eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ دستش بالا رفت تا اینبار محکم تر بکوبه،تا نفس هورانِ بی نفس رو ببره. تا  بهش ثابت کنه چقدر براش بی ارزش و کوچیکه. نمیدونم ترس از ترکه بود،یا ترس از چشمای به خون نشسته ش که به جای فرار به عقب به جلو رفتم و چسبیدم به قفسه سینه ش. چشمام تار میدید. تنم یخ بود و به یه ذره گرما نیاز داشتم. مغزم فقط فرمان میداد و قلبم اطاعت میکرد. ل..ب هام که به پوست گ..ردنش برخورد کرد تنش لرزید. کنار گوشش پچ زدم: -بزن...هر چقدر دوست داری تا هر وقت که خالی میشی ولی...بعدش...بذار...برم... توقع زیادی بود ازش بخوام بغ..لم کنه،تا گرم شم. تا حس کنم یکی هوران و میخواد. اما دستش بالا تر رفت و نوک ترکه رو به ساق پاهام کوبید. از درد دلم ضعف رفت اما عقب نکشیدم. توی بغ..لش چسبیده بودم و اون بی رحمانه میزد. تنش از خشم میلرزید و صدای ضربان قلبش دیوونه وار بود. به پیراهنش چنگ زدم تا نیفتم. تا نبینه ضعف هوران رو. ولی بدنم کم اورده بود،مریضی جونم رو میگرفت. وقتی زانوهام شل شد غرید: -تکون بخوری بدتر میزنم دوباره محکم تر به سین..ه ش چنگ زدم تا سر پا بمونم: -اینو امشب میگم آویزه گوشت کن نه طلاقت میدم نه میذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره این بازی رو تو شروعش کردی من تمومش میکنم اینو گفت و... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ به کمک درختایی که حالا کم کم داشتن به خواب زمستونی فرو میرفتن به طرف عمارت راه افتادم. اون شب برای من زیادی آشنا بود. شبی که مواد برده بودم حصارک. بار ... داشتم،از عوارضی تونسته بودم رد شم چون هنوز سن و سالی نداشتم. اسی با بابام حرف زده بود و با هم تصمیم گرفته بودن من اون محموله رو ببرم. اونقدر زبر و زرنگ بودم که با وجود سن کمم مردای گنده با اون صورتای خط خطی و خالکوبی های ترسناک ازم حساب میبردن. هوری جون برای خودش یه برند به حساب میومد. تمام مواد فروشای تهران و شهریار و ورامین و حصارک من رو میشناختن و برو و بیایی داشتم. اما اون شب طمع افتاده بود به جون شون. قصد داشتن سرم رو زیر آب کنن. بعد از اینکه یه کتک مفصل بهم زدن میخواستن با چاقو شکمم رو سفره کنن که من پیش دستی کردم. با چاقویی  که همیشه توی آستین لباسم جاساز داشتم چند تا گنده لات حصارک پایین رو زخمی کرده و فراری شدم. یکی از اونا حسن نخود بود که بدجور ناکارش کردم و خودم رو با هزار بدبختی به پل حصارک رسوندم. از زیر گذر باریک که برای فاضلاب  تعبیه شده از اتوبان  رد شدم و از دیوار گلی یه باغ خودم رو بالا کشیدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
واسه اون چیزی که داغونت کرده هرچقدر که میتونی شدیداً گریه کن اما وقتی تموم شد مطمئن شو که دفعه بعد به همون دلیل اشکت در نیاد .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب رو با بدن زخمی و خونریزی توی باغ و بین درختای زمستون زده صبح کردم. سردم بود و از صبح چیزی نخورده و بدجوری دلم ضعف میرفت. خونریزی و جای کتک هایی که خورده بودم عجیب اذیتم میکرد. تنهای تنها توی یه جای غریب برای یه دختر خیلی خطرناک بود. مثل حالا موبایل نداشتم. یعنی هر کسی نمیتونست بخره و باید تا باجه تلفن خودم رو میرسوندم که جونش رو نداشتم. البته نباید از مخفی گاهم بیرون میرفتم، اون شب اگه‌ گیر نوچه های حسن میفتادم صبح رو نمیدیدم. مثل همون لحظه به کمک درختا جلو میرفتم. هر لحظه امکان داشت بیهوش شم و دو قدم جلو ترم رو نمیدیدم. اون شب کذایی رو روی زمین سرد و برگای خشک صبح کرده بودم. به نظرم کتکایی که از ایزد میخوردم در برابر چیزایی که کشیدم بیشتر شبیه یه بازی به نظر میرسید. چون بعد از هر کتک هم غذای گرم داشتم هم جای خواب سلطنتی. اونقدر با خودم مرور خاطرات کرده بودم که نفهمیدم کی برگشتم اتاقم. توان عوض کردن لباسام رو نداشتم. تن.م دوباره داغ شده بود،تب داشتم. ب.دن دردناکم رو توی تخ.ت کشیدم و رو تختی رو دورم پیچیدم. حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم،حالا ب.دنم شده بود مثل یه تیکه یخ و  رو تختی هم نمیتونست گرمم کنه. نفهمیدم بیهوش شدم یا خوابم برد،خوب بود که بالاخره تونستم آروم بگیرم و چشمام روی هم افتاد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب انگار قرار نبود برای من صبح بشه. استخوون هام جوری تیر می‌کشید که توی خواب میپریدم. افتاده بودم توی تخت و کسی رو نداشتم بهم سر بزنه. چقدر بی پناه و تنها بودم. ۲ نفر درست چسبیده به اتاقم زندگی می کردن اما فرسنگ ها ازم فاصله داشتن. انگار که اونا خارج از کشور زندگی میکنن و من تو یه اتاق اجاره ای توی یه ده کوره ی دور از شهر. وقتی سرفه میکردم زخم های سر باز میکردن و میسوختن. حس میکردم ایزد بالای سرم وایساده رو روی زخم هام نمک و آبلیمو میریزه تا درد بیشتری حس کنم. انگار هنوز راضی نشده بود. ازش بعید به نظر نمیرسید. چون ذاتش شکنجه گر بود. ذات بی رحمی داشت و باهام مثل یه مجرم رفتار میکرد. والا اون همه بی رحمی رو توی وجود هیچ کس ندیده بودم. مثل یه جلاد تن و ب..دنم رو پاره پاره میکرد و روح و روانم رو به تاراج می‌برد. بهم میفهموند من اون گندم بین ۲ تا سنگ آسیابم هر روز چنان کتکم میزد که بین ۲ تا سنگ استخوون هام مثل آرد آسیاب بشه و هیچی ازم نمونه. صدای برخورد ترکه انجیر همونقدر تیز و برنده هنوز توی گوشم بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏