درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۵۸
توی جام نیم خیز شدم و به مردی که روی تـ..خت خوابیده بود نگاهی انداختم.
دستش رو روی چشمش گذاشته و آروم نفس میکشید.
اما من حاضر بودم قسم بخورم که حسش کردم.
رد گرم انگشتش روی گونه ی یخ زده م هنوز جولان میداد.
هنوز گرم بود.
عطرش روی خیلی نزدیک حس میکردم.
با یادآوری بـ.وسه ش گونه هام گر گرفت.
بخدا که خواب نبودم، ایزد من رو بـ.وسید بود.
دوباره نگاهم به طرفش چرخید.
روی قفسه ی سینه ش که آروم و منظم بالا و پایین میشد و بهم میگفت که خوابش عمیقه و امکان نداره که بیدار باشه.
با ذهن درگیر دوباره دراز کشیدم.
حتما خواب دیده بودم،یه خواب که بارها توی واقعیت آرزو میکردم.
اه بلندی کشیدم و پشتم رو بهش کردم و چشم بستم.
کاش شوخیم رو جدی نمیگرفت و نمیاومد.
داشتم زندگیم رو میکردم و حالا بعد از اون هر شب یه سوال توی ذهنم نقش میبست که واقعا خواب بود یا نه.
دستم رو روی جای بـ.وسه ش گذاشتم تا بیشتر حسش کنم.
اون ب..وسه ی شیرین برام حکم زهرمار داشت.
اگه هنوز تنها زنش بودم کلی ذوق میکردم اما اونمرد حالا یه زن دیگه داشت که توی اتاق بغـ.لی زندگی میکرد.
ایزد حتی اگه عاشقمم میشد دیگه قبولش نمیکردم یهو بی هوا..😈
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @saye_orginalJadoo_۲۰۲۶_۰۶_۰۹_۰۵_۱۷_۱۱_۳۶۴.mp3
زمان:
حجم:
20.3M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۰
اون روز استرس عجیبی افتاده بود به جونم.
چند باری به اسی و هادی زنگ زده بودم اما جواب نمیدادن.
بابا هم که اکثرا توی چرت بود و گوشی خرابش زنگ هم میزد متوجه نمیشد.
گوشی رو توی جیبم برگردوندم و سعی کردم با کارای خونه خودم رو مشغول کنم.
چایی رو دم و صبحانه رو آماده کردم.
الناز و ایزد همیشه با هم میومدن سر میز،اونم نزدیکی های ظهر.
تا لنگ ظهر میخوابیدن و ناهار رو هم بعد از ظهر میخوردن.
با اینکه کارشون با نظم و دیسیپلین سختگیرانه سر و کار داشت اما توی خونه و زمان استراحت هیچ نظمی نداشتن.
بی حوصله مواد قرمه سبزی رو تفت دادم و خورشت رو بار گذاشتم.
شب قبل ایزد توی اتاقم خوابید،برای همین بدخواب شده بودم.
حس میکردم برای همین بدخلق شدم
بدنمم به خاطر خوابیدن روی مبل درد میکرد.
سوت کتری که بلند شد زیر خورشت رو کم کردم و برای خودم چایی ریختم.
هنوز روی صندلی ننشسته بودم که ایزد وارد آشپزخونه شد.
بدون اینکه سلام کنه پشت میز نشست و دستور داد:
-واسه منم بریز!
اون روز بی حوصله بودم.
نه اعصاب کلکل داشتم،نه میتونستم زور گفتنش رو تحمل کنم.
مثل خودش پشت میز نشستم و با بداخلاقی گفتم:
-نوکرت غلام سیاه
پاشو خودت بریز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۱
چند لحظه خیره بهم نگاه کردم.
بدون اینکه سر بلند کنم هم میدونستم چقدر تعجب کرده.
چون هیچ وقت حاضر جوابی نمیکردم،عادت نداشتم بد حرف بزنم.
ولی اون روز فرق داشت.
یه حس مزخرفی داشتم که نمیذاشت درست فکر کنم.
یادم نبود آدم روبروم ایزد توتونچیه، هیچ کاری رو بی جواب نمیذاره.
وقتی بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و سراغ گاز رفت دلم بیشتر به شور افتاد.
یه حسی میگفت اوضاع اصلا خوب نیست.
شایدم نگرانی برای اسی و هادی باعث میشد آروم و قرار نداشته باشم.
دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و توی جیبم برگردوندم.
هنوزم هیچ پیام یا زنگی نداشتم.
ایزد با لیوان چایی پشت میز نشست و یه تیکه نون برداشت.
سکوتش آزارم میداد ولی ترجیح میدادم هیچ کدوم حرفی نزنیم تا یکم آرامش داشته باشم.
دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و دوباره و دوباره توی دلم رخت شستن.
نمیدونستم اون روز چه مرگم شده.
به فکرم رسیده بود برم خونه مون و به هادی و بابا سر بزنم ولی میترسیدم به ایزد رو بندازم.
برخوردم سر چایی اصلا خوب نبود و از اونجایی که ایزد رو میشناختم میدونستم چه جوابی میده.
اگه یواشکی میرفتمم گیر میفتادم و بازم کارم به کتک میکشید.
با لیوان چایی بازی میکردم که صداش من رو از فکر بیرون آورد:
-پول لازم داشتی که رفتی سراغ کار؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏