eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ به کمک درختایی که حالا کم کم داشتن به خواب زمستونی فرو میرفتن به طرف عمارت راه افتادم. اون شب برای من زیادی آشنا بود. شبی که مواد برده بودم حصارک. بار ... داشتم،از عوارضی تونسته بودم رد شم چون هنوز سن و سالی نداشتم. اسی با بابام حرف زده بود و با هم تصمیم گرفته بودن من اون محموله رو ببرم. اونقدر زبر و زرنگ بودم که با وجود سن کمم مردای گنده با اون صورتای خط خطی و خالکوبی های ترسناک ازم حساب میبردن. هوری جون برای خودش یه برند به حساب میومد. تمام مواد فروشای تهران و شهریار و ورامین و حصارک من رو میشناختن و برو و بیایی داشتم. اما اون شب طمع افتاده بود به جون شون. قصد داشتن سرم رو زیر آب کنن. بعد از اینکه یه کتک مفصل بهم زدن میخواستن با چاقو شکمم رو سفره کنن که من پیش دستی کردم. با چاقویی  که همیشه توی آستین لباسم جاساز داشتم چند تا گنده لات حصارک پایین رو زخمی کرده و فراری شدم. یکی از اونا حسن نخود بود که بدجور ناکارش کردم و خودم رو با هزار بدبختی به پل حصارک رسوندم. از زیر گذر باریک که برای فاضلاب  تعبیه شده از اتوبان  رد شدم و از دیوار گلی یه باغ خودم رو بالا کشیدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
واسه اون چیزی که داغونت کرده هرچقدر که میتونی شدیداً گریه کن اما وقتی تموم شد مطمئن شو که دفعه بعد به همون دلیل اشکت در نیاد .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب رو با بدن زخمی و خونریزی توی باغ و بین درختای زمستون زده صبح کردم. سردم بود و از صبح چیزی نخورده و بدجوری دلم ضعف میرفت. خونریزی و جای کتک هایی که خورده بودم عجیب اذیتم میکرد. تنهای تنها توی یه جای غریب برای یه دختر خیلی خطرناک بود. مثل حالا موبایل نداشتم. یعنی هر کسی نمیتونست بخره و باید تا باجه تلفن خودم رو میرسوندم که جونش رو نداشتم. البته نباید از مخفی گاهم بیرون میرفتم، اون شب اگه‌ گیر نوچه های حسن میفتادم صبح رو نمیدیدم. مثل همون لحظه به کمک درختا جلو میرفتم. هر لحظه امکان داشت بیهوش شم و دو قدم جلو ترم رو نمیدیدم. اون شب کذایی رو روی زمین سرد و برگای خشک صبح کرده بودم. به نظرم کتکایی که از ایزد میخوردم در برابر چیزایی که کشیدم بیشتر شبیه یه بازی به نظر میرسید. چون بعد از هر کتک هم غذای گرم داشتم هم جای خواب سلطنتی. اونقدر با خودم مرور خاطرات کرده بودم که نفهمیدم کی برگشتم اتاقم. توان عوض کردن لباسام رو نداشتم. تن.م دوباره داغ شده بود،تب داشتم. ب.دن دردناکم رو توی تخ.ت کشیدم و رو تختی رو دورم پیچیدم. حتی دیگه نمیتونستم گریه کنم،حالا ب.دنم شده بود مثل یه تیکه یخ و  رو تختی هم نمیتونست گرمم کنه. نفهمیدم بیهوش شدم یا خوابم برد،خوب بود که بالاخره تونستم آروم بگیرم و چشمام روی هم افتاد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اون شب انگار قرار نبود برای من صبح بشه. استخوون هام جوری تیر می‌کشید که توی خواب میپریدم. افتاده بودم توی تخت و کسی رو نداشتم بهم سر بزنه. چقدر بی پناه و تنها بودم. ۲ نفر درست چسبیده به اتاقم زندگی می کردن اما فرسنگ ها ازم فاصله داشتن. انگار که اونا خارج از کشور زندگی میکنن و من تو یه اتاق اجاره ای توی یه ده کوره ی دور از شهر. وقتی سرفه میکردم زخم های سر باز میکردن و میسوختن. حس میکردم ایزد بالای سرم وایساده رو روی زخم هام نمک و آبلیمو میریزه تا درد بیشتری حس کنم. انگار هنوز راضی نشده بود. ازش بعید به نظر نمیرسید. چون ذاتش شکنجه گر بود. ذات بی رحمی داشت و باهام مثل یه مجرم رفتار میکرد. والا اون همه بی رحمی رو توی وجود هیچ کس ندیده بودم. مثل یه جلاد تن و ب..دنم رو پاره پاره میکرد و روح و روانم رو به تاراج می‌برد. بهم میفهموند من اون گندم بین ۲ تا سنگ آسیابم هر روز چنان کتکم میزد که بین ۲ تا سنگ استخوون هام مثل آرد آسیاب بشه و هیچی ازم نمونه. صدای برخورد ترکه انجیر همونقدر تیز و برنده هنوز توی گوشم بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
نیاز به یک بغل خیلی خیلی گنده برای مچاله شدن دارم که حداقل برای چند دقیقه‌ام که شده آروم بگیرم و از مسئولیت‌ها و دغدغه‌هام شونه خالی کنم .
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ هر بار که صدای برش هوا توی گوشم می‌پیچید یاد اون شب کذایی توی باغ میفتادم. یاد دردی که کشیدم و زخمی که خ.ونریزی میکرد. یاد شبی که فقط صدای ماشین می‌اومد و زوزه باد‌ هر بار که میخواستم بیهوش شم توی صورتم سیلی میکوبیدم تا بیدار بمونم. اگه نوچه های حسن نخود با اون وضعیت پیدام میکردن تا صبح زنده نمیمونم. تا سپیده دم با چشمای نیمه باز به اطراف نگاه می کردم تا مبادا کسی بیاد و متوجه نشم. وهم و خیال افتاده بود به جونم. سرما و گرسنگی و درد ضعیفم میکرد. مثل اون شب که توی کاخ توتونچی ها از درد و سرما و گرسنگی از خواب می‌پریدم. نمیدونستم ساعت چند بود،پرده های کلفت نمیذاشت که بفهمم روز شده یا که هنوز شبه. فقط با تیر کشیدن دلم و کمرم بالاخره بیدار شدم. تنم خیس عرق بود و لب هام مثل کویر لوت خشک و بی آب. حتی دیگه گوشی نداشتم به عزیز خانوم زنگ بزنم. پول نداشتم برم دکتر،حتی اگه داشتمم توان بلند شدن نداشتم. با تیر کشیدن دوباره دلم دستم رو روی شکمم کشیدم اما حس میکردم یه درد معمولی نیست. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏