#خط.قرمر 😝⛔️
#پــــارت_44
اومدم بگم نه بابا
که قطع کرد
چشمام تا انتها درشت شده بود.
الان باید چیکار میکردم؟
یه لحظه جلوی مرد کنارم خجالت کشیدم...
امکان نداشت بگم منو برگردونه
زشت بود
همینجوریشم بیشتر از یک ساعت بود که درگیر رسوندن من شده بود
لب زدم
- مرسی منو رسوندی
خدافظ رئیس
اخمی کرد
حس کردم میخواد یه چیزی بگه
اما پیاده شدم
به سمت خونه نگین رفتم اما تو لابی آپارتمان موندم
میخواستم سینا بره
برگردم خونه.
تهدید بابا الکی نبود و نمی تونستم پشت گوش بندازمش
ولی امشب میرفتم و همه چیو تموم میکردم.
چند لحظه بعد
از آپارتمان زدم بیرون
میخواستم از سر خیابون ماشین بگیرم
هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که ماشینی از پشت سر بهم بوق زد...
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۵
ایزد نیشخندی زد و سرش رو نزدیک اورد،
صدای جیغ و دست زدن بچه ها که بلند شد کنار گوشم گفت:
-زیادی خودت و دست بالا گرفتی عسلم...
در حدی نیستی که واست نقشه بکشم
اگه میخواستم همونجاو بلایی سرت میاوردم که خودت گونی بپوشی
از اون همه نزدیکی جرقه هایی توی ذهنم زده میشد،توی حیاط بودیم.
زیر بارون.
سرش رو پایین آورده بود که من رو .
نمیدوتم یا توی واقعیت.
میخواستم جوابش رو بدم اما نگاهم که به پشت سر ایزد افتاد تنم لرزید.
الناز با نفرت زل زده بود بهم.
خیره بهمون نیشخندی زد،الناز تحمل یه رقص ساده ی ما رو نداشت.
پس من چطور زنده موندم.
نوشیدنی ها رو روی زمین گذاشت و با حالت قهر به طرف ماشین رفت.
تک خنده ای کردم:
-کارت در اومد ایزد خان...
الناز ما رو با هم دید و حالام قهر کرد
تا صبح باید منت بکشی
نگاهش توی صورتم چرخید :
-منتم میکشم...
ناز زنمم میخرم...
الناز چه خوش خیال بود،فکر میکرد ما مثل دو تا عاشق تو بغل هم داریم میرقصیم.
اما خبر نداشت شوهرش چقدر ازم متنفره.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۶
ایزد و الناز با هم قهر بودن
اینو کاملا میشد از رفتارای سرد ایزد و بی محلی های الناز فهمید.
از منت کشی و ناز خریدنم خبری نبود.
منم از سرما پناه برده بودم به آتیش.
توماج سیخ کبابا رو با حوصله روی آتیش میچید و ایزد هم بهش کمک میکرد.
بچه ها هم پی نوشیدن و قلیون کشیدن و بازی بودن.
توماج سیخ کوچیکی رو که زودتر آماده کرده بود رو برد توی ماشین و به خاتون داد.
خیره بهشون لبخندم کش اومد.
اون مرد اینقدر قشنگ هوای خاتون رو داشت که حسودیم میشد.
خاتون زن خوشبختی به نظر میرسید.
وقتی که برگشت ایزد خنده تو گلویی کرد و گفت:
-اون دختر چکار کرده اینجوری در به درش شدی مرد حسابی؟
-مگه قراره کاری کنه؟
اون دختر الان ننمه
اقامه
رفیقمه
همه کسمه
-فکر نمیکردم یروزی اینجوری عاشق بشی
-من عاشقش بودم،از بچگی
-یادمه وقتی با داریوش خدابیامرز عروسی کرد...
ایزد مکثی کرد و گفت:
-ببخشید...نمیخواستم خاطرات و زنده کنم...
توماج لبخندی زد و به خاتون که توی ماشین مشغول خوردن کباب بود.
نگاهی انداخت و من فهمیدم زندگی اون دو نفر چقدر چالش داشته:
-اون روز داشتم میمردم...
بزور سر پا بودم...
ولی بالاخره مال خودم شد...
سر که چرخوندم نگاه خیره ایزد رو روی خودم شکار کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏