درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۷
وحشت سر تا پام رو گرفته بود.
من میدونستم اون مرد امشب چه فکرایی کرده و تنهایی به نتیجه هم رسیده.
وقتی یه قدم به طرفم برداشت لب زدم:
-توضیح میدم...
همون ۲ تا کلمه رو هم با جون کندن گفتم،انگار همیشه در مقابلش لال میشدم.
اما اون بی توجه به طرفم اومد
پیش اون همه آدم باز قرار بود تحقیر بشم.
میخواست خوردم کنه.
وقتی دستش بالا اومد تا توی صورتم بکوبه
بی هوا دستام رو حصار صورتم کردم.
میخواستم نبینم که الناز و بقیه دارن کتک خوردنم رو تماشا میکنن.
برای هوران اونشب همه چیز تموم شده بود .
منتظر یه کتک جانانه بودم اما به بازوم چنگ زد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۸
و من رو وحشیانه دنبال خودش کشید.
نمیدونستم چی تو سرش میگذره اما همینکه جلوی بقیه کتکم نمیزد
جای شکرش باقی بود:
-راه بیفت...
وارد خونه شدیم و برخلاف تصورم من رو با خودش به طرف حیاط برد.
ایزد،ایزد همیشگی بود اما اینبار دیوونه تر و ردی تر.
یجوری بازوم رو زیر انگشتاش فشار میداد
که حس میکردم داره قطع میشه.
بدون هیچ حرفی در ماشین رو باز کرد
و تن خیس و لرزونم رو روی صندلی شاگرد هل داد و روم خیمه زد.
انگشتش رو با تهدید جلوی صورتم تکون داد و غرید:
-تا وقتی که برسیم لال میشی
حتی صدای نفساتم بره رو نِروَم نفست و میبرم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از حوالی عشق
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_67
لب باز کردم
- ا...الکل..
باز گلوم سوخت و سرفه زدم
چشمای سینا ریز شد و انگار فهمید چه خبرهه
سریع یخچال و باز کرد
شیشه رو بیرون کشید دلیل حالمو فهمید
عصبی غرید
- نگو از این .
.
با صدای که انگار بریده بود
غر زدم
- ندونستم
فک..فکر کردم آبه
دستی تو موهاش فرو کرد
جلوی پام نشست
و بازومو بین دستاش گرفت
داشت بغضم میگرفت
یعنی نگران شیشه...
بهش ضرر زده بودم
معذب لب زدم
- ببخشید میدونم کارم اش...
بین حرفم پرید
- مهم نیست
بلند شو
و دستشو دور شونه ام انداخت بلندم کنه که نفسم رفت...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_68
دومین باری بود
نه سومی
سرم گیج رفت
یعنی یه لیوان بزرگ انقدر روم تاثیر گذاشته بود؟
به روی خودم نیاوردم
الان لابد میگه دختره جنبه نداره
منو رو مبل نشوند
لب زدم
- من خوبم
اخم تندی کرد
- هر لامصبیو میخوری قبلش نباید بهش نگاه کنی؟ یه سر بالا میکشی
لبامو جمع کردم
یهو حالت تخسی به خودم گرفتم
طلبکار گفتم
- تقصیر شماست
زیر لب گفت
- پروی وزه
لب گزیدم و سرمو پایین انداختم
کارم زشت بود
وای..
سرشو بلند کرد
خیره تو چشمام جواب داد
- مال من نیست
حالا وول نخور بگم برن برات آبلیمو بیارن
چند لحظه خشک موندم..
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۹
گفت و در رو با غیظ کوبید
و ماشین رو دور زد.
اونم ایزدی که با ماشین مثل یه جنس آنتیک و عتیقه برخورد میکرد.
پشت فرمون نشست و بازم در سمت خودش رو چنان محکم بست که شونه هام از ترس بالا پرید.
بلافاصله ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
کیان با صورت خونی و لنگون لنگون وارد حیاط شد و رو به شایان گفت:
-برو جلوش و بگیر...
دیوونه شده دختره رو امشب میکشه...
شایان به طرف ماشین دویید اما ایزد پا رو روی گاز گذاشت و حرکت کرد.
چنان با سرعت از کوچه گذاشت و وارد خیابون شد که میترسیدم تصادف کنیم.
عین دیوونه ها رانندگی میکرد.
سبقت میگرفت و بوق راننده های دیگه رو هم نادیده میگرفت.
نمیدونستم مقصد کجاست فقط میدونستم خون جلوی چشماش رو گرفته.
پا رو گذاشته بود روی گاز و به سرعت میرفت.
دلم برای نگرانی کیان میسوخت،با اون همه کتک باز راه افتاده بود دنبال من.
وقتی از شهر دور شدیم و به طرف جاده جنگلی پیچید فاتحه خودم رو خوندم.
همچون جایی که هیچ کس به دادم نمیرسید چنان کتکم میزد که تا یه ماه اسمم رو به یاد نیارم.
باید قبل از هر اتفاقی حقیقت رو میگفتم.
حداقل بیگناهی کیان ثابت میشد.
در حالیکه از سرعت زیاد قلبم یکی در میون میزد آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-ایزد بخدا من داشتم خودمو...
بی هوا چنان دست سنگینش توی دهنم نشست که پاره شدن لبم رو متوجه شدم:
-مگه نگفتم خفه خون بگیر
لال شو...لااال
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏