#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_47
چند لحظه سر جام رو صندلیش خشکم زد..
یهو لب زدم
- ن..نه نه اصلاا
حس کردم چشاش یه جوری شد
برق زد..
جواب رد دادن یا ندادن من چه ربطی بهش داشت.
حسم به حرفش یه جوری بود
اما خونسرد گفت
- خوبه
از ماشینش پیاده شدم چند قدم رفتم جلو و با شک سر جام موندم...
به عقب برگشتم
ناخوادگاه دستمو براش بلند کردم
به نشونه خداحافظی...
شیشه دودی ماشینشو کشید پایین و با نیشخندی دو انگشتشو بالا آورد.
لبخندی زدم
با حال بهتری رفتم داخل ساختمون
زنگ واحدو فشردم
کمتر از چند لحظه در باز شد و قیافه حرصیِ مامان مقابلم قرار گرفت.
از داخل سالن صدا میومد
هنوز بودن..
مامان عصبی گفت
- بیا داخل برو تو آشپزخونه کارت دارم سریع
بیخیال گفتم
- دقیقا منم با تو کار دارم مامان
راجبش حرف میزنیم
اما بعداا!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_48
اومدم رد شم
که مامان مچ دستمو گرفت
تند گفت
- کجا؟ میخوای بری آبرومونو ببری ها؟!
به عقب برگشتم
کلافه گفتم
- اگه آبروتو میبرم پس چرا گفتی برگردم خونه؟؟ مشکلی تو برگشتن ندارم ول کن دستامو
پوفی کشید
صورتش سرخ بود
میدونستم مامان چرا اینجوری رفتار میکنه
همه جا جلوی همه گفته بود دامادش صاحب فلان هتل و فلان شرکت باباشو اداره میکنه
الان نمیخواست بهم بخوره
پوزخندی زدم
دستمو از دست مامان بیرون کشیدم و وارد سالن شدم..
نگاه همه به سمتم برگشت
جلوتر رفتم
با لبخند خونسردی لب زدم
- سلام
مادر سامیار نیلا خانوم لبخند مهربونی زد
- سلام دختر ماهم
بیا ببینم
بلند شد که بغلم کنه
بی احترامی بود جلو نرم؟!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۹
ایزد فهمیده بود که من
طوری که بعدش تقریبا یادم نمیاومد چه اتفاقی افتاده و چکار کردم.
خودمم علاقه ای به این مهمونی نداشتم
نگاهم به طرف آشپزخونه کشیده شد،به خاتون و توماج که یه گوشه دنج نشسته و در حالیکه توماج غذا میخورد
خاتون یه چیزی رو با آب و تاب براش تعریف میکرد.
نگاه ایزدم به طرف شون کشیده شد.
گفتم:
-ما که نفهمیدیم زن و شوهری چجوریه...
همش جنگ و دعوا و کتک کاری داشتیم
خونه مون بیشتر شبیه شکنجگاه بود تا خونه
نه تو من و میخواستی...نه من زنی بودم که شبیه زن ایده الت باشم...
ولی حسرت یه صحبت زن و شوهری باهات موند به دلم...
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم، زیادی نزدیک شده بود:
-حسودی نکن! من...
الناز که تا اون لحظه از دور نگاه مون میکرد بالاخره خودی نشون داد:
-ایزد جان...میای یه لحظه؟
ایزد سری تکون داد و وقتی ازم دور شد سعی کردم خودم رو با چیدن میز سرگرم کنم
اما نمیدونستم چرا دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۱
نگاهی به کیان انداختم که مشغول حرف زدن با یکی از پسرا بود و
-چطور؟
-هیچی ...میخواستم بدونم از نظر شما چجور پسریه
آخه خیلی خودش و میگیره...
نگاهی دقیقی به سوده انداختم،انگار یجورایی داشت در مورد کیان تحقیق میکرد:
-والا منم به خاطر ازدواج ایزد و الناز تازه باهاش آشنا شدم ...ولی خیلی پسر خوب و خونگرمیه
از خودراضی نيست...شاید موقعیتش پیش نیومده باهات گرم بگیره
-آره...شاید...ولش کن...من برم به بقیه کارا برسم...
با رفتن سوده فکرم مشغول شده بود،شایدم دلشوره ای که افتاده بود به جونم داشت عصبیم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم ولی ته دلم یکی رخت میشست.
کم کم مهمونی داشت شروع میشد.
خونه پر بود از بوی ادکلن و صدای خنده و موسیقی و
کنار خاتون که نشستم دست یخ زده ام رو گرفت و گفت:
-چته...چرا اینقدر نگران به نظر میرسی؟
-واقعیتش...نمیدونم...
دلم بدجوری شور میزنه...
همش منتظرم یه چیزی بشه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️