eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
784 عکس
643 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اسی گردنش رو ماساژ داد و با بیچارگی گفت: -به مولا عوض میشم... آشپزخونه رو میبندم ...یه کار واسه خودم راه ميندازم واست یه زندگی جدید می‌سازم... -نه اسی خان... مواد فروشی بی غیرتی میاره عادت کردی جوونای مردم و بدبخت کنی و پول به جیب بزنی پول حلال بهت نمیسازه... -واسه خاطر تو هر کاری میکنم،بفهم خره -من نمیخوام...تو بفهم...من شوهر دارم اونقدرم میخوامش که دست از پا خطا کنی میشم همون هوری ای که پاچه پاره میکرد حالا هم برو نمیخوام شوهرم تو رو اینجا ببینه هوران اونروزا پیمونه اش پر بود. یه قدم به طرفش برداشتم و گفتم: -برو اسی...دیگه هم برنگرد من به زندگی قبلم برنمیگردم... اینجا...خونه منه... اون مردم...شوهرمه اگه میتونستم براش بچه بیارم هیچ وقت سرم زن نمیگرفت خیالتم راحت...اونقدر میخوامش که هیچ وقت ازش طلاق نمیگیرم شیر فهم شد؟ اسی هیچ حرفی نمیزد،توی چشماش پر از حرف نگفته بود اما به زبون نمی‌آورد. کلاه هودیم رو روی سرم کشیدم و گفتم: -امیدوارم دیگه نبینمت... بذار به حرمت نون و نمکی که قبلا با هم خوردیم رفیق روزای سخت هم باقی بمونیم ازش رو گرفتم و بدون اینکه به عقب برگردم وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم. وقتی کنار ماشین رسیدم ایزد هم از خونه بیرون اومد. اخم هاش توی هم رفت و گفت: -کجا رفته بودی؟ روی لب های خشکم زبون کشیدم و به دروغ  گفتم: -جلوی در ...خب...راستش...هادی اومده بود دیدنم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد همیشه باعث میشد دست و پاهام رو گم کنم. همیشه با اون طرز نگاه حس میکردم همه چیزی رو میدونه و میخواد از زیر زبونم حرف بکشه. چمدونش رو که توی صندوق گذاشت  گفت: -هادی! ...بازم پول میخواست؟ هادی طفلک رو خراب میکردم تا خودم توی دردسر نیفتم. سعی می‌کردم آروم باشم و سرم رو به علامت آره تکون دادم، بدون اینکه بهم نگاه کنه دوباره پرسید : -دستات برای چی میلرزه؟ خودم متوجه نشده بودم چون یه چیز عادی توی زندگیم شده بود،یه درد که یادم مینداخت من از اون مرد وحشت دارم: -دستام...خب...چون هادی...اومده بود...میترسیدم ناراحت بشی بیرون از اون در برای هیچ کس کوتاه نمیاومدم،زندگی با گرگا ،گرگم کرده بود. اما توی اون خونه یه بره ضعیف و ترسو بودم: -دوربینا رو چک میکنم اگه حرف نامربوطی زده باشه... دیگه بعد از اون نشنیدم که چی میگفت ،گوشام زنگ میزد. چرا یادم میرفت من با ایزد طرفم،یه مرد شکاک و ریزبین که روی هر چیزی که مربوط به من بود حساسیت چند برابری به خرج میداد. حالا باید چجوری درستش میکردم. دروغم اونقدر بزرگ بود که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد. ‌ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دیگه‌قهرنمیکنم. فقط‌تا‌ابدراجب‌اون‌موضوع‌ناراحت‌میمونم.
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ ایزد که به طرف خونه راه افتاد شبیه کسی بودم که سکته کرده. قسم میخوردم اون دفعه من رو میکشت. یه قدم نامتعادل به طرفش  برداشتم اما الناز  فرشته نجاتم شد. چمدون سنگینش رو جلوی در گذاشت و گفت: -بریم دیگه من آماده ام... ایزد سری تکون داد و گفت: -تا من ماشین و روشن میکنم برو لپ تاپ منم بیار...یادم رفته... -وای ایزد ...بخدا خسته شدم پاهام درد میکنه اینقدر وسیله جمع کردم... از فرصت استفاده کردم و در حالیکه هنوز تنم بی حس بود گفتم: -من میارم... -نمیخواد...تو نمیدونی چی میخوام... راست می‌گفت،من نمیدونستم. من هیچی از شوهرم نمیدونستم. شونه ای بالا انداختم و  سوار شدم،اگه بیشتر اصرار میکردم تابلو میشد. باید عادی رفتار میکردم تا به چیزی شک نکنه اما خودم که میدونستم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. طبق عادت عقب نشستم اما خوشحال بودم که پشت صندلی پنهون میشم و جلوی چشمش نیستم. الناز هم  سوار ماشین شد و راه افتادیم. ولی تمام تمرکزم روی صندوق عقب بود،جایی که لپ تاپ و توش گذاشت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ توی مسیر ایزد و الناز با هم حرف میزدن، شوخی میکردن،حتی سر به سر هم میذاشتن اما من توی سکوت خیره بودم به جاده. دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم. اصلا برای کسی مهم نبود هستم یا نه،فقط  درک نمیکردم چرا من رو با خودشون آوردن. تازه به جاده چالوس رسیده بودیم که الناز گفت: -ایزد جان...نگه دار یکم خوراکی بخریم... ایزد بلافاصله ماشین رو کناری پارک کرد و پرسید: -چی میخوری بخرم؟ -بذار خودمم بیام یکم راه برم تا اونجا خشک میشم ایزد سرش رو تکون داد و من دلم برای بار هزارم شکست. نه اینکه گشنه باشم یا دلم چیزی بخواد،نه. فقط من رو داخل آدم حساب نمیکرد. همونجا به در تکیه دادم و نگاهم رو از بیرون نگرفتم اما الناز به عقب چرخید و گفت: -هوران جون شما چی میخوری؟ -هیچی عزیزم... -هیچی که نمیشه...اصلا خودتم بیا... لبخند اجباری ای بهش زدم و گفتم: -شما برید من یکم خسته ام ایزد کاملا بهم بی محلی میکرد و نادیده ام می‌گرفت پیاده که شد النازم کیفش رو برداشت و پیاده شد: -هر جور مایلی... با رفتن شون نیشخندی زدم و باز به بیرون خیره شدم چند لحظه بعد یه ماشین مدل بالا کنار ما پارک کرد و چند تا پسر ازش پیاده شدن و .. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
خیانت ، شکستنِ عهدی است که با قلب بسته شده بود . . .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ نگاهم رو دادم به خوراکی های رنگ و وارنگ مغازه ،اما حواسم بود که پسرا شروع کردن به لودگی و مسخره بازی. از همون جنس شوخی های الکی که وقتی یه دختر رو میدیدن و میخواستن جلب توجه کنن. سر به سر هم میذاشتن و قاه قاه میخندیدن. ولی من حوصله نداشتم،حتی صدای خنده هاشون روی اعصابم خط می‌کشید. دنبال دردسر هم نبودم،چون خوب میدونستم چه تاوانی داره. یکی از پسرا بالاخره شوخی دم دستی ای کرد و گفت: -تا شمال در خدمت باشیم خوشگله تو ماشین جا هستا اون یکی گفت: -آره...مثلا رو دنـ.ده حمید...نه ببخشید رو صندلی حمید بشینید... اون یکی با مسخره بازی گفت: -چالوس...۱ نفر...نبود خانوم چالوس؟ نفس کلافه ای کشیدم و روم رو برگردوندم. همین رو کم داشتم که ایزد بیاد و اشتباه متوجه بشه و باز آوار بشه روی سرم. خودم رو اون سمت کشیدم تا جلوی دید نباشم. پسرا چند دقیقه دیگه موندن و وقتی از من براشون ابی گرم نشد برای خرید وارد مغازه شدن. کم کم داشتم از نیومدن ایزد و الناز عصبی میشدم که از مغازه بیرون زدن. الناز دستش رو بزور کشید و گفت: -بیا بریم بابا...چیزی نگفتن که... اصلا شاید با فروشنده بودن  به ما چه... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ حالا میفهمیدم که دلشوره هام الکی نیست،خدا شانس من رو توی بی‌حوصلگی نوشته بود. مگه میذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره. فقط نگاهم به اون اخمای درهم و فک قفل شده بود و هر لحظه ضربان قلبم بیشتر اوج می‌گرفت ایزد که از حرفای الناز کفری شده بود مشمای خوراکی ها رو توی بغلش کوبید و با حرص گفت: -اون  همه ریش و پشم با اون قیافه داغون به کجاش میخورد تیکه باشه؟ ترجمه حرفای ایزد این میشد،پسر ها حتما گفته بودن: -پسر... عجب تیکه ای بود و ایزد شنیده و حالا مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز میکرد. الناز با حرص گفت: -خب حالا توام...بیا منو بزن من چمیدونم با کی بودن... سگ شده سر صبحی ببین میتونی سفر و زهر مون کنی و بعد از ایزد رو گرفت و وارد مغازه کناری شد. اما ایزد همراهش نرفت،به طرف ماشین که اومد اشهدم رو خوندم. سعی میکردم خونسرد باشم،نباید به روی خودم میاوردم. سوار ماشین که شد مشمای کوچیکی رو که همراهش بود رو توی بغلم پرت کرد و غرید: -در بیار اون پرسینگ کوفتی رو سرم رو بالا گرفتم و با تعجب گفتم: -وا...با پرسینگ من چکار داری؟ چیز دیگه ای نبود بهش گیر... حرفم تموم نشده از بین صندلی ها به سمت چرخید و پشت دستش رو توی صورتم کوبید: -در بیار گفتم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏