درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۵
از اون همه نزدیکی هل شده بودم.
عسلم گفتنش برام حکم مرگ داشت.
کلمه خانومم و عسلم و خوشگلم شبیه یه سرنگ بودن که ترس رو بهم تزریق میکردن.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم با لحن تندی غرید :
-به نظرت من بی ناموسم؟
آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به علامت نه تکون دادم، دوباره صداش ترس رو توی تک تک سلول هام میریخت:
-فکر میکنی من بی غیرتم؟
-ایزد...لطفا...من..من بلاکش...
-خفه شو خوشگلم...فقط جواب بده
-نه...نیستی
-پس چرا اون ح..رومزاده به خودش اجازه داده این موقع شب به زن من زنگ بزنه؟
نمیدونم چی شد،چرا از کلمه زن عصبی شدم.
یهو هوران وحشی توی وجودم سر در آورد و با حرص به تخت سینه ش کوبیدم:
-دم از غیرت نزن ایزد خان توتونچی
چشمای گشاد شده ایزد از تغییر یه دفعه ای من هم باعث نشد حرفم رو ادامه ندم
-هی زنم زنم...
من زنت نیستم
زنت اون بالاست...توی اتاق مشترک تون
منم اسمم فقط تو شناسنامه ت و سیاه کرده
هیچ نسبتی باهات ندارم
اصلا چرا تو میتونی زن بگیری اما من حتی نمیتونم با یه مرد حرف بزنم؟
بسه هر چقدر زور گفتی
از فردا هر کاری که دلم بخواد میکنم
با هر مردی هم که بخوام حرف میزنم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🕸بدون،،،،
🕸صداقت؛؛؛؛
🕸وفاداری؛؛؛؛
🕸و تعهد؛؛؛؛
🕸هرچقدر،،،،
🕸هم که بگی...
🕸《دوستت دارم》
🕸یعنی هیچ!!!
🕸یعنی پوچ!!!
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۶
برای اولین بار میدیدم که صورت ایزد سرخ شده
از شدت عصبانیت رگ های قرمزی توی چشماش افتاده بود که باعث شد دیگه ادامه ندم.
وقتی بازوم رو گرفت تازه فهمیدم چه غلطی کردم:
-خوبه...حرفای تازه میشنوم
زبون درآوردی...
دیگه چی؟ ادامه بده؟
آب دهنم رو وحشت زده قورت دادم و خودم رو عقب کشیدم:
-ولم کن...بذار برم
-اگه ولت نکنم؟
-تو نمیتونی واسم تعیین تکلیف کنی
با هر کی بخوام حرف میزنم
با هر کی هم که بخوام میرم بیرون
بسه...۵ ساله عذابم دادی...
هر روزم داری بدترش میکنی
نمیدونم چرا نمیتونستم جلوی زبونم رو بگیرم.
زده بودم به سیم آخر.
دلم برای آیفون قشنگم میسوخت،اگه خودم رو میزد اونقدر غصه نمیخوردم.
ایزد تک خنده هیستریکی کرد:
-نه...تو امشب تنت میخاره
همون طورکه بازوم رو گرفته بود به طرف در پشتی من رو با خودش برد:
-بریم یکم زن و شوهری توی هوای آزاد حرف بزنیم
مقاومت فایده نداشت.
من با اون حالم جون نداشتم جلوش رو بگیرم.
تنم لرز گرفته بود و ایزد در حالیکه تند و کشدار نفس میکشید
من رو کشون کشون از خونه بیرون برد و به طرف باغ پشت خونه رفتیم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۷
وارد باغ تاریک که شدیم دل دل زدم
و به اطراف نگاه کردم،ایزد رو بد عصبی کرده بودم.
به قول هادی مگسی شده بود،یه اصطلاح کوچه بازاری که به اون حال ایزد میاومد.
گوشت بازوم زیر انگشتاش له میشد و وقتی طاقتم تموم شد گفتم:
-اخ...ایزد...دستم شک...
حرفم تموم نشده دست سنگینش روی ل.ب هام نشست:
-صدات و امشب نشنوم خانومم...
دستم رو روی ل.ب هام گذاشتم تا از دردش کم بشه
اما اونقدر زود متورم شد که نمیدونستم از دردش شکایت کنم یا از کب..ودی و خ..ونی که توی دهنم جمع شده بود.
تن تبدار و داغم رو وسط باغ ول کرد و به طرف درخت انجیری رفت که عاشق انجیرهای درشت و شیرینش بودم.
هر سال اونقدر مربا باهاش درست میکردم که تا عید مهمون میز صبحانه مون بود.
با صداش یه قدم به عقب برداشتم:
-تا حالا چند بار ازم کتک خوردی و ادم نشدی؟
منکه حسابش از دستم در رفته
دستم رو به درخت پشت سرم گرفتم تا پس نیفتم:
-ایزد...طلاقم بده...
اون۵ سال هر چقدر عذابم داده بود دم نزدم اما حالا که الناز رو داشت و هر بار پیشش تحقیر میشدم برامگرون تموم میشد.
ابروهاش توی تاریکی بالا پرید.
نگاهش پر از تمسخر شد و تک خنده ای تحویلم داد:
-طلاقت بدم؟!
بعد بری خونهی کی؟
خونهی رضا شیره ای؟
یا فکر کردی طلاقت میدم و اون پسره مواد فروش میاد میگیردت؟
اینو گفت و...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏