درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۶
ایزد و الناز با هم قهر بودن
اینو کاملا میشد از رفتارای سرد ایزد و بی محلی های الناز فهمید.
از منت کشی و ناز خریدنم خبری نبود.
منم از سرما پناه برده بودم به آتیش.
توماج سیخ کبابا رو با حوصله روی آتیش میچید و ایزد هم بهش کمک میکرد.
بچه ها هم پی نوشیدن و قلیون کشیدن و بازی بودن.
توماج سیخ کوچیکی رو که زودتر آماده کرده بود رو برد توی ماشین و به خاتون داد.
خیره بهشون لبخندم کش اومد.
اون مرد اینقدر قشنگ هوای خاتون رو داشت که حسودیم میشد.
خاتون زن خوشبختی به نظر میرسید.
وقتی که برگشت ایزد خنده تو گلویی کرد و گفت:
-اون دختر چکار کرده اینجوری در به درش شدی مرد حسابی؟
-مگه قراره کاری کنه؟
اون دختر الان ننمه
اقامه
رفیقمه
همه کسمه
-فکر نمیکردم یروزی اینجوری عاشق بشی
-من عاشقش بودم،از بچگی
-یادمه وقتی با داریوش خدابیامرز عروسی کرد...
ایزد مکثی کرد و گفت:
-ببخشید...نمیخواستم خاطرات و زنده کنم...
توماج لبخندی زد و به خاتون که توی ماشین مشغول خوردن کباب بود.
نگاهی انداخت و من فهمیدم زندگی اون دو نفر چقدر چالش داشته:
-اون روز داشتم میمردم...
بزور سر پا بودم...
ولی بالاخره مال خودم شد...
سر که چرخوندم نگاه خیره ایزد رو روی خودم شکار کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_45
به عقب برگشتم..
با دیدن ماشینِ سینا چشمام گرد شد.
مات شدم
مگه نرفته بود؟
یه لحظه قلبم لرزید.
کاملا به سمتش چرخیدم و جلو رفتم
شیشه ماشینو پایین کشید
با اخم لب زد
- خب؟
آب دهنمو قورت دادم
خب الان چی میگفتم؟ چی خب؟!
آروم گفتم
- من..
کلافه بین حرفم پرید
تند گفت
- سوار شو قبلش بعد بشین توضیح بده!
اصلا چرا باید توضیح میدادم؟
با شک نگاهی به ماشینش انداختم، بازم سوار میشدم یعنی؟
زشت بود خب...
ماشین و دور زدم و سوار شدم
کنار خیابون نگه داشت
روشنش نکرد
لب زدم
- پس چرا نرفتید آقای امیریان؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_46
عصبی گفت
- چرا اومدی بیرون مگه قرار نبود خونه دوستت بمونی؟
سعی کردم جدی رفتار کنم
اصلا چرا باید بهش جواب پس میدادم
رئیسم بود
نه کمتر نه بیشتر.
حتی الانم تایم کاری نبود.
لطف کرد من رسوند و حتی سرگرمم کرد ولی باید میذاشتم تو زندگیمم دخالت کنه؟!
نتونستم ولی تلخ رفتار کنم
با شک گفتم
- خ..خب میخواستم برگردم خونه
بابا زنگ زد...
سر تکون داد
- خودم میرسونمت
جدی گفتم
- اخه رئیس شما تا این وقت شب...
بین حرفم پرید
- گفتم میرسونمت
دیگه حرفی بینمون زده نشد.
معذب تو خودم جمع شدم و به جلو نگاه کردم
جلوی خونمون نگه داشت
یهو گفت
- میخوای برگردی بهش؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─