eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
751 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
- 𝘥𝘳𝘰𝘸𝘯𝘪𝘯𝘨 𝘪𝘯 𝘦𝘯𝘥𝘭𝘦𝘴𝘴 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴   غرق در افکار بی انتها ‌‌
- 𝒘𝒆 𝒂𝒍𝒍 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒔𝒕𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔 𝒘𝒆 𝒘𝒐𝒏'𝒕 𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒕𝒆𝒍𝒍 ما همه داستایی داریم ک هیچوقت نمیگیم ‌‌
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ولی این آهنگ خیلی قشنگه :)❤️‍🩹 ‌‌
🥲🖤
.قرمز... 😝⛔️ به عقب برگشتم.. با دیدن ماشینِ سینا چشمام گرد شد. مات شدم مگه نرفته بود؟ یه لحظه قلبم لرزید. کاملا به سمتش چرخیدم و جلو رفتم شیشه ماشینو پایین کشید با اخم لب زد - خب؟ آب دهنمو قورت دادم خب الان چی میگفتم؟ چی خب؟! آروم گفتم - من.. کلافه بین حرفم پرید تند گفت - سوار شو قبلش بعد بشین توضیح بده! اصلا چرا باید توضیح میدادم؟ با شک نگاهی به ماشینش انداختم، بازم سوار می‌شدم یعنی؟ زشت بود خب... ماشین و دور زدم و سوار شدم کنار خیابون نگه داشت روشنش نکرد لب زدم - پس چرا نرفتید آقای امیریان؟ ‌ ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز.. 😝⛔️ عصبی گفت - چرا اومدی بیرون مگه قرار نبود خونه دوستت بمونی؟ سعی کردم جدی رفتار کنم اصلا چرا باید بهش جواب پس میدادم رئیسم بود نه کمتر نه بیشتر. حتی الانم تایم کاری نبود. لطف کرد من رسوند و حتی سرگرمم کرد ولی باید میذاشتم تو زندگیمم دخالت کنه؟! نتونستم ولی تلخ رفتار کنم با شک گفتم - خ..خب میخواستم برگردم خونه بابا زنگ زد... سر تکون داد - خودم میرسونمت جدی گفتم - اخه رئیس شما تا این وقت شب... بین حرفم پرید - گفتم میرسونمت دیگه حرفی بینمون زده نشد. معذب تو خودم جمع شدم و به جلو نگاه کردم جلوی خونمون نگه داشت یهو گفت - میخوای برگردی بهش؟ ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شب فرا رسیده بود. صدای موسیقی به حدی بلند بود که انگار روی مغز من چکش میکوبیدن. نمیدونستم تا آخر مهمونی چجوری قراره دووم بیارم. اگه خاتون نبود میرفتم خونه آفاق خانوم و خلاص. خاتون با پیراهن بلندش که گلای ریز بهاری داشت روی مبل نشست و گفت : -دلم پیش ابراست میترسم آفاق خانوم و اذیت کنه دم غروبی خیلی ناارومی میکرد دخترونه بود رو روی لبام کشیدم تا از ایرادای ایزد در امان بمونم و رو بهش گفتم: -نگران نباش اینقدر گفتن که اگه اذیت کرد زنگ میزنن همزمان در باز شد و الناز از همونجا به داخل سرک کشید : -هوران جون...میای مزه ها رو... با دیدن لباسم چشماش گرد شد و یادش رفت برای چی اومده: -این چیه پوشیدی دختر... مگه اومدی مهمونی زنونه؟ بابا ابرومون میره بخدا به گمونم هنوز خاتون و لباس ساده اش رو ندیده بود،ولی برای منم اونقدرا فرقی نمیکرد و جواب دادم: -ایزد از لباس باز و کوتاه خوشش نمیاد...خودمم... به لباس کوتاه خودش که حسابی میشد دید اشاره کرد و گفت: -وا ...پس چرا تا حالا به من گیر نداده... ایزد اصلا اینجوری نیست نفسی گرفت و با عجله ادامه داد: -اینا رو ولش کن بیا یکم تو چیدن مزه ها به دخترا کمک کن من خیلی سرم شلوغه گفت و با همون عجله از اتاق بیرون رفت. خاتون که تا اون لحظه ساکت بود از جاش بلند شد و طرفم اومد: -چون تو دوستت نداره ولی عاشق هوران خانوم ماست... آدم تا یکی رو دوست نداشته باشه به ریز و درشت کاراش گیر نمیده ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ خاتون چه دل خوشی داشت،نمیدونست ایزد به حدی ازم متنفره که فقط برای آزار دادنم بهم گیر میده. به کمک خاتون فودا رو روی میز چیدیم و همون لحظه ایزد و توماج و کیان هم داخل اومدن. خاتون توی بغل توماج چپید و گفت: -خوشگل شدم؟ توماج خندید -شما خوشگل بودی خانوم... بیا بریم یه چی بزنیم بر بدن تا آخر شب گشنه نمونیم خاتون با لبخند همراه شوهرش رفت. با حس سنگینی نگاه ایزد بهش نگاه کردم. از بالا تا پایین لباسم رو خوب نگاه کرد تا یه ایراد بنی اسرائیلی ازش بگیره. کیان دیس رو برداشت و گفت: -با اجازه منم برم ته بندی کنم ... خدا شاهده راضی نیستم دستپخت هوران خانوم و این مفت خورا بخورن... با رفتنش ضربان قلبم اوج گرفته بود،کاش من رو با ایزد تنها نمیذاشتن. وقتی نزدیک تر اومد سرم رو پایین انداختم،هر لحظه منتظر یه حرفی،یه ایرادی، یه زخم زبون بودم. وقتی درست روبروم وایساد نفسم رو حبس کردم. ادکلنش از بس  تلخ بود کامم رو تلخ میکرد. انگشتش رو زیر چونه ام انداخت و سرم رو بالا گرفت،فکش منقبض شده بود و من نمیدونستم چرا: - نزدیک کسی نشی با خاتون یه گوشه بشینید ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏