eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
733 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ به قفسه سینه ام مشت کوبیدم،نه یکبار ،بلکه چندین بار  و بالاخره تونستم جیغ بکشم‌. بعد از ۵ سال در به دری و بدبختی و حقارت جیغ کشیدم. من اون شب بدجوری شکسته بودم. مثل درختی که اسیر طوفان شده. تمام عمرم مقاومت کردم... مقاومت کردم... مقاومت کردم اما در آخر شکستم. آب که تا قفسه سینه ام بالا اومد خودم رو به دریا سپردم و سرم زیر آب رفت. پاهام رو توی شکمم جمع کردم تا سنگین تر شم. الحق که دریا هم برام سنگ تموم گذاشت تن خسته ام رو تو دل خودش کشید. اطرافم پر بود از سیاهی و آب. گوشام کیپ شده بود و نمک دریا چشمام رو میسوزوند . ولی چه اهمیتی داشت،مردن شرافت داشت به اون زندگی نکبتی. کم کم قفسه سینه ام از بی اکسیژنی به سوزش می‌افتاد و برای یه ذره هوا به تقلا افتاده بودم. دست و پا میزدم تا خودم رو بالا بکشم ولی هر چقدر بیشتر تلاش میکردم بیشتر توی آب فرو میرفتم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و به خودم گفتم: -بسه هوران...بذار تموم شه اون بیرون همه ازت متنفرن تو کسی رو نداری هیچ کس نمیخوادت اینو بفهم قلبم که آروم گرفت دیگه جونی نداشتم، چشمام بسته شد و کم کم خواب بهم چیره میشد که یه دست دور کمرم پیچید و تن بی جونم رو از آب بیرون کشید. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ تن یخ زده ام پیچیده شد و من رو به سختی از آب بیرون کشید. وقتی اکسیژن وارد ریه هام شد با یه نفس پر صدا و عمیق هوا رو بلعیدم. ریه هام بدجوری میسوخت و به سرفه افتاده بودم اما با گوشای کیپ شده هم صدای عصبی کیان رو می‌شنیدم که با عصبانیت به بدنم تکونی داد و گفت: -داشتی چه غلطی میکردی دختر... میخواستی خودت و بکشی؟اره؟ میفهمی داری چکار میکنی؟ کیان زورش زیاد نبود اما من رو کشون کشون به طرف ساحل برد. با دیدن چراغای خونه بغضم با صدا شکست: -ولم کن...میخوام بمیرم... چرا نجاتم دادی؟ -فکر کردی خدا دوباره بهت یه جون اضافه میده که زندگی کنی؟ نه احمق جون...وقتی مردی دیگه‌ تموم شد -من نمیخوام زنده باشم... خسته شدم... -بیا ببینم چی شده... همینجا بشین تنم رو که به خاطر آب سنگین شده بود رو روی شن های ساحل گذاشت و با عجله به طرف ژاکتش که چند متر دورتر افتاده بود رفت. دوباره برگشت و ژاکت رو دور تنم پیچید و کنارم نشست. -حالا تعریف کن ببینم چی شده الناز چیزی گفته؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- گاهی پشتِ هر سرکشی، یک عشقِ ناگفته پنهانه... همه‌ی قصه‌ها اون‌طور که به نظر می‌رسن، ساده نیستن. 🖤✨ ‌‌ ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
- از محبت چه بلاها‌ به سرت می‌آید... ‌‌
🖤🌚
⛔️رمان در هوای تو هست فقط🛑 عزیزای دلم .. به علت درخواست شما ...رمان در کانال خصوصی بدون سانسور قرار میگیره ، vip به قیمت 100 هزار تومان به فروش میرسید ک فقط ، فقط تا ساعت 20 امشب این رمان با تخفیف 20 هزار تومنی یعنی به قیمت 80000 تومن داده میشود .‌ _ هفته ای 20 الی 25 پارت داریم🌱 - 😌.. 5041721008285745 آرزو ....🫀 فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @Baran_HQ ⭕️توجه کنید رمان در هوای تو فقط پیام بدن برا رمان های دیگه هر شب دو پارت قرار میگیره درخواست ندین ✅
قرمز... 😝⛔️ سینا دستاشو باز کرد زیر چشمی داشتم اونارو نگاه می‌کردم جای رسیدن به کار خودم اخمو گفت - گفتم چیکار کنی؟ دختره پوف حرصی کشید در و محکم بست که شونه ام بالا پرید. - فضولی اصلا چیز خوبی نیست کوچولو! تند گردنم بلند کردم - بله؟ اخم بامزه ای بین پیشونیش نشست خودکارشو رو میز انداخت پچ زد - نگات این ور بود! آب دهنمو قورت دادم، لعنتی چه تیز بود! تند گفتم - نه خیر رئیس پوزخندی زد و از جاش بلند شد دستاشو تو جیبش فرو کرد و جلوی میز من ایستاد که سرمو بلند کردم. اخمو گفت - فکر کردی منو می‌پیچونی؟! ‌ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز...😝⛔️ از نوع نگاه جدیش بود. آره همینه دلیل دیگه ای نداره. لب گزیدم سرمو بلند کردم - چرا باید بپیچونمتون؟ کلافه نگاهم کرد فکر کردم حرصی شد - نگاهتو روی خودم و سروناز دیدم، هرکی که بیاد تو اتاقم باید زیر چشمی بپایی؟ یه لحظه مغزم دود کشید منظورش از این حرفش چی بود؟ مگه من فضولشم؟! اصلا رفتارشم درک نمی‌کردم دیشب تا اون حد مهربون بود و الان غیض می‌کرد؟ شاید چون خارج از تایم کاری بود. تند اخمی کردم - مواظب حرفاتون باشید آقای امیریان اونم اخمی کرد که ادامه دادم - علاقه ای به دیدن روابط نزدیکتون ندارم اگه رعایت می‌کردید یه نفر دیگه هم هست لازم نبود مزاحم کارم شید که کلافه نگاتون کنم! رسما گفته بودم علاقه ای به دیدنتون نداشتم فقط بخاطر مزاحمتتون بوده اخماش چنان بدتر تو هم فرو رفت که من یه لحظه از قیافش گاردمو پایین آوردم. ‌ ‌ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ سرم رو به علامت نه بالا انداختم، نمیخواستم پیش کیان چیزی بگم. به هر حال اونا خواهر و برادر بودن و تعریف کردن ماجرا مثل تف سر بالا بود. هر چند که خبرا زود می‌پیچید و بزودی میفهمید . کیان سرش رو نزدیک آورد و گفت: -ببین منو...من خواهرم و از همه بهتر میشناسم هنوز بچه ننه و لوسه مثل همون موقعا که بچه بودیم... اگه عروسک مورد علاقه شو ازش میگرفتم یه شری درست میکرد که بیا و ببین همیشه احساسی رفتار میکنه... الانم میدونم یکاری کرده یه حرفی زده که خواستی خودت و بکشی نفسم از شدت گریه بالا نمیاومد،چجوری بهش میگفتم هوران یه مواد...بوده و خواهرت رازش رو برملا کرده. نفسی گرفتم تا بتونم حرف بزنم،اما صدام به سختی در میاومد: -فقط به خاطر الناز نیست... دیگه بریدم... -همه ماها یکجایی می‌بریم... به تو هم حق میدم که خسته بشی هوو سرت اومده... محبت شوهرت نصف شده... حتی اون ماجرای پولم واسم نگفتی... ولی خودکشی راهش نیست... کیان چه دل خوشی داشت،کدوم محبت نصف شده بود: -وقتی برگشتیم برات از یه تراپیست نوبت میگیرم...خواستی خودمم... هنوز حرفش تموم نشده بود که اینبار با صدای ایزد انگار صاعقه به تنم برخورد: -اونجا چه خبره؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏