسه ی سینه ش که آروم و منظم بالا و پایین میشد و بهم میگفت که خوابش عمیقه و امکان نداره که بیدار باشه. با ذهن درگیر دوباره دراز کشیدم. حتما خواب دیده بودم،یه خواب که بارها توی واقعیت آرزو میکردم. اه بلندی کشیدم و پشتم رو بهش کردم و چشم بستم. کاش شوخیم رو جدی نمیگرفت و نمی‌اومد. داشتم زندگیم رو میکردم و حالا بعد از اون هر شب یه سوال توی ذهنم نقش می‌بست که واقعا خواب بود یا نه. دستم رو روی جای بـ.وسه ش گذاشتم تا بیشتر حسش کنم. اون ب..وسه ی شیرین برام حکم زهرمار داشت. اگه هنوز تنها زنش بودم کلی ذوق میکردم اما اون‌مرد حالا یه زن دیگه داشت که توی اتاق بغـ.لی زندگی میکرد. ایزد حتی اگه عاشقمم‌ میشد دیگه قبولش نمیکردم یهو بی هوا..😈 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- İçimi kararttı sensiz geceler شب ها بی تو درونم رو تاریک کردن🖤 ‌‌‌