درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۷
خوابی که میدیدم زیادی شیرین بود ،ته دلم کیلو کیلو قند آب میشد.
ایزد با همون بالا تن.ه ل.خت به آرومی کنار مبل نشست.
خیلی آروم نفس میکشید،شاید میترسید بیدار شم.
دستم رو دراز کردم تا لم.سش کنم ولی اونقدر دور بود که دستم بهش نمیرسید.
اما اون نزدیک بود،موهای توی صورتم رو به نرمی کنار زد و به صورتم خیره شد.
کاش توی بیداری یبار اونجوری نگاهم میکرد اون وقت من براش میمردم.
انگشت شستش رو روی گونه م کشید،پوستش به نرمی و سبکی پر بود.
سرم رو نزدیک تر بردم تا راحت تر نوازشم کنه.
من احتیاج داشتم به یکم عشق.
یه ب..وسه عاشقانه.
یکم مهربونی.
انگار خدا حرفم رو شنیده بود،سرش رو نزدیک آورد و ل.ب هاش روی گونه م نشست.
یه ب.وسه آروم، اونقدر آروم که حس کردم اصلا ل.ب هاش پوستم رو لمس نکرده.
ولی مهم نبود، همینکه ایزد من رو ب.وسید ته دلم گرم میشد.
حالا بیشتر میخواستم،مثلا یه بغ.ل محکم.
بین بازوهاش فشارم میداد و صدای شکستن استخوون هام رو میشنیدم.
اونشب به گمونم خدا زیادی با دلم راه میومد،ایزد خم شد تا بـ.غلم کنه.
دستاش رو که دورم پیچید نفهمیدم چی شد که از خواب پریدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۸
توی جام نیم خیز شدم و به مردی که روی تـ..خت خوابیده بود نگاهی انداختم.
دستش رو روی چشمش گذاشته و آروم نفس میکشید.
اما من حاضر بودم قسم بخورم که حسش کردم.
رد گرم انگشتش روی گونه ی یخ زده م هنوز جولان میداد.
هنوز گرم بود.
عطرش روی خیلی نزدیک حس میکردم.
با یادآوری بـ.وسه ش گونه هام گر گرفت.
بخدا که خواب نبودم، ایزد من رو بـ.وسید بود.
دوباره نگاهم به طرفش چرخید.
روی قفسه ی سینه ش که آروم و منظم بالا و پایین میشد و بهم میگفت که خوابش عمیقه و امکان نداره که بیدار باشه.
با ذهن درگیر دوباره دراز کشیدم.
حتما خواب دیده بودم،یه خواب که بارها توی واقعیت آرزو میکردم.
اه بلندی کشیدم و پشتم رو بهش کردم و چشم بستم.
کاش شوخیم رو جدی نمیگرفت و نمیاومد.
داشتم زندگیم رو میکردم و حالا بعد از اون هر شب یه سوال توی ذهنم نقش میبست که واقعا خواب بود یا نه.
دستم رو روی جای بـ.وسه ش گذاشتم تا بیشتر حسش کنم.
اون ب..وسه ی شیرین برام حکم زهرمار داشت.
اگه هنوز تنها زنش بودم کلی ذوق میکردم اما اونمرد حالا یه زن دیگه داشت که توی اتاق بغـ.لی زندگی میکرد.
ایزد حتی اگه عاشقمم میشد دیگه قبولش نمیکردم یهو بی هوا..😈
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @saye_orginalJadoo_۲۰۲۶_۰۶_۰۹_۰۵_۱۷_۱۱_۳۶۴.mp3
زمان:
حجم:
20.3M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۰
اون روز استرس عجیبی افتاده بود به جونم.
چند باری به اسی و هادی زنگ زده بودم اما جواب نمیدادن.
بابا هم که اکثرا توی چرت بود و گوشی خرابش زنگ هم میزد متوجه نمیشد.
گوشی رو توی جیبم برگردوندم و سعی کردم با کارای خونه خودم رو مشغول کنم.
چایی رو دم و صبحانه رو آماده کردم.
الناز و ایزد همیشه با هم میومدن سر میز،اونم نزدیکی های ظهر.
تا لنگ ظهر میخوابیدن و ناهار رو هم بعد از ظهر میخوردن.
با اینکه کارشون با نظم و دیسیپلین سختگیرانه سر و کار داشت اما توی خونه و زمان استراحت هیچ نظمی نداشتن.
بی حوصله مواد قرمه سبزی رو تفت دادم و خورشت رو بار گذاشتم.
شب قبل ایزد توی اتاقم خوابید،برای همین بدخواب شده بودم.
حس میکردم برای همین بدخلق شدم
بدنمم به خاطر خوابیدن روی مبل درد میکرد.
سوت کتری که بلند شد زیر خورشت رو کم کردم و برای خودم چایی ریختم.
هنوز روی صندلی ننشسته بودم که ایزد وارد آشپزخونه شد.
بدون اینکه سلام کنه پشت میز نشست و دستور داد:
-واسه منم بریز!
اون روز بی حوصله بودم.
نه اعصاب کلکل داشتم،نه میتونستم زور گفتنش رو تحمل کنم.
مثل خودش پشت میز نشستم و با بداخلاقی گفتم:
-نوکرت غلام سیاه
پاشو خودت بریز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏