درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۷
همه نگاه ها به طرفم چرخید و من از خجالت و شرمندگی تنم یخ زد.
ابروم داشت میرفت، اگه ایزد میفهمید که آبروی اونم رفته پدرم رو در میآورد.
همه میفهمیدن زنش
تک خنده ای که کردم احمقانه بود:
-من؟...من از کجا جور کنم...
نگاهم با اشفتگی به اطراف چرخید، روی آدمایی که چند روزی مهمون ما بودن و باهاشون سر یه سفره نون و نمک خورده بودیم.
ولی حالا یجور عجیبی نگاهم میکردن:
-اَ کِ هی...پسر... آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
و بعد رو به الناز گفت:
-رو نکرده بودی کلک!
-گفتم شاید دلش نخواد کسی بدونه...
مگه نه هوران جون؟
نگاه پر نفرتم روی الناز نشست،نگاه موزیانه اش اعصابم رو خط خطی میکرد.
صدای پچ پچ می اومد.
رقص نور و دود مصنوعی فضا رو شبیه وهم و خیال میکرد.
صدای خنده های پر تمسخر توی گوشم میپیچید و من فقط نگران آبروی ایزد بودم.
یکی از بچه ها گفت:
-ایزد میدونه شغل تون چی بوده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۷
هر لحظه اوضاع بدتر میشد.
نمیدونستم چی بگم،میتونستم حال الناز رو بگیرم اما پیش اون همه آدم لال شده بودم.
آبروی خودم و ایزد در خطر بود:
-الناز ...شوخی میکنه ...
من و ایزد...
-نه بابا...ایزد که اینکاره نیست
میبینی که بدش میاد...
-پس چجوری میذاره زنش...
شکستن غرورم رو میدیدم،لعنت به الناز که آخر زهرش رو ریخته بود.
دلم میخواست اونقدر سرش رو بکوبم به دیوار کهمغزش متلاشی بشه.
وقتی در باز شد و کیان داخل اومد دیگه نتونستم تحمل کنم:
-یکی بیاد بره اون رفیق مفنگی تون و جمع کنه تا ایزد نکشته...
از حواس پرتی همه استفاده کردم و پا گذاشتم به فرار.
صدای کیان رو میشنیدم که پرسید:
-چی شده؟
هوران خانوم کجا رفت؟
دیگه نمیتونستم تو چشماشون نگاهکنم.
فرار کردن هم نمیتونست
شاید اگه میمردم آبروی ایزد برمیگشت.
بزودی همه میفهمیدن جناب خلبانِ خوش نام زنش و خانواده اش...
داشتم مثل دیوونه ها میدوییدم،جنون به سرم زده بود.
از در پشتی وارد حیاط شدم و از حیاط خودم رو به ساحل رسوندم.
کجا میتونستم اون موقع شب برم و خودم رو بکشم بهتر از دریا؟
ایزد دیگه نمیتونست سر بلند کنه،شایعات هم که زود میپیچید.
من نمیتونستم همچون ننگی رو تحمل کنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Saye_orginal4_5879962575008964214.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_59
سرمو بلند کردم
سینا با صدای بلندی گفت
- بیا داخل
حس معذبی داشتم از اینکه اتاق کارم، داخل اتاق کار رئیسم بود!
خب اگه اعتماد نداشت چرا استخدامم کرد.
پوفی کشیدم
سعی کردم به ادامه کارم برسم
اما صدای دخترونه ای بیشتر کنجکاوم کرد سر بلند کنم
- سینا جون
سلامم
با همون نگاه اول میشد فهمید شبیه هم بودن
خواهرشه؟
یهو نگاهش چرخید
با دیدن من ابروهاش بالا پرید
- سینا
ایشون کیه؟
نمیدونستم باید باز شبیه عروسک ساکت بمونم یا...
سینا جواب داد
- کارمند جدیده
همین...
بدون هیچ توضیح اضافه ای.
دختره جلوتر رفت و با اخمای مشکوکی ادامه داد
- از کی کارمندا تو اتاقت میمونن؟
خودمم منتظر بودم ببینم چی جوابشو میده
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_60
سینا سرشو بلند کرد و خشک گفت
- باید بهت جواب بدم؟
دختره مات موند
انگار انتظار این حرفو از سینا اونم مقابل من نداشت.
اصلا این کی بود؟!
فضولی مثل چی به مغزم چنگ مینداخت.
اصلا به من چه؟
اونم مردی که تازه رئیسم شده بود.
سینا از جاش بلند شد
لب زد
- سرم شلوغه سروناز، برو تو سالن اصلی منتظر بمون کارم تموم شه میام!
دختره نقی زد
لوس بی توجه به وجود من
- هنوز قهری؟
سیناا
اینجوری که معلوم بود
حس معذبی بهم دست داد
و شاید یه حسی دیگه که برام عجیب بود
شاید همون معذبیه.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۸
به قفسه سینه ام مشت کوبیدم،نه یکبار ،بلکه چندین بار و بالاخره تونستم جیغ بکشم.
بعد از ۵ سال در به دری و بدبختی و حقارت جیغ کشیدم.
من اون شب بدجوری شکسته بودم.
مثل درختی که اسیر طوفان شده.
تمام عمرم مقاومت کردم...
مقاومت کردم...
مقاومت کردم اما در آخر شکستم.
آب که تا قفسه سینه ام بالا اومد خودم رو به دریا سپردم و سرم زیر آب رفت.
پاهام رو توی شکمم جمع کردم تا سنگین تر شم.
الحق که دریا هم برام سنگ تموم گذاشت تن خسته ام رو تو دل خودش کشید.
اطرافم پر بود از سیاهی و آب.
گوشام کیپ شده بود و نمک دریا چشمام رو میسوزوند .
ولی چه اهمیتی داشت،مردن شرافت داشت به اون زندگی نکبتی.
کم کم قفسه سینه ام از بی اکسیژنی به سوزش میافتاد و برای یه ذره هوا به تقلا افتاده بودم.
دست و پا میزدم تا خودم رو بالا بکشم ولی هر چقدر بیشتر تلاش میکردم بیشتر توی آب فرو میرفتم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و به خودم گفتم:
-بسه هوران...بذار تموم شه
اون بیرون همه ازت متنفرن
تو کسی رو نداری
هیچ کس نمیخوادت اینو بفهم
قلبم که آروم گرفت دیگه جونی نداشتم، چشمام بسته شد و کم کم خواب بهم چیره میشد
که یه دست دور کمرم پیچید و تن بی جونم رو از آب بیرون کشید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏