درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۱
در حالیکه روی زمین لغزنده تعادل نداشتم
به درخت برخورد کردم و دست دردناکم تیر کشید.
بازوم رو چنگ زدم اما درد بیشتری در انتظارم بود.
اینو استرس کشنده ای که داشتم میگفت.
ایزد راه رفته رو برگشت.
رد پاهاش رو دنبال کرد
به خیالم داره دنبال ترکه ای،شاخه نرم درختی،کمربند یا...
یا شاید هم دنبال طناب میگشت
تا منو به همون درخت ببنده و کت.کم بزنه.
اما وقتی که برگشت شبیه کارتون های دیزنی حس میکردم
یه نفر یه گلوله یخی به سمتم پرتاب کرد و توی قفسه سینه ام نشست.
سینه ام یهو یخ زد و نگاهم میخ دستش شد.
وقتی با اون چشمای به خون نشسته به طرفم اومد نگاهم فقط به کارد توی دستش بود:
-می...میخوای چکار کنی؟
دی...دیوونه شدی؟
نمیشد بیشتر حرف بزنم
انگار سکته کرده بودم.
ایزد دندون قروچه ای کرد و غرید:
-فکر کردی ایزد سرش گرمه نمیفهمه داری چه غلطی میکنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: Saye_orginalکانال تلگرام Charkhessh Energy Manfi_2026_09_30_03_53_47.mp3
زمان:
حجم:
20M
ریمیکسش خیلی قفلیه ❤️🩹👌🏼
میکس پیشنهادی>>>>
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
-
ⁱᵗ ⁱˢ ᵃ ᵐⁱˢᵗᵃᵏᵉ ᵗᵒ ᵒᵛᵉʳᵉˢᵗⁱᵐᵃᵗᵉ ᵃⁿʸᵒⁿᵉ ᵒʳ ᵃⁿʸᵗʰⁱⁿᵍ
زیاد بها دادن اشتباست به هر کی به هر چی
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_71
چشمام داشت سیاهی میرفت
دستمو روی لبه مبل محکم تر فشردم تا چشمام بسته نشه
بازوم بین دستش بود
بلند داد زد
- سرررمد
منشیش سریع اومد داخل
- بله رئــیس..هیعع
چیشده
چشمام رو هم افتاد
ولی صداشونو هنوز میشنیدم
سینا عصبی گفت
- شماره آمبولانس و بگیر سریع باش
دستشو اون طرف شونه ام انداخت و تکونم داد
- شیلا؟
باز کن چشاتو ببینم
لای چشممو باز کردم
دستمو بالا آوردم که با دیدن دستم وحشت کردم
کلا دونه قرمز بود
لب زدم
- صورتمم سرخکی شده؟
فکشو رو هم سایید، عصبی بود؟ من حساسیت داشتم اون چرا عصبی و کلافه میشد؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_72
بلند غرید
- این آمبولانس چیشدد؟
تند سرفه زدم
عصبی گفت
- زنگ نزنید لازم نیست
تا بخوام منظورشو بفهمم منو رو دستاش بلند کرد
پچ زد
- خودم میبرمت
چشمام گرد شد
از ترس اینکه نیوفتم دستمو محکم
با همون صدای گرفته ام
غریدم
- .
بین حرفم پرید
- بدرک
کل سورتت سرخه
با این حرفش بغض گرفتم
خیلی بد بودم
نگاهای کارمندا همه روی ما بود و بدبختا از تعجب مات مونده بودن
سعی کردم همون حال مریضو بگیرم
بهتر بود
تا اینکه اینجوری لش شدم و کاری از دستم بر نمیاد
قدماشو تند بر میداشت
دکمه آسانسور و فشرد و وارد شدیم
همین که در بسته شد...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..
🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۲
وقتی جلوی چشمام واسش غذا پختی
باید قلم دستت و میشکستم که حالا چیک تو چیکِ پیداتون نکنم...
-بخدا...اشتباه میکنی...
من داشتم خودم و میکشت...
حرفم تموم نشده به گلوم چنگ زد
و تنم رو به طرف تخت سنگ برد:
-لال شو حی.وون...
خودم میکشمت ولی نمیذارم دست هیچ مردی بهت برسه...
به دستش چنگ زدم تا بلکه بتونم
جلوش رو بگیرم اما زور اون کجا و زور من کجا.
از وحشت زبونم لال شده بود.
چشمای از حدقه در اومده ام رو به امید کمک به اطراف چرخوندم
ولی اونشب حتی خدا هم خودش رو به خواب زده بود.
ایزد سرم رو مثل یه گوسفند قربونی روی تخت سنگ گذاشت
و بعد گردنم رو محکم فشار داد تا نتونم تکون بخورم .
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏