درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۱۹
ایزد فهمیده بود که من
طوری که بعدش تقریبا یادم نمیاومد چه اتفاقی افتاده و چکار کردم.
خودمم علاقه ای به این مهمونی نداشتم
نگاهم به طرف آشپزخونه کشیده شد،به خاتون و توماج که یه گوشه دنج نشسته و در حالیکه توماج غذا میخورد
خاتون یه چیزی رو با آب و تاب براش تعریف میکرد.
نگاه ایزدم به طرف شون کشیده شد.
گفتم:
-ما که نفهمیدیم زن و شوهری چجوریه...
همش جنگ و دعوا و کتک کاری داشتیم
خونه مون بیشتر شبیه شکنجگاه بود تا خونه
نه تو من و میخواستی...نه من زنی بودم که شبیه زن ایده الت باشم...
ولی حسرت یه صحبت زن و شوهری باهات موند به دلم...
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم، زیادی نزدیک شده بود:
-حسودی نکن! من...
الناز که تا اون لحظه از دور نگاه مون میکرد بالاخره خودی نشون داد:
-ایزد جان...میای یه لحظه؟
ایزد سری تکون داد و وقتی ازم دور شد سعی کردم خودم رو با چیدن میز سرگرم کنم
اما نمیدونستم چرا دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۱
نگاهی به کیان انداختم که مشغول حرف زدن با یکی از پسرا بود و
-چطور؟
-هیچی ...میخواستم بدونم از نظر شما چجور پسریه
آخه خیلی خودش و میگیره...
نگاهی دقیقی به سوده انداختم،انگار یجورایی داشت در مورد کیان تحقیق میکرد:
-والا منم به خاطر ازدواج ایزد و الناز تازه باهاش آشنا شدم ...ولی خیلی پسر خوب و خونگرمیه
از خودراضی نيست...شاید موقعیتش پیش نیومده باهات گرم بگیره
-آره...شاید...ولش کن...من برم به بقیه کارا برسم...
با رفتن سوده فکرم مشغول شده بود،شایدم دلشوره ای که افتاده بود به جونم داشت عصبیم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم ولی ته دلم یکی رخت میشست.
کم کم مهمونی داشت شروع میشد.
خونه پر بود از بوی ادکلن و صدای خنده و موسیقی و
کنار خاتون که نشستم دست یخ زده ام رو گرفت و گفت:
-چته...چرا اینقدر نگران به نظر میرسی؟
-واقعیتش...نمیدونم...
دلم بدجوری شور میزنه...
همش منتظرم یه چیزی بشه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_49
جلو رفتم اما جای بغل کردن فقط سرد دست دادم
اخمی کرد
تعجب کرده بود از رفتارم
ولی نکنه واکنش بهتری میخواستن؟!
اصلا سارمیار چطور روش اومده بود الان اینجا بود؟
ذات پر روی این مرتیکه
عجیب بود.
خودم دیده بودمش
و الان...
جای اینکه گم و گور شه از خجالت، با یه دست گل وسط خونه ما بود.
کافی بود بابا بدونه
تا همینجا قشقرق راه بندازه
برعکس مامان.
خونسرد روی مبل نشستم
بلند گفتم
- فکر کرده بودم سامیار همه چیزو بهتون گفته!
بابا اخمی کرد
پدر سامیار پرسید
- چیو دخترم؟
نگاهی به سامیار اخمو با چشمای تهدید آمیزش که میگفت حرف نزنم، انداختم.
کوتاه خندیدم
- بهم خوردن این نامزدیو!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_50
چشمای همشون تا انتها گرد شد
مادرش بهت زده
لب زد:
- مگه فقط یه دعوا و قهر ساده نبوده بینتون؟ امشب اومدیم برطرف شه!؟
تک خندی زدم
نگاهمو به سامیار دوختم
مامان آروم گفت
- شیلا مامان بلند شو بیا کارت دارم
دستامو بالا آوردم
- صبر کن مامان
و دوباره به سامیار کلافه نگاه کردم
اخمالود گفتم
- حقیقتو نگفتی بهشون؟
بابا اخمی کرد
- چه حقیقتی؟
درست حرف بزنید ببینم اینجا چه خبره که ما نمیدونیم
پدر سامیارم برای تایید سر تکون داد
شونه ای بالا انداختم
خطاب به سامیار گفتم:
- خودت خواستی جلوی همه بگم، مگه خانوم جدیده رو به خانوادت معرفی نکردی؟
سکوتی تو خونه پیچید
سامیار تیز نگام کرد
- بعدا راجب اون تنها حرف میزنیم
بس کن الان..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
بهتاش،
رضاکرمیتارا،
حسینتیام،
علیشاهملکی،
مهدیار
Saye_orginal4_5850189904662765039.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal