#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_49
جلو رفتم اما جای بغل کردن فقط سرد دست دادم
اخمی کرد
تعجب کرده بود از رفتارم
ولی نکنه واکنش بهتری میخواستن؟!
اصلا سارمیار چطور روش اومده بود الان اینجا بود؟
ذات پر روی این مرتیکه
عجیب بود.
خودم دیده بودمش
و الان...
جای اینکه گم و گور شه از خجالت، با یه دست گل وسط خونه ما بود.
کافی بود بابا بدونه
تا همینجا قشقرق راه بندازه
برعکس مامان.
خونسرد روی مبل نشستم
بلند گفتم
- فکر کرده بودم سامیار همه چیزو بهتون گفته!
بابا اخمی کرد
پدر سامیار پرسید
- چیو دخترم؟
نگاهی به سامیار اخمو با چشمای تهدید آمیزش که میگفت حرف نزنم، انداختم.
کوتاه خندیدم
- بهم خوردن این نامزدیو!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_50
چشمای همشون تا انتها گرد شد
مادرش بهت زده
لب زد:
- مگه فقط یه دعوا و قهر ساده نبوده بینتون؟ امشب اومدیم برطرف شه!؟
تک خندی زدم
نگاهمو به سامیار دوختم
مامان آروم گفت
- شیلا مامان بلند شو بیا کارت دارم
دستامو بالا آوردم
- صبر کن مامان
و دوباره به سامیار کلافه نگاه کردم
اخمالود گفتم
- حقیقتو نگفتی بهشون؟
بابا اخمی کرد
- چه حقیقتی؟
درست حرف بزنید ببینم اینجا چه خبره که ما نمیدونیم
پدر سامیارم برای تایید سر تکون داد
شونه ای بالا انداختم
خطاب به سامیار گفتم:
- خودت خواستی جلوی همه بگم، مگه خانوم جدیده رو به خانوادت معرفی نکردی؟
سکوتی تو خونه پیچید
سامیار تیز نگام کرد
- بعدا راجب اون تنها حرف میزنیم
بس کن الان..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
بهتاش،
رضاکرمیتارا،
حسینتیام،
علیشاهملکی،
مهدیار
Saye_orginal4_5850189904662765039.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از باران | جملات ناب ✍️
-
If you need a friend, get a dog!
اگه به دوست نیاز داری، یه سگ بگیر..!
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_51
بس کنم؟!
چیو.....
موهامو کنار زدم
رد زخمی که از تصادف اون روز بود
نشون داده شد
بابا اخم کرد
مامان یهو گاردش پایین اومد و با نگرانی به سمتم اومد
- این جای زخم چیه شیلا؟
پوزخندی زدم، الان یادش اومد نگران شه؟!
- تصادف کردم
رنگ از رخسار مامان پرید
سامیار غرید
- شیلاا!
بابا فهمید یه خبریه
اخمالود از جاش بلند شد و به سمتم اومو
موهامو کنار زد و سرمو گرفت
- درست تعریف کن
دخترمون تصادف کرده و ما خبر نداشتیم؟ اینجا چه خبرره؟؟
نگاهمو بالا آوردم
آروم گفتم
- از مرد جلوتون بپرسید
گردنمو به سمت سامیار سرخ شده گردوندم
لب زدم
- یادته چی دیدم که باعث شد حتی با وجود تصادفمم از جام بلند شم که فقط دستت بهم نرسه؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط قرمز.... 😝⛔️
#پــــارت_52
همه با بهت فقط نگاه میکردن
انگار منتظر بودن، که بگم چی دیدم باعث شده تصادف کنم و به پیشونیم پاره شه.
سر کج کردم
ضربه نهایی و بهش زدم
غریدم
- چه خبر از دختره؟
قسم میخورم نفس همه قطع شد.
صداشون بالا نميومد
یهو بابا گفت
- چ..چی میگی؟!
به سمت بابا چرخیدم
- حقیقته بابا
یه دختر تو اتاقش بود و من بی اجازه رفتم درحالی که داشتن...
حرفمو ادامه ندادم
صورتم از خجالت سرخ شده بود.
فقط میدونم بعد از این حرفم و تشرای بابا بلند شدن که برن
مادر سامیار ناراحت عذرخواهی کرد
همین که رفتن
سامیار با صورت سرخ
تو صورتم غرید
- من با تو یکی چموش کار دارم فکر نکن تموم شده!
کسی صداشو نشنید...جز من!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۲
خاتون با لبخند گرمی پشت دستم رو نوازش کرد :
-چیزی نیست...
به خاطر شلوغی و صدای آهنگه...
منم ته دلم یجوریه
همش حس میکردم واسه خاطر ابراست
ولی از غروب هر بار زنگ میزنم باباعلی میگه حالش خوبه
باز نفس عمیقی کشیدم و خیره شدم
خاتون یکم خودش رو جلو کشید و گفت:
-یه چیزی بپرسم؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم:
-ایزد خان...یعنی میدونم فضولیه ها ولی اگه نپرسم حناق میگیرم...
-بپرس دختر...چی شده...
-میگم...آقا ایزد، الناز و فقط گرفته برای بچه دار شدن؟
یعنی به خاطر مشکل تو...
فکرم بدجوری درگیر شده بود،به الناز و ایزد نگاهی انداختم و گفتم:
-یعنی چی؟ متوجه نمیشم؟
خاتون که از سؤالش خجالت زده بود رنگ به رنگ شد و گفت:
-راستش ...من چند روزه دارم دقت میکنم...
ایزد خان اصلا با الناز هیچ کاری نداره
این از مدل لباس پوشیدنش ...
اون از خنده هاش...
اونم...ببخشید
اونجوری که توماج میگه ایزد خان از اون مردای سختگیره
رفتارشم با تو دیدم...
نمیذاره هر چیزی رو بپوشی ...
گفتم شاید...
-نه همدیگه رو خیلی دوست دارن
ایزد قبل از من باهاش عاشقش بود
ولی به خاطر ازدواج مون دیگه نشد...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏