#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_56
منظورش سامیار بود
بی لیاقت؟
یعنی بنظرش سامیار لیاقت منو نداشت؟!
هومی کشید
- خب
فردا سر ساعت شرکت باش
یهو لحنش مثل زمانی که تو شرکت بودیم جدی شد
خداحافظی کردیم
فکر اون شب
چرا همون لحظه هم زیاد نمیترسیدم؟
آب دهنمو قورت دادم
یه لحظه خشک وحشت کردم
تند گفتم
- حتی بهشم فکر نکن
نه شیلا!
گوشیو شبیه جسم آزاردهنده ای رو میز انداختم
لباسامو در آوردم و با همون لباس داخل تشکم، فردا قبل رفتن به شرکت دوش میگرفتم.
چشمامو بستم
ناخوادگاه قیافه سینا پشت پلکم نقش بست.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۴
خاتون یهو رنگش پرید و سریع بلند شد:
-دیدی دلم الکی شور نمیزد...
از اولم دلم راضی نبود
پاشو بریم
حالا از توماجم نفرت داشتم.
به نظرم دیگه آقا و جنتلمن به نظر نمیاومد،اونم یه ردیِ روانی بود بدتر از رفیقش.
خاتون بدون خداحافظی ازم دور شد.
با عجله از در بیرون رفتن و من رو تنها گذاشتن.
تو فکر اون دختر بودم که صدای الناز به گوشم رسید:
-خودتون کاش میآوردید خب
من حواسم نبود...
بذار ببینم میتونم گیر بیارم
درد دستم رو فراموش کرده بودم و با دلی که عجیب شور میزد بهشون خیره شدم.
میدونستم قراره یه اتفاق بدی بیفته .
الناز بین جمعیت نگاهی انداخت و گفت:
-
-نه بابا...نگفتی که بیارم...
قرار بود شایان اوکی کنه
-
شایان که اینجا بود...از کجا بگیره؟
اصلا دیگه حوصله اون مهمونی رو نداشتم،بدون خاتون اعصاب خرد کن شده بود.
من مال اونجور نبودم
با دستی که بدجور زق زق میکرد بلند شدم اما همون لحظه
-مگه تو نگفتی یکی از اشناهاتون فروشه
هر چی بخوایم ۳ سوت میاره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
داشتم احساس خطر میکردم،من همیشه حس ششم خوبی داشتم.
الناز که کلافه به نظر میرسید گفت:
-آره بابا ...گفتم...ولی خب...
-ناز نکن دیگه...
-بحث پولش نیست....
-پس بحث چیه...
-اخه شاید دلش نخواد کسی بدونه...
انگار یکی داشت به قلبم مشت میکوبید،دلم گواه بد میداد.
اون مکالمه اصلا خوب به نظر نمیرسید.
نگاهم به الناز گفت:
-این لوس بازیا چیه...زنگ بزن بابا
-خودشم اینجاست...
-یا خدا...
صدای همهمه و پچ پچ بلند شد و همه بهم نگاه میکردن.
الناز که یکم دورتر ازم وایساده بود با خجالت و شرم ساختگی گفت:
-هوران جون...میتونی واسمون جور کنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_57
همین که از اتاقم رفتم بیرون
مامان جلوم ظاهرشد
عصبی گفت
- چرا بهم نگفتی؟
چشمای گیج از خوابمو کمی مالیدم
- چیو؟
با نگرانی نگاهی به صورتم انداخت، گوشه پیشونیم
نفسمو فوت کردم
از همین نگاهش منظورشو فهمیدم و خواستم از کنارش رد شم
که نگران گفت
- ببینم زخمتو
نچی کردم
- مامان ول کن باور کنم نگرانمی؟
چشماش گرد شد
حرصی گفت
- یعنی چی نگرانت نیستم؟ دخترمی بی مغز
پوفی کشیدم
داشت کلافه ام میکرد
باید میرفتم حموم و سریعتر میرسیدم به شرکت
روزای اول کاریم بود
مامان و دست به سر کردم و رفتم حموم سریع یه دوش چند دقیقه ای گرفتم
نمیشد موهامو خشک کنم.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_58
سریع مقنعه امو روی موهام کشیدم
خیسیش اذیت میکرد
آب از مواهام بین کمرم میریخت و حالمو بدتر میکرد، هوا هم سرد بود.
از خونه رفتم بیرون
اسنپ اومد سریع سوار شدم
به شرکت رسیدم
ده دقیقه دیر کرده بودم.
با استرس رفتم داخل
کسی تو سالن نبود و از خداخواسته رفتم تو اتاق مدیریت
همین که سر بلند کردم
سینارو پشت میزش دیدم که با اخم نگام میکنه
از اینکه در نزدم عصبی شد؟
نه اتاق منم بود
وای..
زیر لب اوهی گفتم
لب زدم
- اوم..رئیس فقط ده د...
با همون اخمش بین حرفم اشاره کرد برم بشینم سر جام
لب گزیدم
زبونشو موش خورده بود؟
حیف دیشب منو رسونده بود، البته چون رئیس بود نمیشد چیزیم بگم.
مشغول کارم بودم
که ضربه ای به در اتاقش خورد...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۷
همه نگاه ها به طرفم چرخید و من از خجالت و شرمندگی تنم یخ زد.
ابروم داشت میرفت، اگه ایزد میفهمید که آبروی اونم رفته پدرم رو در میآورد.
همه میفهمیدن زنش
تک خنده ای که کردم احمقانه بود:
-من؟...من از کجا جور کنم...
نگاهم با اشفتگی به اطراف چرخید، روی آدمایی که چند روزی مهمون ما بودن و باهاشون سر یه سفره نون و نمک خورده بودیم.
ولی حالا یجور عجیبی نگاهم میکردن:
-اَ کِ هی...پسر... آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
و بعد رو به الناز گفت:
-رو نکرده بودی کلک!
-گفتم شاید دلش نخواد کسی بدونه...
مگه نه هوران جون؟
نگاه پر نفرتم روی الناز نشست،نگاه موزیانه اش اعصابم رو خط خطی میکرد.
صدای پچ پچ می اومد.
رقص نور و دود مصنوعی فضا رو شبیه وهم و خیال میکرد.
صدای خنده های پر تمسخر توی گوشم میپیچید و من فقط نگران آبروی ایزد بودم.
یکی از بچه ها گفت:
-ایزد میدونه شغل تون چی بوده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏