eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
727 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز...😝⛔️ چشمام داشت سیاهی می‌رفت دستمو روی لبه مبل محکم تر فشردم تا چشمام بسته نشه بازوم بین دستش بود بلند داد زد - سرررمد منشیش سریع اومد داخل - بله رئــیس..هیعع چیشده چشمام رو هم افتاد ولی صداشونو هنوز می‌شنیدم سینا عصبی گفت - شماره آمبولانس و بگیر سریع باش دستشو اون طرف شونه ام انداخت و تکونم داد - شیلا؟ باز کن چشاتو ببینم لای چشممو باز کردم دستمو بالا آوردم که با دیدن دستم وحشت کردم کلا دونه قرمز بود لب زدم - صورتمم سرخکی شده؟ فکشو رو هم سایید، عصبی بود؟ من حساسیت داشتم اون چرا عصبی و کلافه می‌شد؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز.. 😝⛔️ بلند غرید - این آمبولانس چیشدد؟ تند سرفه زدم عصبی گفت - زنگ نزنید لازم نیست تا بخوام منظورشو بفهمم منو رو دستاش بلند کرد پچ زد - خودم میبرمت چشمام گرد شد از ترس اینکه نیوفتم دستمو محکم با همون صدای گرفته ام غریدم - . بین حرفم پرید - بدرک کل سورتت سرخه با این حرفش بغض گرفتم خیلی بد بودم نگاهای کارمندا همه روی ما بود و بدبختا از تعجب مات مونده بودن سعی کردم همون حال مریضو بگیرم بهتر بود تا اینکه اینجوری لش شدم و کاری از دستم بر نمیاد قدماشو تند بر می‌داشت دکمه آسانسور و فشرد و وارد شدیم همین که در بسته شد... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو.. 🥂♥️ ᥫ وقتی جلوی چشمام واسش غذا پختی باید قلم دستت و میشکستم که حالا چیک تو چیکِ پیداتون نکنم... -بخدا...اشتباه میکنی... من داشتم خودم و میکشت... حرفم تموم نشده به گلوم چنگ زد و تنم رو به طرف تخت سنگ برد: -لال شو حی.وون... خودم میکشمت ولی نمیذارم دست هیچ مردی بهت برسه... به دستش چنگ‌ زدم تا بلکه بتونم جلوش رو بگیرم اما زور اون کجا و زور من کجا. از وحشت زبونم لال شده بود. چشمای از حدقه در اومده ام رو به امید کمک به اطراف چرخوندم ولی اونشب حتی خدا هم خودش رو به خواب زده بود. ایزد سرم رو مثل یه گوسفند قربونی روی تخت سنگ گذاشت و بعد گردنم رو محکم فشار داد تا نتونم تکون بخورم . ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ نصف صورتم روی سنگ خیس و سرد قرار داشت و گردنم تو چنگ دیو دو سر که دیوونه شده بود. سرش رو با حالت ترسناکی پایین اورد توی اون تاریکی ترسناک تر هم شده بود : -امشب خودم کارتو میسازم.. ولی نمی‌ذارم تو خونه من و فکر کنی ایزد نمیفهمه از چشمای به خون نشسته اش و از رگ‌گردن بیرون زده اش و فک منقبض شده اش میترسیدم.چیزی نمونده بود تا سکته کنم. حتی نمیتونستم نفس بکشم. بدجوری به سرش زده بود،رگ غیرتش درد میکرد. هیچ مردی نمیتونست زنش رو با مرد دیگه ای ببینه و سکوت کنه ولی ایزد حقی روی من نداشت. وقتی کارد رو بالا اورد بالاخره جیغ کشیدم و گفتم: - من داشتم خودمو میکشتم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
شدم زن پنهانی حاج غفار صاحب کارگاهی که من کارگرش بودم هرشب توی کوچه پشتی کارگاه پنهان میشدم تا سوارم کنه و باهاش برم خونه عجیب بود که حاج رسول حتی دستش هم بهم نمی خورد اما اصرار داشت هر شب باهاش به خونه برم ... این داستان مهیج و اینجا بخون 👇 https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274 لینک به زودی باطل میشه ❌
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
‌ بزرگ ترین پشیمانی ام ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه را هم نداشتند. ‌
- 📖 ۳۶۵ روز بدون تو | روز هفتم و هشتم 🖤 ‌‌