#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_64
چشمام تا آخر گرد شد
جوری تخس و شبیه یه پسربچه عصبی گفته بود
که دهنم باز موند.
تک خندی زدم
- کشته مرده یه ادکلن رئیس؟
اخماشو تو هم کشید
فکشو رو هم سایید که فکش برجسته شد
ته دلم داشتم میخندیدم به حرص خوردن واضحش
به سمتم خم شد
هومی کشید
- که به عطرم حساسیت داری
سرمو به نشونه تایید بازم تکون دادم
- بله
عقب رفت
پوزخندی زد
- به هرحال
از کوچولوهای فضول خوشم نمیاد!
این بار من بودم که حرصی داشتم بهش نگاه میکردم
دستمو مشت کردم
غر زدم
- میتونید اتاق منو جدا کنید که حریمتون امن باشه برای...
بین حرفم پرید
- لازم نکرده
و جلوی چشمای گردم از اتاق رفت بیرون
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
🥂♥️ ᥫدرهوای تو...
#پارت_۴۲۹
کیان بی گناه بود!!
و زیر مشت و لگد داشت له میشد ،اونم فقط به خاطر من.
ایزد اونقدر ذهن شکاکی داشت
که باور نمیکرد چیزی بین ما نبوده.
در حالیکه از خشم و عصبانیتش میترسیدم ولی نمیتونستم کیان رو تنها بذارم.
دوباره به طرفش رفتم
وقتی بازوش رو گرفتم سعی کردم از کیان دورش کنم اما نمیشد.
صدای جیغ و التماس هام توی ساحل پیچیده بود
و خیلی زود الناز و بقیه پیداشون شد.
الناز با تعجب و دهن باز بهشون نگاه کرد و گفت:
-چی شده...چرا داداشم و میزنی؟
ایزد؟...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۶
اونم بازوی دیگه ی ایزد رو گرفت و مثل من سعی میکرد
کیان رو نجات بده اما زور مون بهش نمیرسید.
الناز رو به پسرا کرد و جیغ زد:
-مگه نمیبینید داره میکشدش
بیاید کمک...
با جیغ الناز بالاخره پسرا جلو اومدن و سه،چهار نفری عقب کشیدنش.
اما خون جلوی چشماش رو گرفته بود:
-من امشب این رو میکشم...
ولم کنید ببینم.
-ول کن داداشم و ...چرا میزنیش
مگه دیوونه شدی
ولی ایزد انگار حتی صدای الناز رو هم نمیشنید.
بازم به طرفش یورش میبرد و بهش مشت و لگد میزد.
وقتی بالاخره لگد آخر رو توی شکمش کوبید
نگاهش مثل یه شیر زخمی به طرفم چرخید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_65
خودکارمو حرصی روی پرونده جلوم پرت کردم
به درک
بهتر که مزاحمشم!
اشتباه کردم فکر کردم آدمه
سامیار حداقل یه عوضی بی ذات خراب بود
اما این مرتیکه...
اه حتی اسمیم برای وجود حرص درارش نداشتم.
زیر لب غریدم
- سگه!
اگه میفهمید بهش گفتم سگ
اخراج بهترین و کمترین تاوانی بود که میکرد
از جام بلند شدم
باید یه لیوان آب سرد میخوردم
جای آبسرد کن اول در یخچال کوچولوی کنارشو باز کردم که ببینم توش آب میوه نیست.
یه شیشه سرخ رنگ دیدم
انقدر حرصی بودم
که با باز کردن شیشه اش توی لیوانم ریختم و یه نفس سر کشیدمش
یه لیوان تقریبا بزرگ!
با خوردنش نفسم بند اومد
تو یه لحظه تموم راه گلوم سوخت.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_66
وحشتناک به سرفه زدن افتادم
گلوم میسوخت، حس میکردم تمون روده ام سوخته و داغون شده
با چشمای سرخ از سرفه هام
لب زدم
-
حس میکردم ته دلم بهم میجوشه
لیوان از دستم افتاد
با صدای بلندی شکست
عقب عقب رفتم و همونجا کنار شکسته ها نشستم و دردناک سرفه کردم
صدای باز شدن در اتاق اومد
- شیلا؟
سینا امیریان بود
داشت با اسم خودم صدام میزد
با زاری چشم رو هم فشار دادم، گند زدم
اگه میفهمید چیزی که مخصوص خودش بوده رو خوردم
صدام ضعف رفت
- رئیس
سریع جلوی پام نشست
نگاهی به صورتم انداخت و چشاش گرد شد
- این چه حالیه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─