eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
787 عکس
645 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️ 🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭 https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ در اتاق که بسته شد حس میکردم دارم خفه میشم. ایزد دیوونه م میکرد. هر بار که یکم اوضاع بهتر میشد با  چنان قدرتی برمیگشت و اذیتم میکرد که تا مدت ها نمیتونستم ویرونه هایی که ازم باقی مونده بود رو سر پا کنم. با حرص به سبد رخت چرکا لگد کوبیدم و جیغ کشیدم. اون مرد روانیم کرده بود،چجوری می‌تونست هر بار بدتر از قبل آزارم بده؟ لباس ها رو زیر پاهام له کردم و از اتاق بیرون زدم. داشتم منفجر میشدم و نمیدونستم باید چکار کنم. وارد اتاقم شدم و چنان در رو محکم کوبیدم که شک نداشتم صداش تا حیاط هم رفته. ولی برام مهم نبود. فقط میخواستم آروم شم. به طرف آیینه اتاق رفتم،یکی از عطر های گرون قیمتم رو برداشتم و توی آیینه کوبیدم. صدای شکستنش روحم رو التیام میداد. تنم اما هنوز از خشم میلرزید . به طرف بالکن رفتم و هوای تازه که وارد ریه هام شد عصبانیتم فروکش کرد. روی صندلی نشستم و بغضم با صدا شکست. آخه چطور باید خودم رو از اون منجلاب نجات میدادم. دستام رو روی صورتم گذاشتم و زار زدم،کاش حداقل یه نفر رو داشتم که کمکم  کنه. تلفنم که زنگ خورد گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم ، شماره هادی رو که دیدم فورا تماس رو برقرار کردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ گوشی رو که قطع کردم همونجا توی خودم جمع شدم. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و هق زدم. خودم کم بودم که حالا باید غصه هادی رو هم میخوردم. مستاصل و درمونده به اطراف نگاه کردم. لعنت به کارت بانکی که از وقتی که اومد هیچ کس تو خونه پول نداشت. کاش یکم مثل قدیما پول قایم میکردم تا همچین روزی به دادم میرسید. گوشیم رو برداشتم و به اسی زنگ زدم. اونم هنوز خاموش بود. تمام طلاهامم توی گاوصندوق بود و من رمزش رو نداشتم. حتی اگه رمزش رو هم داشتم ایزد اگه میفهمید به طلاها دست زدم بیچاره م میکردم. از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. هیچ چیز قیمتی ای نداشتم که بفروشم. جز لباسام که اونم نمیتونستم بفروشم. اصلا مگه چقدر بابتش میدادن. تنها راهم خود نامردش بود. به در بسته اتاق نگاهی انداختم،باید غرورم رو می‌شکستم و میرفتم سراغش . اون وقت به هدفش میرسید و بیشتر خردم میرد. وقتی پیامک هادی روی گوشیم ظاهر شد دلم هری ریخت: -بجنب هوری،شارژمم داره تموم میشه دارم میرم عابر پیدا کنم قدم اول رو به طرف در برداشتم. پاهام رمق نداشت اما به خاطر برادرم باید میرفتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حسین پناهی : کودکی‌ام را دوست داشتم، روزهایی که به‌جای دلم سرِ زانوهایم زخمی بود ...❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
هدایت شده از حکایت های بهلول
⭕️دخترتو شب هرجایی نزار بمونه ❗️ چند وقت قبل خواهرم مینا اومده بودن شام خونمون موقع رفتن هی اصرار کرد مامان توروخدا بزار منم با خاله اینا برم اونجا بخوابم پیشِ دخترش !! باباش اصلا راضی نبود تا اینکه بخاطر اصرارای اجازه داد یه بمونه ! اخرشب دیدم چندتا پیامک از دخترم اومده که مامان تور...... ینی قلبم اومد تو دهنم..😭😭 با و ولا همسرمو کردم و رفتیم در خونه ی خواهرم که خدا قسمت نکنه... 💔😱...👇 ❌ادامشو حتما دختردارا بخونن👇 https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ اشکام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. دیگه وقت گریه و زاری نبود،توی راهی پا گذاشته بودم که میدونستم توش عشق و علاقه ای نیست. اومدم خودم رو نجات بدم و حالا باید تا آخرش میرفتم. هادی به اون پول احتیاج داشت،برادر کوچولویی که خودم بزرگش کرده بودم و حس میکردم مادرشم. قلبم خون گریه میکرد اما ظاهرم رو درست کردم و به طرف اتاق کارش رفتم. با اینکه میدونستم قراره غرورم له تر از این بشه در زدم و چند لحظه بعد صداش بهم اجازه ورود میداد. توان وایسادن نداشتم اما هوران مقاوم تر از اون حرفا بود. جلوی میزش وایسادم،حتی خجالت میکشیدم  توی چشماش نگاه کنم اما بِر و بِر زل زدم بهش و بدون مقدمه گفتم: -باشه...قبوله فقط پول و اولش میگیرم یه تای ابروش رو بالا داد و با حالت پیروزمندانه ای تکیه زد به صندلی کارش: -تو نمیتونی بهم دستور بدی الانم وقتت تموم شده گفتم از ۱۲ بگذره پولی بهت نمیدم با اون دو تا گوی تریاکی زل زده بود بهم و من زیر اون نگاه داشتم له میشدم. توی چشماش خیره شدم  و نفهمیدم کی اشکام روی گونه هام ریختن: -برای اینکه راضی بشی میخوای التماس کنم؟ برای اینکه  غرورت ارض..ا بشه میخوای بیشتر از این‌ تحقیرم کنی؟ باشه ...از منکه دیگه چیزی نمونده تو بردی کاپیتان اگه زانو بزنم راضی میشی؟ فقط بگو چکار کنم که پول و بدی ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ نیشخندش دل سنگ رو هم آب میکرد،دل شکسته هوران رو که هیچ. صندلی رو عقب کشید و به جلوی پاهاش اشاره کرد: -پس منتظر چی هستی؟ یکم برای چیزی که میخوای تلاش کن چونه م از بغض لرزید،سنگدل هیچ رحمی نداشت. به عقب برگشتم و به در نگاه کردم،اگه میرفتم هادی چی میشد؟ اون بچه جلوی عابر بانک منتظر پول بود. خودم درد خم..اری کشیده بودم و میدونستم الان چه حالی داره. دوباره صدای ایزد بود که توی گوشم پیچید : -اگه پول نمیخوای وقت منو نگیر نفسی گرفتم و سرم رو به علامت باشه تکون دادم. اون میدونست بهش احتیاج دارم و داشت اذیتم میکرد. دستم رو به میز گرفتم تا پس نیفتم. با قدمای لرزون میز رو دور زدم و توی دلم با خودم و غرورم جنگیدم. جلوی پاهاش که وایسادم سر بالا نگرفتم تا نگاه تحقیر آمیزش رو نبینم. چشمام رو بستم و زانوهام رو خم کردم. مقابل پاهاش زانو زدم و با صدایی که از اعماق چاه میومد لب زدم: -لطفا...بهم پول بده نگاه پیروزش رو ندیده هم حس میکردم،نیشخندش رو هم میدیدم: -واسه چی میخوای؟ من پول واسه چیز الکی نمیدم میدونی واسه این پول چند ساعت پرواز کردم؟ تو هم باید برای به دست آوردنش زحمت بکشی و درست خرج کنی ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏