eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
785 عکس
644 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی وقتا به بعضیا خیره میشم ...
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ هنوز ولش نکرده بودم که صدای در مثل یه سطل آب یخ بود روی تن گر گرفته و داغم. ایزد اومده بود و حالا فقط باید خود خدا می‌اومد تا بلکه نجات پیدا کنم. اما یهو یکی فریاد زد: -اینجا چه خبره... دارید از یه دختر کتک می‌خورید بدبختا صدای اه و ناله پسرا توی دستشویی پیچیده بود و تا به خودم بیام پسر از پشت ب..غلم کرد و دستاش رو دورم پیچید: -الان بهت نشون میدم دنیا دست کیه خان... اونقدر روی اون حرف حساس بودم که روی کتک ها و تحقیر های ایزد نبودم. توی همون حالت تنم رو از روی زمین بلند کرد و من به سرعت دستم رو عقب بردم و به موهاش چنگ زدم. جوری موهاش رو کشیدم و با آرنج توی قفسه سینه اش کوبیدم که نعره بلندی کشید و پرتم کرد روی زمین. اما بدون اینکه خم به ابرو بیارم پام رو عقب بردم و محکم پاهاش کوبیدم. پسر اینبار فریاد بلندی کشید و روی زمین افتاد. هر کدوم شون یه طرف ناله میکردن، پام رو بالا بردم تا توی شکم حمید بکوبم اما مثل دخترا به التماس افتاد: -نزن...نزن...تو رو خدا...غلط کردم با حرص روی تن یکی از پسرا خم شدم و سیلی محکمی توی صورتش کوبیدم: -حالا از صندلی حمید مایه میذاری ؟‌ آره؟... بزنم نفله ات کنم؟ -نه...نه...حواسم نبود...نزن دیگه سیلی بعدی رو محکم تر کوبیدم و صاف وایسادم. دستام رو به حالت تکوندن بهم کوبیدم و به عقب که برگشتم شبیه کسی که جن دیده سر جام میخکوب شدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ ضربان قلبم یهو از هزار اومد روی صفر. ایزد با چشمای گشاد شده به من و پسرا نگاهی انداخت و دوباره نگاهش روی من نشست. دست و پاهام رو یجوری گم کرده بودم انگار نه انگار که من اون پسرا رو زدم و ناکار کردم. یه قدم که به جلو گذاشت  منم یه قدم عقب رفتم و با لکنت گفتم: -چی...چیزه...من...ایزد... پسرا هم به گمونم ترسیده بودن. خودشون رو روی زمین سرد توالت عقب می‌کشیدن . ایزد یهو به طرف یکی شون که داشت بلند میشد یورش برد. یقه اش رو گرفت و مشتش رو عقب برد تا توی صورتش بکوبه اما پسر با التماس و گریه گفت: -نزن آقا...تو رو خدا غلط کردیم دیگه جون ندارم این خانوم به اندازه کافی زده بخدا دماغم شکسته... ایزد توی همون حالت به عقب برگشت و نیشخند زد: -دستش درد نکنه... ولی کم زده... و بعد مشتش رو توی صورتش کوبید،هر ۴ تا پسر یه کتک مفصل هم از ایزد نوش جان کردن. در حالیکه مچ دستش رو ماساژ میداد ولشون کرد و با قدمای بلند به طرفم اومد. بازوم رو که گرفت توی دلم برای جوونی از دست رفته ام دعا خوندم و اون من رو با خودش از توالت بیرون کشید: -راه بیفت ببینم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
با خیلیا میشه زندگی کرد، ولی یکی باید باشه که باهاش احساس زنده بودن کنی... ‌
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرا رنجاندند ، آنقدر که تمام احساساتم را به خاک سپردم🥀
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ صدای ناله ی پسرها رو پشت سر جا گذاشتیم و از سرویس بیرون زدیم. فکر نمیکردم ایزد بیاد و من رو در حالی پیدا کنه که چهارتا پسر رو زدم و لت و پار کردم. اما از شانس بدم دید. هوای سرد جاده چالوس که به صورتم خورد هم التهاب درونم رو کم نمیکرد. زده بودم،بازم اگه پاش می‌افتاد میزدم. از خودم و عفتم دفاع میکردم. ولی ایزد فرق داشت،ازش میترسیدم به هزاران دلیل. با هر قدمی که بر می‌داشتیم به خودم میگفتم اینجا مکان عمومیه و نمیتونه کاری کنه اما وقتی به طرف پشت رستوران رفتیم پاهام شل شد. دلشوره هام رو پشت غرورم پنهون کردم تا کسی نفهمه هوران رو میبره تا بازم کتک بزنه. اونجا میتونست هر بلایی سرم بیاره. دلم می‌خواست فریاد بزنم و از یکی کمک بخوام. یا خودم بزنم و ناکارش کنم ولی آخرش چی. آخرش میرسید به خیابون و آوارگی و در به دری و خونه ۴۰ متری رضا شیره ای که از در و دیوارش بوی مواد میاد. آخرش میرسید به اسی و خلافکارای دروازه دولاب و مواد فروشای حصارک پایین و قرچک. حتی  تصور برگشتن به اون دخمه هم آزارم میداد. وقتی تنم رو بیخ دیوار هل داد منتظر شدم تا بزنه. حتی اگه میکشت هم لام تا کام حرف نمیزدم. دستش که بالا اومد ناخودآگاه دستام رو حفاظ صورتم کردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ مثل همیشه منتظر یه درد وحشتناک بودم. منتظر حرف و تحقیرایی بودم که به جونم نیش بزنه اما هر چقدر صبر کردم نه از درد خبری بود،نه تحقیر و کنایه. دستم رو با احتیاط پایین آوردم و ایزد کلاهم رو که اصلا نفهمیده بودم کی افتاده رو روی سرم گذاشت. با حوصله موهام رو زیرش فرستاد،جوری اخم کرده بود که میترسیدم چیزی بگم ولی اون رفتارش برام عجیب بود. بجای کتک کلاهم رو روی سرم میذاشت و موهام رو میپوشوند. بجای تحقیر و زخم زبون گفت: -ما یه مثال داریم که میگه مال فدای سر... سر فدای ناموس صداش دلم رو لرزوند،اونطوری که روم خیمه زده بود و من انگار توی بغلش بود: -حالا این ناموس خودش جنگی باشه یه سر و گردن از همه بالاتره ایزد به من می‌گفت جنگی و کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد: -مِن بعد هر نری بهت گفت بالای چشمت ابروئه بزن دیه اش پای من فقط یجوری بزن نتونه بلند شه نفسم رفت،نفسم طوری رفت که احتیاج به هوای بیشتری داشتم. کارش که تموم شد نگاهش بالاخره به طرف پایین کشیده شد. درست روی چشمام،و من تحمل نگاه کردن  به اون دو تا گوی تریاکی رو نداشتم و سرم رو پایین انداختم. اما اون دست بردار نبود. دو تا انگشتش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا اورد: -منو ببین ... نگاهم که توی نگاهش قفل شد سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد: - اینو یادت باشه هیچ کس جز من نمیتونه اذیتت کنه ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ارزشمندترین جاهایی که در این دنیا میشه حضور داشت. در فکر کسی، در قلب کسی، در دعای کسی، در آغوش کسی …
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من کجا وایسادم؟!🥲❤️‍🔥
خوبیاتون ... مثل بخاری ماشینه ...