درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۹
کاش سوال و جواب کردن رو تموم میکرد
شوهری که بعد از ۵ سال هیچ شناختی ازم نداشت حالا چرا باید کنجکاوی میکرد.
اصلا چرا اونقدر حرف زدن باهاش سخت بود،من عادت نداشتم در مورد زندگیم باهاش حرف بزنم.
مکثی کردم و تا خواستم جوابش رو بدم تلفنش زنگ خورد :
-الو...جانم؟
خیلی خب آشتی...
واسه شام؟ اوکیه الان راه میفتم
یجا کار دارم تا یه ساعت دیگه میام دنبالت
جانم گفتنش چقدر قشنگ بود.
به گمونم خیلی میچسبید که جان ایزد باشی.
تا حالا حتی یبار هم به من جانم نگفته بود،که اگه میگفت به خدا که از ذوق دیوونه میشدم.
تلفن رو که قطع کرد به طرف در رفت و گفت:
-برای شام برنمیگردیم برای ما چیزی تدارک نبین
لباسا رو که شستی خشک کن
اتو بزن ،تا کن و بذار تو کشو
بعدش استراحت کن فعلا کاری باهات ندارم
مثل یه کل..فت جیره بگیره باهام حرف میزد،اصلا هوران رو زن خودش نمیدونست.
با رفتنش خیالم راحت شد و دوباره آب رو باز کردم.
همینکه الناز نبود برام کافی بود،من سرنوشتم رو قبول کرده بودم.
لباسارو که شستم احساس میکردم بوی عرق گرفتم.
لباسای خودمم در آوردم و شستم و همونجا دوش گرفتم.
حوله ی سفید رو دورم پیچیدم و با لباسای شسته شده از حموم بیرون زدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۰
الناز و ایزد نیمه های شب بود که برگشتن،صدای خنده های النار اونقدر بلند بود که از خواب پریدم.
انگار میخواست بهم بفهمونه آشتی کردن و حالا بازم یه زوج خوشبختن.
اما من اونقدر بی حال بودم که برام هیچی اهمیت نداشت.
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم، تب نداشتم اما سوزش گلوم نشون میداد سرما خوردم.
به سختی این پهلو و اون پهلو شدم اما یهو یادم اومد
لباس هاشون رو تا نکردم و هنوز روی بند رخت هستن.
دیگه جون کتک و زخم زبون های بیشتر رو نداشتم.
ایزد تاکید کرده بود همه رو تا کنم و بذارم توی کمد.
تصمیم گرفته بودم زیاد جلوی چشمش نباشم
تا دوباره فیلش یاد هندستون نکنه ولی با اون حال حتی نمیتونستم از جام بلند شم.
بی خیال لباسای روی بند شدم و بدون اینکه غذا یا قرص بخورم دوباره زیر پتو خزیدم و خوابیدم.
دلم یکم سوپ گرم میخواست
یه غذای مقوی که تنم جون بگیره اما هوران که کسی رو نداشت.
حتی اگه توی اتاقم میمردمم هیچکس نمیفهمید.
محتاج خدمتکار خونه بود تا بهم یه لیوان آب بده اما اونم جواب تلفنم رو نمیداد.
اونقدر زیر پتو اشک ریختم تا دوباره خوابم برد.
نمیدونستم ساعت چند بود که بالاخره تصمیم گرفتم از تخت بیرون بزنم.
از حموم که برگشته بودم س...وتی..ن نب..ستم تا راحت تر بخوابم.
عادت داشتم با تن خیس لباس نپوشم.
پتوی حوله ای رو دورم پیچیدم
و به طرف در میرفتم که صدای جیغ الناز باعث شد وحشت زده از اتاق بیرون بزنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن میگفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی داردبا رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ......
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسر ها عرضه نگه داشتن ندارنن....
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
من همینم که میبینی.
ساکتم، واسه آدمایی که نمیخوامشون؛
پر حرفم، واسه اونایی که دوسشون دارم؛
مغرورم، واسه آدمای بی لیاقت؛
و مهربونم واسه اونایی که با ارزشن!
Tel | deldarofficial4_5868524351250243533.mp3
زمان:
حجم:
15.5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
سنگسار عروس ۱۸ساله شیعه در عربستان😱
افرادی که ناراحتی قلبی دارند وارد نشوند اینجا🥺
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
🥺فیلمش ببین ☝️☝️🥺😭
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد...
با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود
روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ... ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۱
سراسیمه از اتاق بیرون زدم و ایزد رو دیدم که با عجله از پله ها بالا اومد.
اونم مثل من از صدای جیغ ترسیده بود:
-چی شده؟
چرا فکر می کرد من میدونم که چرا زنش جیغ کشیده.
شونه ای بالا انداختم و دنبالش رفتم و با هم وارد اتاقشون شدیم.
ایزد به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
-الناز کجایی؟
چی شده... چرا جیغ کشیدی؟
هر دو گیج و مستاصل وسط اتاق وایساده بودیم و نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده.
چند لحظه بعد در حم..وم باز شد و الناز در حالی که روی نوک انگشتش لباس قرمز من قرار داشت از سرویس بیرون اومد.
با دیدن لباسم تمام تنم یخ زد،تنی که تا اون لحظه داغ بود حالا بیشتر شبیه یه تیکه یخ به نظر میرسید.
چشماش از عصبانیت سرخ شده و با نفرت بهم نگاه کرد و گفت:
-این چیه؟ مال توئه دیگه نه؟
س...وتینت تو حموم ما چکار میکنه؟
تازه یادم اومده بود جدا شسته بودم و لحظه اخر یادم رفت از لبه وان بردارم.
بدجوری گند زده بودم و نمیدونستم چطور جمعش کنم.
صدام از شرم و خجالت میلرزید و به سختی گفتم:
-من...من...حواسم نبود...
وقتی نگاه برزخی ایزد به طرفم چرخید حرفم رو خوردم.
لال شده بودم.
اصلا چجوری باید میگفتم داشتم لباسای شما رو با دست میشستم،ابروم میرفت.
همون طورکه حوله رو دور تنش پیچیده و با یه دست محکم گرفته بود تا نیفته تقریبا جیغ کشید:
-واقعا بی شرمی
یروز نبودم چشمم و دور دیدی اومدی توی اتاق من با شوهرم؟
توی حموم اتاق من؟
چی رو میخواستی ثابت کنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏