🥂♥️ ᥫدرهوای تو...
#پارت_۴۲۹
کیان بی گناه بود!!
و زیر مشت و لگد داشت له میشد ،اونم فقط به خاطر من.
ایزد اونقدر ذهن شکاکی داشت
که باور نمیکرد چیزی بین ما نبوده.
در حالیکه از خشم و عصبانیتش میترسیدم ولی نمیتونستم کیان رو تنها بذارم.
دوباره به طرفش رفتم
وقتی بازوش رو گرفتم سعی کردم از کیان دورش کنم اما نمیشد.
صدای جیغ و التماس هام توی ساحل پیچیده بود
و خیلی زود الناز و بقیه پیداشون شد.
الناز با تعجب و دهن باز بهشون نگاه کرد و گفت:
-چی شده...چرا داداشم و میزنی؟
ایزد؟...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۶
اونم بازوی دیگه ی ایزد رو گرفت و مثل من سعی میکرد
کیان رو نجات بده اما زور مون بهش نمیرسید.
الناز رو به پسرا کرد و جیغ زد:
-مگه نمیبینید داره میکشدش
بیاید کمک...
با جیغ الناز بالاخره پسرا جلو اومدن و سه،چهار نفری عقب کشیدنش.
اما خون جلوی چشماش رو گرفته بود:
-من امشب این رو میکشم...
ولم کنید ببینم.
-ول کن داداشم و ...چرا میزنیش
مگه دیوونه شدی
ولی ایزد انگار حتی صدای الناز رو هم نمیشنید.
بازم به طرفش یورش میبرد و بهش مشت و لگد میزد.
وقتی بالاخره لگد آخر رو توی شکمش کوبید
نگاهش مثل یه شیر زخمی به طرفم چرخید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_65
خودکارمو حرصی روی پرونده جلوم پرت کردم
به درک
بهتر که مزاحمشم!
اشتباه کردم فکر کردم آدمه
سامیار حداقل یه عوضی بی ذات خراب بود
اما این مرتیکه...
اه حتی اسمیم برای وجود حرص درارش نداشتم.
زیر لب غریدم
- سگه!
اگه میفهمید بهش گفتم سگ
اخراج بهترین و کمترین تاوانی بود که میکرد
از جام بلند شدم
باید یه لیوان آب سرد میخوردم
جای آبسرد کن اول در یخچال کوچولوی کنارشو باز کردم که ببینم توش آب میوه نیست.
یه شیشه سرخ رنگ دیدم
انقدر حرصی بودم
که با باز کردن شیشه اش توی لیوانم ریختم و یه نفس سر کشیدمش
یه لیوان تقریبا بزرگ!
با خوردنش نفسم بند اومد
تو یه لحظه تموم راه گلوم سوخت.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_66
وحشتناک به سرفه زدن افتادم
گلوم میسوخت، حس میکردم تمون روده ام سوخته و داغون شده
با چشمای سرخ از سرفه هام
لب زدم
-
حس میکردم ته دلم بهم میجوشه
لیوان از دستم افتاد
با صدای بلندی شکست
عقب عقب رفتم و همونجا کنار شکسته ها نشستم و دردناک سرفه کردم
صدای باز شدن در اتاق اومد
- شیلا؟
سینا امیریان بود
داشت با اسم خودم صدام میزد
با زاری چشم رو هم فشار دادم، گند زدم
اگه میفهمید چیزی که مخصوص خودش بوده رو خوردم
صدام ضعف رفت
- رئیس
سریع جلوی پام نشست
نگاهی به صورتم انداخت و چشاش گرد شد
- این چه حالیه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۷
وحشت سر تا پام رو گرفته بود.
من میدونستم اون مرد امشب چه فکرایی کرده و تنهایی به نتیجه هم رسیده.
وقتی یه قدم به طرفم برداشت لب زدم:
-توضیح میدم...
همون ۲ تا کلمه رو هم با جون کندن گفتم،انگار همیشه در مقابلش لال میشدم.
اما اون بی توجه به طرفم اومد
پیش اون همه آدم باز قرار بود تحقیر بشم.
میخواست خوردم کنه.
وقتی دستش بالا اومد تا توی صورتم بکوبه
بی هوا دستام رو حصار صورتم کردم.
میخواستم نبینم که الناز و بقیه دارن کتک خوردنم رو تماشا میکنن.
برای هوران اونشب همه چیز تموم شده بود .
منتظر یه کتک جانانه بودم اما به بازوم چنگ زد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏