#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_45
به عقب برگشتم..
با دیدن ماشینِ سینا چشمام گرد شد.
مات شدم
مگه نرفته بود؟
یه لحظه قلبم لرزید.
کاملا به سمتش چرخیدم و جلو رفتم
شیشه ماشینو پایین کشید
با اخم لب زد
- خب؟
آب دهنمو قورت دادم
خب الان چی میگفتم؟ چی خب؟!
آروم گفتم
- من..
کلافه بین حرفم پرید
تند گفت
- سوار شو قبلش بعد بشین توضیح بده!
اصلا چرا باید توضیح میدادم؟
با شک نگاهی به ماشینش انداختم، بازم سوار میشدم یعنی؟
زشت بود خب...
ماشین و دور زدم و سوار شدم
کنار خیابون نگه داشت
روشنش نکرد
لب زدم
- پس چرا نرفتید آقای امیریان؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_46
عصبی گفت
- چرا اومدی بیرون مگه قرار نبود خونه دوستت بمونی؟
سعی کردم جدی رفتار کنم
اصلا چرا باید بهش جواب پس میدادم
رئیسم بود
نه کمتر نه بیشتر.
حتی الانم تایم کاری نبود.
لطف کرد من رسوند و حتی سرگرمم کرد ولی باید میذاشتم تو زندگیمم دخالت کنه؟!
نتونستم ولی تلخ رفتار کنم
با شک گفتم
- خ..خب میخواستم برگردم خونه
بابا زنگ زد...
سر تکون داد
- خودم میرسونمت
جدی گفتم
- اخه رئیس شما تا این وقت شب...
بین حرفم پرید
- گفتم میرسونمت
دیگه حرفی بینمون زده نشد.
معذب تو خودم جمع شدم و به جلو نگاه کردم
جلوی خونمون نگه داشت
یهو گفت
- میخوای برگردی بهش؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۷
شب فرا رسیده بود.
صدای موسیقی به حدی بلند بود که انگار روی مغز من چکش میکوبیدن.
نمیدونستم تا آخر مهمونی چجوری قراره دووم بیارم.
اگه خاتون نبود میرفتم خونه آفاق خانوم و خلاص.
خاتون با پیراهن بلندش که گلای ریز بهاری داشت روی مبل نشست و گفت :
-دلم پیش ابراست
میترسم آفاق خانوم و اذیت کنه
دم غروبی خیلی ناارومی میکرد
دخترونه بود رو روی لبام کشیدم تا از ایرادای ایزد در امان بمونم و رو بهش گفتم:
-نگران نباش اینقدر
گفتن که اگه اذیت کرد زنگ میزنن
همزمان در باز شد و الناز از همونجا به داخل سرک کشید :
-هوران جون...میای مزه ها رو...
با دیدن لباسم چشماش گرد شد و یادش رفت برای چی اومده:
-این چیه پوشیدی دختر...
مگه اومدی مهمونی زنونه؟
بابا ابرومون میره بخدا
به گمونم هنوز خاتون و لباس ساده اش رو ندیده بود،ولی برای منم اونقدرا فرقی نمیکرد و جواب دادم:
-ایزد از لباس باز و کوتاه خوشش نمیاد...خودمم...
به لباس کوتاه خودش که حسابی میشد دید اشاره کرد و گفت:
-وا ...پس چرا تا حالا به من گیر نداده...
ایزد اصلا اینجوری نیست
نفسی گرفت و با عجله ادامه داد:
-اینا رو ولش کن
بیا یکم تو چیدن مزه ها به دخترا کمک کن من خیلی سرم شلوغه
گفت و با همون عجله از اتاق بیرون رفت.
خاتون که تا اون لحظه ساکت بود از جاش بلند شد و طرفم اومد:
-چون تو دوستت نداره
ولی عاشق هوران خانوم ماست...
آدم تا یکی رو دوست نداشته باشه به ریز و درشت کاراش گیر نمیده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏