9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرا رنجاندند ، آنقدر که تمام احساساتم را به خاک سپردم🥀
Ali Yasini | موزیکدلAli Yasini - Mirese Khabara (128).mp3
زمان:
حجم:
6.2M
#هدفون یادت نره🎧✨
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۳
صدای ناله ی پسرها رو پشت سر جا گذاشتیم و از سرویس بیرون زدیم.
فکر نمیکردم ایزد بیاد و من رو در حالی پیدا کنه که چهارتا پسر رو زدم و لت و پار کردم.
اما از شانس بدم دید.
هوای سرد جاده چالوس که به صورتم خورد هم التهاب درونم رو کم نمیکرد.
زده بودم،بازم اگه پاش میافتاد میزدم.
از خودم و عفتم دفاع میکردم.
ولی ایزد فرق داشت،ازش میترسیدم به هزاران دلیل.
با هر قدمی که بر میداشتیم
به خودم میگفتم اینجا مکان عمومیه و نمیتونه کاری کنه اما وقتی به طرف پشت رستوران رفتیم پاهام شل شد.
دلشوره هام رو پشت غرورم پنهون کردم
تا کسی نفهمه هوران رو میبره تا بازم کتک بزنه.
اونجا میتونست هر بلایی سرم بیاره.
دلم میخواست فریاد بزنم و از یکی کمک بخوام.
یا خودم بزنم و ناکارش کنم ولی آخرش چی.
آخرش میرسید به خیابون و آوارگی
و در به دری و خونه ۴۰ متری رضا شیره ای که از در و دیوارش بوی مواد میاد.
آخرش میرسید به اسی و خلافکارای دروازه دولاب و مواد فروشای حصارک پایین و قرچک.
حتی تصور برگشتن به اون دخمه هم آزارم میداد.
وقتی تنم رو بیخ دیوار هل داد منتظر شدم تا بزنه.
حتی اگه میکشت هم لام تا کام حرف نمیزدم.
دستش که بالا اومد ناخودآگاه دستام رو حفاظ صورتم کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۴
مثل همیشه منتظر یه درد وحشتناک بودم.
منتظر حرف و تحقیرایی بودم که به جونم نیش بزنه اما هر چقدر صبر کردم نه از درد خبری بود،نه تحقیر و کنایه.
دستم رو با احتیاط پایین آوردم
و ایزد کلاهم رو که اصلا نفهمیده بودم کی افتاده رو روی سرم گذاشت.
با حوصله موهام رو زیرش فرستاد،جوری اخم کرده بود که میترسیدم چیزی بگم ولی اون رفتارش برام عجیب بود.
بجای کتک کلاهم رو روی سرم میذاشت و موهام رو میپوشوند.
بجای تحقیر و زخم زبون گفت:
-ما یه مثال داریم که میگه مال فدای سر...
سر فدای ناموس
صداش دلم رو لرزوند،اونطوری که روم خیمه زده بود و من انگار توی بغلش بود:
-حالا این ناموس خودش جنگی باشه یه سر و گردن از همه بالاتره
ایزد به من میگفت جنگی و کیلو کیلو قند توی دلم آب میشد:
-مِن بعد هر نری بهت گفت بالای چشمت ابروئه بزن دیه اش پای من
فقط یجوری بزن نتونه بلند شه
نفسم رفت،نفسم طوری رفت که احتیاج به هوای بیشتری داشتم.
کارش که تموم شد نگاهش بالاخره به طرف پایین کشیده شد.
درست روی چشمام،و من تحمل نگاه کردن به اون دو تا گوی تریاکی رو نداشتم و سرم رو پایین انداختم.
اما اون دست بردار نبود.
دو تا انگشتش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا اورد:
-منو ببین ...
نگاهم که توی نگاهش قفل شد سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد:
- اینو یادت باشه هیچ کس جز من نمیتونه اذیتت کنه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
ارزشمندترین جاهایی که در این دنیا میشه حضور داشت. در فکر کسی، در قلب کسی، در دعای کسی، در آغوش کسی …
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۷
وقتی عقب کشید بالاخره تونستم نفس بکشم.
یه نفس عمیق تا اکسیژن رو به عمق ریه هام برسونم.
ایزد به راهی که اومده بودیم اشاره زد و گفت:
-بیا بریم...الناز تنها مونده...
توی تمام لحظه هایی که یکم حس خوب داشتم الناز پررنگ ترین آدمی بود که گند میزد به همه چیز.
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و سعی کردم
خودم رو جمع و جور کنن و پشت سرش راه افتادم.
ماشین پسرا رو اون اطراف نمیدیدم و این یعنی اینکه بعد از اون کتک رفته بودن.
با ایزد وارد رستوران شدیم و الناز شاکی و عصبی گفت:
-منو اینجا کاشتید رفتید کجا؟
-در دستشویی خراب شده بود هوران گیر کرده بود توش
تا باز کردیم طول کشید
الناز با حرص دستش رو تکون داد:
-از شروع این سفر بد اومده...
آخرش معلومه چی میشه
ایزد با خنده بـ.غلش کرد و روی موهاش رو بوسید:
-غر نزن الناز خانوم...اینجا دست و بالم بسته ست
الناز با چشم غره آرنجش رو توی شکم ایزد کوبید:
-ایزد خان همینجوری نمیبخشما
باید قشنگ از دلم در بیاری
-قربون دلت برم که همیشه باید یه چیزی ازش در بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۸۷
تمام طول ناهار توی سکوت غذام رو میخوردم.
سرم پایین بود و سعی میکردم اتفاقایی که افتاده رو فراموش کنم.
الناز و ایزد اما برعکس من با هم حرف میزدن.
مثل یه زوج خوشبخت که من کنارشون وصله ناجور بودم.
واقعا من اونجا چکار میکردم؟
اصلا چرا قبول کردم بیام،مثل همیشه توی خونه میموندم و اون دو تا زوج عاشق میرفتن خوش گذرونی.
تنها موندن شرافت داشت به نادیده گرفته شدن.
با صدای الناز بالاخره به خودم اومدم:
-نظر تو چیه هوران جون؟
گیج بودم و در حالیکه از هیچی خبر نداشتم گفتم:
-در مورد چی؟
-ای بابا ...پس حواست کجاست
میگم چند تا از بچه ها رو هم گفتیم بیان
ایزد اون دوستش توماج و زنش و دعوت کرده
من میگم چرا با بچه گفتی بیان
حالا تا صبح باید گریه بچه رو تحمل کنیم
بعد از چند ساعت به معنای واقعی لبخندم کش اومد.
اون بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم:
-خیلی خوب میشه اگه بیان...
بچه شون آرومه فکر نکنم گریه کنه
ایزد هم سری تکون داد و گفت:
-دو سه شب بی خوابی که ما رو نمیکشه
پس زنگ بزن کیان و بقیه هم بیان
الناز گوشیش رو در آورد و بلافاصله شماره برادرش رو گرفت
و من از خوشحالی دیدن دوباره خاتون و دخترش دل توی دلم نبود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏