eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟! ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه  زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به  حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد... با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا   در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ... ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نگاهم به طرف گوشی بیچاره م چرخید،تنها چیز باارزشی که داشتم. آیفون قشنگم که خان بابا برام خریده بود و بیشتر از جونم دوستش داشتم. حالا جنازه ش چند قدم اون طرف تر افتاده بود و دیگه توی خوابمم آیفون نمیدیدم. به گمونم بعد از اون تمام راه های ارتباطیم رو با دنیای بیرون قطع میکرد. با صداش توی جام پریدم،رو به الناز غرید: -برو تو اتاقت باید باهاش حرف بزنم الناز روبروش وایساد و گفت: -الان عصبانی هستی قربونت برم بیا بشین یه لیوان آب بدم بخوری ایزد کلافه به پله ها اشاره کرد: -برو الناز...سگم نکن -خب چرا اینجوری میکنی؟ هوران که گفت بلاکش کرده... از خجالت اگه میمردم بهتر بود. حالا الناز می‌خواست پا درمیونی کنه شوهرش کاری به کارم نداشته باشه. اما ایزد رو نشناخته بود. نفسی گرفت تا آرامشش رو به دست بیاره و اینبار با مهربونی گفت: -برو عزیزم...نگران نباش باید باهاش حرف بزنم الناز ازش قول گرفته بود که آروم باشه و ایزد هم قول داده بود،اما فقط من میدونستم پشت اون ظاهر آروم چه خبره. برای همین تنم یخ زده بود و پاهام میلرزید. وقتی الناز از پله ها بالا رفت به طرفم اومد. ۲ تا گوی تریاکیش آروم بود،مثل همیشه. روبروم که وایساد نفسم توی سینه حبس شد. دستاش رو دو طرفم روی کانتر گذاشت و یکم خم شد،سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت: -ترسیدی عسلم؟‌ منکه هنوز کاری نکردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ از اون همه نزدیکی هل شده بودم. عسلم گفتنش برام حکم مرگ داشت. کلمه خانومم و عسلم و خوشگلم شبیه یه سرنگ‌ بودن که ترس رو بهم تزریق میکردن. سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم با لحن تندی غرید : -به نظرت من بی ناموسم؟ آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به علامت نه تکون دادم، دوباره صداش ترس  رو توی تک تک سلول هام میریخت: -فکر میکنی من بی غیرتم؟ -ایزد...لطفا...من..من بلاکش... -خفه شو خوشگلم...فقط جواب بده -نه...نیستی -پس چرا اون ح..رومزاده به خودش اجازه داده این موقع شب به زن من زنگ بزنه؟ نمیدونم چی شد،چرا از کلمه زن عصبی شدم. یهو هوران وحشی توی وجودم سر در آورد و با حرص به تخت سینه ش کوبیدم: -دم از غیرت نزن ایزد خان توتونچی چشمای گشاد شده ایزد از تغییر یه دفعه ای من هم باعث نشد حرفم رو ادامه ندم -هی زنم زنم... من زنت نیستم زنت اون بالاست...توی اتاق مشترک تون منم اسمم فقط تو شناسنامه ت و سیاه کرده هیچ نسبتی باهات ندارم اصلا چرا تو میتونی زن بگیری اما من حتی نمیتونم با یه مرد حرف بزنم؟ بسه هر چقدر زور گفتی از فردا هر کاری که دلم بخواد میکنم با هر مردی هم که بخوام حرف میزنم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حسم بعد از دلخوری از آدم‌ها کم توقعیه، ناراحتم کردی؟ حله دیگه توقعی ازت ندارم.
🕸بدون،،،،         🕸صداقت؛؛؛؛                🕸وفاداری؛؛؛؛                           🕸و تعهد؛؛؛؛                                      🕸هرچقدر،،،،                             🕸هم که بگی...                   🕸《دوستت دارم》           🕸یعنی هیچ!!! 🕸یعنی پوچ!!!
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ برای اولین بار میدیدم که صورت ایزد سرخ شده از شدت عصبانیت رگ های قرمزی توی چشماش افتاده بود که باعث شد دیگه ادامه ندم. وقتی بازوم رو گرفت تازه فهمیدم چه غلطی کردم: -خوبه...حرفای تازه می‌شنوم زبون درآوردی... دیگه چی؟ ادامه بده؟ آب دهنم رو وحشت زده قورت دادم و خودم رو عقب کشیدم: -ولم کن...بذار برم -اگه ولت نکنم؟ -تو نمیتونی واسم تعیین تکلیف کنی با هر کی بخوام حرف میزنم با هر کی هم که بخوام میرم بیرون بسه...۵ ساله عذابم دادی... هر روزم داری بدترش میکنی نمیدونم چرا نمیتونستم جلوی زبونم رو بگیرم. زده بودم به سیم آخر. دلم برای آیفون قشنگم میسوخت،اگه خودم رو میزد اونقدر غصه نمیخوردم. ایزد تک خنده هیستریکی کرد: -نه...تو امشب تنت میخاره همون طورکه بازوم رو گرفته بود به طرف در پشتی من رو با خودش برد: -بریم یکم زن و شوهری توی هوای آزاد حرف بزنیم مقاومت فایده نداشت. من با اون حالم جون نداشتم جلوش رو بگیرم. تنم لرز گرفته بود و ایزد در حالیکه تند و کشدار نفس میکشید من رو کشون کشون از خونه بیرون برد و به طرف باغ پشت خونه رفتیم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ وارد باغ تاریک که شدیم دل دل زدم و به اطراف نگاه کردم،ایزد رو بد عصبی کرده بودم. به قول هادی مگسی شده بود،یه اصطلاح کوچه بازاری که به اون حال ایزد می‌اومد. گوشت بازوم زیر انگشتاش له میشد و وقتی طاقتم تموم شد گفتم: -اخ...ایزد...دستم شک... حرفم تموم نشده دست سنگینش روی ل.ب هام نشست: -صدات و امشب نشنوم خانومم... دستم رو روی ل.ب هام گذاشتم تا از دردش کم بشه اما اونقدر زود متورم شد که نمیدونستم از دردش شکایت کنم یا از کب..ودی و خ..ونی که توی دهنم جمع شده بود. تن تبدار و داغم رو وسط باغ ول کرد و به طرف درخت انجیری رفت که عاشق انجیرهای درشت و شیرینش بودم. هر سال اونقدر مربا باهاش درست میکردم که تا عید مهمون میز صبحانه مون بود. با صداش یه قدم به عقب برداشتم: -تا حالا چند بار ازم کتک خوردی و ادم نشدی؟ منکه حسابش از دستم در رفته دستم رو به درخت پشت سرم‌ گرفتم تا پس نیفتم: -ایزد...طلاقم بده... اون‌۵ سال هر چقدر عذابم داده بود دم نزدم اما حالا که الناز رو داشت و هر بار پیشش تحقیر میشدم برام‌گرون تموم میشد. ابروهاش توی تاریکی بالا پرید. نگاهش پر از تمسخر شد و تک خنده ای تحویلم داد: -طلاقت بدم؟! بعد بری خونه‌ی کی؟ خونه‌ی رضا شیره ای؟ یا فکر کردی طلاقت میدم و اون پسره مواد فروش میاد میگیردت؟ اینو گفت و... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏