درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۰
اون روز استرس عجیبی افتاده بود به جونم.
چند باری به اسی و هادی زنگ زده بودم اما جواب نمیدادن.
بابا هم که اکثرا توی چرت بود و گوشی خرابش زنگ هم میزد متوجه نمیشد.
گوشی رو توی جیبم برگردوندم و سعی کردم با کارای خونه خودم رو مشغول کنم.
چایی رو دم و صبحانه رو آماده کردم.
الناز و ایزد همیشه با هم میومدن سر میز،اونم نزدیکی های ظهر.
تا لنگ ظهر میخوابیدن و ناهار رو هم بعد از ظهر میخوردن.
با اینکه کارشون با نظم و دیسیپلین سختگیرانه سر و کار داشت اما توی خونه و زمان استراحت هیچ نظمی نداشتن.
بی حوصله مواد قرمه سبزی رو تفت دادم و خورشت رو بار گذاشتم.
شب قبل ایزد توی اتاقم خوابید،برای همین بدخواب شده بودم.
حس میکردم برای همین بدخلق شدم
بدنمم به خاطر خوابیدن روی مبل درد میکرد.
سوت کتری که بلند شد زیر خورشت رو کم کردم و برای خودم چایی ریختم.
هنوز روی صندلی ننشسته بودم که ایزد وارد آشپزخونه شد.
بدون اینکه سلام کنه پشت میز نشست و دستور داد:
-واسه منم بریز!
اون روز بی حوصله بودم.
نه اعصاب کلکل داشتم،نه میتونستم زور گفتنش رو تحمل کنم.
مثل خودش پشت میز نشستم و با بداخلاقی گفتم:
-نوکرت غلام سیاه
پاشو خودت بریز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۱
چند لحظه خیره بهم نگاه کردم.
بدون اینکه سر بلند کنم هم میدونستم چقدر تعجب کرده.
چون هیچ وقت حاضر جوابی نمیکردم،عادت نداشتم بد حرف بزنم.
ولی اون روز فرق داشت.
یه حس مزخرفی داشتم که نمیذاشت درست فکر کنم.
یادم نبود آدم روبروم ایزد توتونچیه، هیچ کاری رو بی جواب نمیذاره.
وقتی بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و سراغ گاز رفت دلم بیشتر به شور افتاد.
یه حسی میگفت اوضاع اصلا خوب نیست.
شایدم نگرانی برای اسی و هادی باعث میشد آروم و قرار نداشته باشم.
دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و توی جیبم برگردوندم.
هنوزم هیچ پیام یا زنگی نداشتم.
ایزد با لیوان چایی پشت میز نشست و یه تیکه نون برداشت.
سکوتش آزارم میداد ولی ترجیح میدادم هیچ کدوم حرفی نزنیم تا یکم آرامش داشته باشم.
دوباره به گوشیم نگاهی انداختم و دوباره و دوباره توی دلم رخت شستن.
نمیدونستم اون روز چه مرگم شده.
به فکرم رسیده بود برم خونه مون و به هادی و بابا سر بزنم ولی میترسیدم به ایزد رو بندازم.
برخوردم سر چایی اصلا خوب نبود و از اونجایی که ایزد رو میشناختم میدونستم چه جوابی میده.
اگه یواشکی میرفتمم گیر میفتادم و بازم کارم به کتک میکشید.
با لیوان چایی بازی میکردم که صداش من رو از فکر بیرون آورد:
-پول لازم داشتی که رفتی سراغ کار؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @saye_orginalZogh_۲۰۲۶_۰۶_۱۱_۰۱_۵۲_۲۸_۵۹۵.mp3
زمان:
حجم:
14.9M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۲
سؤالش عجیب نبود،چون ایزد روی کوچیک ترین چیزایی که مربوط بهم میشد حساسیت به خرج میداد.
فقط وقتی خان بابا زنده بود به پول و حساب بانکی و یه سری چیزا کار نداشت چون خود خان بابا حمایتم میکردم.
حساب بانکیم به لطف اون پیرمرد همیشه پر بود و نیازی به چیزی نداشتم.
وقتی نگاه منتظرش رو دیدم سرم رو به علامت آره تکون دادم:
-چرا به خودم نگفتی؟
لیوان خالی رو بی حوصله عقب کشیدم و جواب دادم:
-چون فکر میکردم بهم نمیدی!
توی چشماش خیره شدم.
توی چشمایی که حالا با شرارت بهم خیره شده بودن:
-درست فکر کردی
قلب بیچاره یهو سقوط آزاد رو تجربه کرد،
با صدای بدی افتاد پایین و شکست :
-من پول مفت به کسی نمیدم
چشم بستم و چنان لبم رو گاز گرفتم که به خون افتاد.
حرفهای تلخ و توهینهاش هر روز توانم رو میگرفت و ذره ذره جون به لبم میکرد.
حالا سرم گیج میرفت.
یه سر گیجه که منگ و کلافه م میکرد و میدونستم تهش چیز خوبی نیست:
-یعنی چی؟ چی میخوای بگی؟
-فرشته چقدر بهت میده؟
بدون فکر گفتم:
-هر ناخن ۲۰۰ تا ۲۵۰ بستگی به کارش داره
-چقدر طول میکشه؟
-حدودا یک ساعت
سری تکون داد و گفت:
-من دو برابرش و بهت میدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏