#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_61
سینا دستاشو باز کرد
زیر چشمی داشتم اونارو نگاه میکردم جای رسیدن به کار خودم
اخمو گفت
- گفتم چیکار کنی؟
دختره پوف حرصی کشید
در و محکم بست
که شونه ام بالا پرید.
- فضولی اصلا چیز خوبی نیست کوچولو!
تند گردنم بلند کردم
- بله؟
اخم بامزه ای بین پیشونیش نشست
خودکارشو رو میز انداخت
پچ زد
- نگات این ور بود!
آب دهنمو قورت دادم، لعنتی چه تیز بود!
تند گفتم
- نه خیر رئیس
پوزخندی زد و از جاش بلند شد
دستاشو تو جیبش فرو کرد و جلوی میز من ایستاد که سرمو بلند کردم.
اخمو گفت
- فکر کردی منو میپیچونی؟!
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_62
از نوع نگاه جدیش بود.
آره همینه
دلیل دیگه ای نداره.
لب گزیدم
سرمو بلند کردم
- چرا باید بپیچونمتون؟
کلافه نگاهم کرد
فکر کردم حرصی شد
- نگاهتو روی خودم و سروناز دیدم، هرکی که بیاد تو اتاقم باید زیر چشمی بپایی؟
یه لحظه مغزم دود کشید
منظورش از این حرفش چی بود؟
مگه من فضولشم؟!
اصلا رفتارشم درک نمیکردم
دیشب تا اون حد مهربون بود و الان غیض میکرد؟ شاید چون خارج از تایم کاری بود.
تند اخمی کردم
- مواظب حرفاتون باشید آقای امیریان
اونم اخمی کرد که ادامه دادم
- علاقه ای به دیدن روابط نزدیکتون ندارم اگه رعایت میکردید یه نفر دیگه هم هست لازم نبود مزاحم کارم شید که کلافه نگاتون کنم!
رسما گفته بودم علاقه ای به دیدنتون نداشتم
فقط بخاطر مزاحمتتون بوده
اخماش چنان بدتر تو هم فرو رفت که من یه لحظه از قیافش گاردمو پایین آوردم.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۱
سرم رو به علامت نه بالا انداختم، نمیخواستم پیش کیان چیزی بگم.
به هر حال اونا خواهر و برادر بودن و تعریف کردن ماجرا مثل تف سر بالا بود.
هر چند که خبرا زود میپیچید و بزودی میفهمید .
کیان سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-ببین منو...من خواهرم و از همه بهتر میشناسم
هنوز بچه ننه و لوسه
مثل همون موقعا که بچه بودیم...
اگه عروسک مورد علاقه شو ازش میگرفتم یه شری درست میکرد که بیا و ببین
همیشه احساسی رفتار میکنه...
الانم میدونم یکاری کرده
یه حرفی زده که خواستی خودت و بکشی
نفسم از شدت گریه بالا نمیاومد،چجوری بهش میگفتم هوران یه مواد...بوده و خواهرت رازش رو برملا کرده.
نفسی گرفتم تا بتونم حرف بزنم،اما صدام به سختی در میاومد:
-فقط به خاطر الناز نیست...
دیگه بریدم...
-همه ماها یکجایی میبریم...
به تو هم حق میدم که خسته بشی
هوو سرت اومده...
محبت شوهرت نصف شده...
حتی اون ماجرای پولم واسم نگفتی...
ولی خودکشی راهش نیست...
کیان چه دل خوشی داشت،کدوم محبت نصف شده بود:
-وقتی برگشتیم برات از یه تراپیست نوبت میگیرم...خواستی خودمم...
هنوز حرفش تموم نشده بود که اینبار با صدای ایزد انگار صاعقه به تنم برخورد:
-اونجا چه خبره؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۲
ایزد همیشه شر بود،برای دعوا اون کوه عضله رو میساخت.
کیان فورا خودش رو عقب کشید و گفت:
-بذار توضیح بدم
اونجوری که فکر می کنی نیست
ایزد به طرفش یورش آورد و غرید:
-چیو توضیح بدی
همه چیو با چشمام دیدم
قبل از اینکه بلند شم و بتونم جلوش رو بگیرم به طرف کیان حمله کرد و اولین مشت رو توی صورتش کوبید.
کیان تلو تلو خوران به عقب رفت اما ایزد فورا به یقه اش چنگ زد و تنش رو جلو کشید.
تنش رو با یه دست بالا کشید تا مقابل صورتش قرار بگیره و مشت بعدی رو که توی صورتش کوبید کیان نعره ای زد و گفت:
-نزن...بذار بگم، هوران داشت...
-خفه شو ...اسمش و به زبون نجست نیار
اومدی با زن من ...تو خونه خودم...
حرفش رو خورد و بازم مشت کوبید.
ایزد قد بلند و چهار شونه بود و کیان هیکل یه مرد معمولی رو داشت.
زورش بهش نمیرسید.
میخواست از خودش دفاع کنه اما ایزد چنان مشت میزد که صدای شکستن دماغش رو شنیدم.
وقتی خون تمام صورتش رو پر کرد بالاخره به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم:
-ولش کن ایزد...
بخدا اونجوری که فکر می کنی نیست...
ایزد با غیظ به عقب هلم داد و غرید:
-خفه شو...
به حساب تو هم میرسم...
تنم از حرفش یخ زد.
توی حالت عادی جنازه از زیر دستش بیرون میاومدم، حالا که من رو با مرد دیگه ای دیده بود حکم مرگم رو صادر میکرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل
صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴ مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند.
چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی
میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل...
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
ادامه داستان👆
اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر میشد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . .
تا اینکه 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
حتما بخونید خیلی جالبه👌