eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
734 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ هر لحظه اوضاع بدتر میشد. نمیدونستم چی بگم،میتونستم حال الناز رو بگیرم اما پیش اون همه آدم لال شده بودم. آبروی خودم و ایزد در خطر بود‌: -الناز ...شوخی میکنه ... من و ایزد... -نه بابا...ایزد که اینکاره نیست میبینی که بدش میاد... -پس چجوری میذاره زنش... شکستن غرورم رو میدیدم،لعنت به الناز که آخر زهرش رو ریخته بود. دلم می‌خواست اونقدر سرش رو بکوبم به دیوار که‌مغزش متلاشی بشه. وقتی در باز شد و کیان داخل اومد دیگه نتونستم تحمل کنم: -یکی بیاد بره اون رفیق مفنگی تون و جمع کنه تا ایزد نکشته... از حواس پرتی همه استفاده کردم و پا گذاشتم به فرار. صدای کیان رو می‌شنیدم که پرسید: -چی شده؟ هوران خانوم کجا رفت؟ دیگه نمیتونستم تو چشماشون نگاه‌کنم. فرار کردن هم نمیتونست شاید اگه میمردم آبروی ایزد برمیگشت. بزودی همه میفهمیدن جناب خلبانِ خوش نام زنش و خانواده اش... داشتم مثل دیوونه ها میدوییدم،جنون به سرم زده بود. از در پشتی وارد حیاط شدم و از حیاط خودم رو به ساحل رسوندم. کجا میتونستم اون موقع شب برم و خودم رو بکشم بهتر از دریا؟ ایزد دیگه نمیتونست سر بلند کنه،شایعات هم که زود می‌پیچید. من نمیتونستم همچون ننگی رو تحمل کنم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- این‌ریمیکس‌عجب‌وایبی‌میده‌🖤 ‌‌
🖤🌚
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز...😝⛔️ سرمو بلند کردم سینا با صدای بلندی گفت - بیا داخل حس معذبی داشتم از اینکه اتاق کارم، داخل اتاق کار رئیسم بود! خب اگه اعتماد نداشت چرا استخدامم کرد. پوفی کشیدم سعی کردم به ادامه کارم برسم اما صدای دخترونه ای بیشتر کنجکاوم کرد سر بلند کنم - سینا جون سلامم با همون نگاه اول میشد فهمید شبیه هم بودن خواهرشه؟ یهو نگاهش چرخید با دیدن من ابروهاش بالا پرید - سینا ایشون کیه؟ نمیدونستم باید باز شبیه عروسک ساکت بمونم یا... سینا جواب داد - کارمند جدیده همین... بدون هیچ توضیح اضافه ای. دختره جلوتر رفت و با اخمای مشکوکی ادامه داد - از کی کارمندا تو اتاقت می‌مونن؟ خودمم منتظر بودم ببینم چی جوابشو میده ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز...😝⛔️ سینا سرشو بلند کرد و خشک گفت - باید بهت جواب بدم؟ دختره مات موند انگار انتظار این حرفو از سینا اونم مقابل من نداشت. اصلا این کی بود؟! فضولی مثل چی به مغزم چنگ می‌نداخت. اصلا به من چه؟ اونم مردی که تازه رئیسم شده بود. سینا از جاش بلند شد لب زد - سرم شلوغه سروناز، برو تو سالن اصلی منتظر بمون کارم تموم شه میام! دختره نقی زد لوس بی توجه به وجود من - هنوز قهری؟ سیناا اینجوری که معلوم بود حس معذبی بهم دست داد و شاید یه حسی دیگه که برام عجیب بود شاید همون معذبیه. ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ به قفسه سینه ام مشت کوبیدم،نه یکبار ،بلکه چندین بار  و بالاخره تونستم جیغ بکشم‌. بعد از ۵ سال در به دری و بدبختی و حقارت جیغ کشیدم. من اون شب بدجوری شکسته بودم. مثل درختی که اسیر طوفان شده. تمام عمرم مقاومت کردم... مقاومت کردم... مقاومت کردم اما در آخر شکستم. آب که تا قفسه سینه ام بالا اومد خودم رو به دریا سپردم و سرم زیر آب رفت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم تا سنگین تر شم. الحق که دریا هم برام سنگ تموم گذاشت تن خسته ام رو تو دل خودش کشید. اطرافم پر بود از سیاهی و آب. گوشام کیپ شده بود و نمک دریا چشمام رو میسوزوند . ولی چه اهمیتی داشت،مردن شرافت داشت به اون زندگی نکبتی. کم کم قفسه سینه ام از بی اکسیژنی به سوزش می‌افتاد و برای یه ذره هوا به تقلا افتاده بودم. دست و پا میزدم تا خودم رو بالا بکشم ولی هر چقدر بیشتر تلاش میکردم بیشتر توی آب فرو میرفتم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و به خودم گفتم: -بسه هوران...بذار تموم شه اون بیرون همه ازت متنفرن تو کسی رو نداری هیچ کس نمیخوادت اینو بفهم قلبم که آروم گرفت دیگه جونی نداشتم، چشمام بسته شد و کم کم خواب بهم چیره میشد که یه دست دور کمرم پیچید و تن بی جونم رو از آب بیرون کشید. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ تن یخ زده ام پیچیده شد و من رو به سختی از آب بیرون کشید. وقتی اکسیژن وارد ریه هام شد با یه نفس پر صدا و عمیق هوا رو بلعیدم. ریه هام بدجوری میسوخت و به سرفه افتاده بودم اما با گوشای کیپ شده هم صدای عصبی کیان رو می‌شنیدم که با عصبانیت به بدنم تکونی داد و گفت: -داشتی چه غلطی میکردی دختر... میخواستی خودت و بکشی؟اره؟ میفهمی داری چکار میکنی؟ کیان زورش زیاد نبود اما من رو کشون کشون به طرف ساحل برد. با دیدن چراغای خونه بغضم با صدا شکست: -ولم کن...میخوام بمیرم... چرا نجاتم دادی؟ -فکر کردی خدا دوباره بهت یه جون اضافه میده که زندگی کنی؟ نه احمق جون...وقتی مردی دیگه‌ تموم شد -من نمیخوام زنده باشم... خسته شدم... -بیا ببینم چی شده... همینجا بشین تنم رو که به خاطر آب سنگین شده بود رو روی شن های ساحل گذاشت و با عجله به طرف ژاکتش که چند متر دورتر افتاده بود رفت. دوباره برگشت و ژاکت رو دور تنم پیچید و کنارم نشست. -حالا تعریف کن ببینم چی شده الناز چیزی گفته؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏