eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
746 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز.. 😝⛔️ جلو رفتم اما جای بغل کردن فقط سرد دست دادم اخمی کرد تعجب کرده بود از رفتارم ولی نکنه واکنش بهتری می‌خواستن؟! اصلا سارمیار چطور روش اومده بود الان اینجا بود؟ ذات پر روی این مرتیکه عجیب بود. خودم دیده بودمش و الان... جای اینکه گم و گور شه از خجالت، با یه دست گل وسط خونه ما بود. کافی بود بابا بدونه تا همینجا قشقرق راه بندازه برعکس مامان. خونسرد روی مبل نشستم بلند گفتم - فکر کرده بودم سامیار همه چیزو بهتون گفته! بابا اخمی کرد پدر سامیار پرسید - چیو دخترم؟ نگاهی به سامیار اخمو با چشمای تهدید آمیزش که میگفت حرف نزنم، انداختم. کوتاه خندیدم - بهم خوردن این نامزدیو! ‌ ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز.. 😝⛔️ چشمای همشون تا انتها گرد شد مادرش بهت زده لب زد: - مگه فقط یه دعوا و قهر ساده نبوده بینتون؟ امشب اومدیم برطرف شه!؟ تک خندی زدم نگاهمو به سامیار دوختم مامان آروم گفت - شیلا مامان بلند شو بیا کارت دارم دستامو بالا آوردم - صبر کن مامان و دوباره به سامیار کلافه نگاه کردم اخمالود گفتم - حقیقتو نگفتی بهشون؟ بابا اخمی کرد - چه حقیقتی؟ درست حرف بزنید ببینم اینجا چه خبره که ما نمیدونیم پدر سامیارم برای تایید سر تکون داد شونه ای بالا انداختم خطاب به سامیار گفتم: - خودت خواستی جلوی همه بگم، مگه خانوم جدیده رو به خانوادت معرفی نکردی؟ سکوتی تو خونه پیچید سامیار تیز نگام کرد - بعدا راجب اون تنها حرف میزنیم بس کن الان.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بهتاش، رضاکرمی‌تارا، حسین‌تی‌ام، علی‌شاهملکی، مهدیار ‌‌
🖤✌️🏽
- If you need a friend, get a dog!   اگه به دوست نیاز داری، یه سگ بگیر..!‌‌ ‌ 
قرمز..😝⛔️ بس کنم؟! چیو‌..... موهامو کنار زدم رد زخمی که از تصادف اون روز بود نشون داده شد بابا اخم کرد مامان یهو گاردش پایین اومد و با نگرانی به سمتم اومد - این جای زخم چیه شیلا؟ پوزخندی زدم، الان یادش اومد نگران شه؟! - تصادف کردم رنگ از رخسار مامان پرید سامیار غرید - شیلاا! بابا فهمید یه خبریه اخمالود از جاش بلند شد و به سمتم اومو موهامو کنار زد و سرمو گرفت - درست تعریف کن دخترمون تصادف کرده و ما خبر نداشتیم؟ اینجا چه خبرره؟؟ نگاهمو بالا آوردم آروم گفتم - از مرد جلوتون بپرسید گردنمو به سمت سامیار سرخ شده گردوندم لب زدم - یادته چی دیدم که باعث شد حتی با وجود تصادفمم از جام بلند شم که فقط دستت بهم نرسه؟ ‌ ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
قرمز.... 😝⛔️ همه با بهت فقط نگاه می‌کردن انگار منتظر بودن، که بگم چی دیدم باعث شده تصادف کنم و به پیشونیم پاره شه. سر کج کردم ضربه نهایی و بهش زدم غریدم - چه خبر از دختره؟ قسم میخورم نفس همه قطع شد. صداشون بالا نميومد یهو بابا گفت - چ..چی میگی؟! به سمت بابا چرخیدم - حقیقته بابا یه دختر تو اتاقش بود و من بی اجازه رفتم درحالی که داشتن... حرفمو ادامه ندادم صورتم از خجالت سرخ شده بود. فقط میدونم بعد از این حرفم و تشرای بابا بلند شدن که برن مادر سامیار ناراحت عذرخواهی کرد همین که رفتن سامیار با صورت سرخ تو صورتم غرید - من با تو یکی چموش کار دارم فکر نکن تموم شده! کسی صداشو نشنید...جز من! ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا