درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۲
سؤالش عجیب نبود،چون ایزد روی کوچیک ترین چیزایی که مربوط بهم میشد حساسیت به خرج میداد.
فقط وقتی خان بابا زنده بود به پول و حساب بانکی و یه سری چیزا کار نداشت چون خود خان بابا حمایتم میکردم.
حساب بانکیم به لطف اون پیرمرد همیشه پر بود و نیازی به چیزی نداشتم.
وقتی نگاه منتظرش رو دیدم سرم رو به علامت آره تکون دادم:
-چرا به خودم نگفتی؟
لیوان خالی رو بی حوصله عقب کشیدم و جواب دادم:
-چون فکر میکردم بهم نمیدی!
توی چشماش خیره شدم.
توی چشمایی که حالا با شرارت بهم خیره شده بودن:
-درست فکر کردی
قلب بیچاره یهو سقوط آزاد رو تجربه کرد،
با صدای بدی افتاد پایین و شکست :
-من پول مفت به کسی نمیدم
چشم بستم و چنان لبم رو گاز گرفتم که به خون افتاد.
حرفهای تلخ و توهینهاش هر روز توانم رو میگرفت و ذره ذره جون به لبم میکرد.
حالا سرم گیج میرفت.
یه سر گیجه که منگ و کلافه م میکرد و میدونستم تهش چیز خوبی نیست:
-یعنی چی؟ چی میخوای بگی؟
-فرشته چقدر بهت میده؟
بدون فکر گفتم:
-هر ناخن ۲۰۰ تا ۲۵۰ بستگی به کارش داره
-چقدر طول میکشه؟
-حدودا یک ساعت
سری تکون داد و گفت:
-من دو برابرش و بهت میدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۳
داشتم احساس خطر میکردم
ایزد همیشه با خونسردی بدترین بلاها رو سرم میآورد، حالا هم یه چیزی توی سرش بود که اصلا خوب به نظر نمیرسید.
بالا تنه م رو روی میز جلو کشیدم و مشکوک پرسیدم:
-برای چی؟
باید چکار کنم؟
-همون کاری که تا الان تو این خونه میکردی
کار یه خدمتکار تمام وقت
ولی بعد از این بهت حقوق میدم
احساس میکردم از گوشام دود میزنه بیرون.
حالا رسیده بودیم به همونجایی که میترسیدم.
ضربان قلبم توی سرم نبض میکوبید، حال غریبی داشتم.
از جام بلند شدم و خواستم از آشپزخونه برم که صدای تند و دستوریش باعث شد مثل یه گربه ترسیده سرجام وا برم:
-بشین سرجات
مگه اجازه دادم که بری؟
اگه اون لحظه کوتاه میاومدم فکر میکرد میتونه وادارم کنه هر کاری کنم.
دستم رو روی میز کوبیدم و گفتم:
-بسه...چقدر میخوای تحقیرم کنی؟
خجالت نمیکشی داری میگی خدمتکارت بشم؟
قبل از اینکه عقب بکشم به یقه م چنگ زد و تنم رو با خشونت به طرف خودش کشید:
-خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم،چون بار دیگه تکرار نمیکنم
سرش رو جلوتر آورد و خیره به چشمام ادامه داد:
-بعد از این میتمرگی تو خونه و فقط کارای اینجا رو میکنی
منم حقوقت و مثل فریبا ماه به ماه میریزم به حسابت
شیر فهم شد؟
-چون...چون چایی نریختم داری...
نیشخندی زد و با نوک انگشت به شقیقه م کوبید:
-به این مغز فندقیت فشار نیار عسلم
فقط بگو چشم
بدون اجازه پات و از این خونه بذار بیرون ببین خردش میکنم یا نه
یبار دیگه هم این زنیکه بهت زنگ بزنه میرم جلوی آرایشگاه حقش و میذارم کف دستش
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @saye_orginalremix shayea_۲۰۲۶_۰۶_۱۲_۰۱_۵۰_۲۶_۲۵۵.mp3
زمان:
حجم:
11.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از تبادل موقت
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
⭕️دخترتو شب هرجایی نزار بمونه ❗️
چند وقت قبل خواهرم مینا اومده بودن شام خونمون موقع رفتن #دخترم هی اصرار کرد مامان توروخدا بزار منم با خاله اینا برم #شب اونجا بخوابم پیشِ دخترش !!
باباش اصلا راضی نبود تا اینکه بخاطر اصرارای #دخترم اجازه داد یه #شب بمونه ! اخرشب دیدم چندتا پیامک از دخترم اومده که مامان تور......
ینی قلبم اومد تو دهنم..😭😭
با #هول و ولا همسرمو #بیدار کردم و رفتیم در خونه ی خواهرم که #دیدیم
خدا قسمت نکنه... 💔😱...👇
❌ادامشو حتما دختردارا بخونن👇
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۴
نگاهم به طرف پایین کشیده شد
روی لباس زیرای گرون قیمت الناز که کنارش ش...ورت ایزد هم به چشم میخورد.
حالم بد شده بود،هر دفعه بهونه جدیدتری برای آزارم پیدا میکرد.
خلاقیت داشت لعنتی،میدونست چکار کنه که تا ته بسوزم.
دندون روی هم سابیدم
و در حالیکه کم کم از عصبانیت به نقطه جوش میرسیدم یه قدم به عقب برداشتم و غریدم:
-من کل.ـــفتت نیستم جناب توتونچی
اینم بده الناز جونت بشوره همینکه هر شب کنارت میخوابه
اون زنته...وظیفشه
نیشخندش آتیش به جونم زد:
-خودت میگی الناز زنمه پس با تو فرق داره
خنده هیستریکی کردم و به طرف در اتاق رفتم:
-برو به درک!
-تو حسابت هیچ پولی نیست
بهش احتیاج داری
-فعلا که ۴۰ تومن دارم بعدش خدا بزرگه
-نداری
پاهام به زمین میخکوب شدن
انگار گوشام اشتباه شنیده بودن.
با تعجب به عقب برگشتم:
-یعنی چی؟
من ۴۰ میلیون پول دارم
-تا دیشب آره...
ولی الان نداری
از حسابت برداشت کردم
نمیدونستم عصبانیم یا گیج.
شایدم گوشام مشکل پیدا کرده بودن و درست نمیشنیدم:
-چرا...چرا اینکارو کردی؟
-چون من شوهرتم
اختیار دارتم میتونم
و بعد با بدجنسی به سبد اشاره کرد و گفت:
-حالا هم اگه به پول نیاز داری هر کاری رو که گفتم بدون چون و چرا انجام میدی
تا ساعت ۱۲ وقت داری اینا رو بشوری
حتی یه دقیقه بعد از ۱۲ بیاری بهت هیچ پولی نمیدم
و بعد بی توجه به حال بد و بدنی که مثل بید مجنون میلرزید از کنارم رد شد و از اتاق بیرون زد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۵
در اتاق که بسته شد حس میکردم دارم خفه میشم.
ایزد دیوونه م میکرد.
هر بار که یکم اوضاع بهتر میشد با چنان قدرتی برمیگشت و اذیتم میکرد
که تا مدت ها نمیتونستم ویرونه هایی که ازم باقی مونده بود رو سر پا کنم.
با حرص به سبد رخت چرکا لگد کوبیدم و جیغ کشیدم.
اون مرد روانیم کرده بود،چجوری میتونست هر بار بدتر از قبل آزارم بده؟
لباس ها رو زیر پاهام له کردم و از اتاق بیرون زدم.
داشتم منفجر میشدم و نمیدونستم باید چکار کنم.
وارد اتاقم شدم و چنان در رو محکم کوبیدم که شک نداشتم صداش تا حیاط هم رفته.
ولی برام مهم نبود.
فقط میخواستم آروم شم.
به طرف آیینه اتاق رفتم،یکی از عطر های گرون قیمتم رو برداشتم و توی آیینه کوبیدم.
صدای شکستنش روحم رو التیام میداد.
تنم اما هنوز از خشم میلرزید .
به طرف بالکن رفتم و هوای تازه که وارد ریه هام شد عصبانیتم فروکش کرد.
روی صندلی نشستم و بغضم با صدا شکست.
آخه چطور باید خودم رو از اون منجلاب نجات میدادم.
دستام رو روی صورتم گذاشتم و زار زدم،کاش حداقل یه نفر رو داشتم که کمکم کنه.
تلفنم که زنگ خورد گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم
شماره هادی رو که دیدم فورا تماس رو برقرار کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏