#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_57
همین که از اتاقم رفتم بیرون
مامان جلوم ظاهرشد
عصبی گفت
- چرا بهم نگفتی؟
چشمای گیج از خوابمو کمی مالیدم
- چیو؟
با نگرانی نگاهی به صورتم انداخت، گوشه پیشونیم
نفسمو فوت کردم
از همین نگاهش منظورشو فهمیدم و خواستم از کنارش رد شم
که نگران گفت
- ببینم زخمتو
نچی کردم
- مامان ول کن باور کنم نگرانمی؟
چشماش گرد شد
حرصی گفت
- یعنی چی نگرانت نیستم؟ دخترمی بی مغز
پوفی کشیدم
داشت کلافه ام میکرد
باید میرفتم حموم و سریعتر میرسیدم به شرکت
روزای اول کاریم بود
مامان و دست به سر کردم و رفتم حموم سریع یه دوش چند دقیقه ای گرفتم
نمیشد موهامو خشک کنم.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_58
سریع مقنعه امو روی موهام کشیدم
خیسیش اذیت میکرد
آب از مواهام بین کمرم میریخت و حالمو بدتر میکرد، هوا هم سرد بود.
از خونه رفتم بیرون
اسنپ اومد سریع سوار شدم
به شرکت رسیدم
ده دقیقه دیر کرده بودم.
با استرس رفتم داخل
کسی تو سالن نبود و از خداخواسته رفتم تو اتاق مدیریت
همین که سر بلند کردم
سینارو پشت میزش دیدم که با اخم نگام میکنه
از اینکه در نزدم عصبی شد؟
نه اتاق منم بود
وای..
زیر لب اوهی گفتم
لب زدم
- اوم..رئیس فقط ده د...
با همون اخمش بین حرفم اشاره کرد برم بشینم سر جام
لب گزیدم
زبونشو موش خورده بود؟
حیف دیشب منو رسونده بود، البته چون رئیس بود نمیشد چیزیم بگم.
مشغول کارم بودم
که ضربه ای به در اتاقش خورد...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۷
همه نگاه ها به طرفم چرخید و من از خجالت و شرمندگی تنم یخ زد.
ابروم داشت میرفت، اگه ایزد میفهمید که آبروی اونم رفته پدرم رو در میآورد.
همه میفهمیدن زنش
تک خنده ای که کردم احمقانه بود:
-من؟...من از کجا جور کنم...
نگاهم با اشفتگی به اطراف چرخید، روی آدمایی که چند روزی مهمون ما بودن و باهاشون سر یه سفره نون و نمک خورده بودیم.
ولی حالا یجور عجیبی نگاهم میکردن:
-اَ کِ هی...پسر... آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
و بعد رو به الناز گفت:
-رو نکرده بودی کلک!
-گفتم شاید دلش نخواد کسی بدونه...
مگه نه هوران جون؟
نگاه پر نفرتم روی الناز نشست،نگاه موزیانه اش اعصابم رو خط خطی میکرد.
صدای پچ پچ می اومد.
رقص نور و دود مصنوعی فضا رو شبیه وهم و خیال میکرد.
صدای خنده های پر تمسخر توی گوشم میپیچید و من فقط نگران آبروی ایزد بودم.
یکی از بچه ها گفت:
-ایزد میدونه شغل تون چی بوده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۷
هر لحظه اوضاع بدتر میشد.
نمیدونستم چی بگم،میتونستم حال الناز رو بگیرم اما پیش اون همه آدم لال شده بودم.
آبروی خودم و ایزد در خطر بود:
-الناز ...شوخی میکنه ...
من و ایزد...
-نه بابا...ایزد که اینکاره نیست
میبینی که بدش میاد...
-پس چجوری میذاره زنش...
شکستن غرورم رو میدیدم،لعنت به الناز که آخر زهرش رو ریخته بود.
دلم میخواست اونقدر سرش رو بکوبم به دیوار کهمغزش متلاشی بشه.
وقتی در باز شد و کیان داخل اومد دیگه نتونستم تحمل کنم:
-یکی بیاد بره اون رفیق مفنگی تون و جمع کنه تا ایزد نکشته...
از حواس پرتی همه استفاده کردم و پا گذاشتم به فرار.
صدای کیان رو میشنیدم که پرسید:
-چی شده؟
هوران خانوم کجا رفت؟
دیگه نمیتونستم تو چشماشون نگاهکنم.
فرار کردن هم نمیتونست
شاید اگه میمردم آبروی ایزد برمیگشت.
بزودی همه میفهمیدن جناب خلبانِ خوش نام زنش و خانواده اش...
داشتم مثل دیوونه ها میدوییدم،جنون به سرم زده بود.
از در پشتی وارد حیاط شدم و از حیاط خودم رو به ساحل رسوندم.
کجا میتونستم اون موقع شب برم و خودم رو بکشم بهتر از دریا؟
ایزد دیگه نمیتونست سر بلند کنه،شایعات هم که زود میپیچید.
من نمیتونستم همچون ننگی رو تحمل کنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Saye_orginal4_5879962575008964214.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_59
سرمو بلند کردم
سینا با صدای بلندی گفت
- بیا داخل
حس معذبی داشتم از اینکه اتاق کارم، داخل اتاق کار رئیسم بود!
خب اگه اعتماد نداشت چرا استخدامم کرد.
پوفی کشیدم
سعی کردم به ادامه کارم برسم
اما صدای دخترونه ای بیشتر کنجکاوم کرد سر بلند کنم
- سینا جون
سلامم
با همون نگاه اول میشد فهمید شبیه هم بودن
خواهرشه؟
یهو نگاهش چرخید
با دیدن من ابروهاش بالا پرید
- سینا
ایشون کیه؟
نمیدونستم باید باز شبیه عروسک ساکت بمونم یا...
سینا جواب داد
- کارمند جدیده
همین...
بدون هیچ توضیح اضافه ای.
دختره جلوتر رفت و با اخمای مشکوکی ادامه داد
- از کی کارمندا تو اتاقت میمونن؟
خودمم منتظر بودم ببینم چی جوابشو میده
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─