#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_80
سینا رفت دارو های ضد حساسیتو گرفت
با خجالت لب زدم
- آقای امیریان پولش...
میخواستم بگم کارتمو بردارید
که اخمش شدیدا با همون کلمه اول حرفم تو هم فرو رفت
جدی ترسیدم
خشدار گفت
- ادامه نده
- اخه...
سرشو بلند کرد و چشم غره ای بهم رفت
خشدار گفت
- آخر این ماه
ترکیه
سرمو بلند کردم
ابروهام بالا پریده بود
- ایونت؟
سر تکون داد
- اعضای اصلی مدیریت شرکت ما باید بره و تو هم تقریبا جزوشون محسوب میشی
صورتم که میخارید یادم رفت
چشمام گرد شد
- من؟ من که کلا چند روزه استخدام شدم
- جایگاهت مهمه
چند لحظه مات موندم
خودشم میومد؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
دهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۰
من تو اون لحظه ترحم نمیخواستم!
مرگ میخواستم.
یه زن از اینجا مونده و از اونجا رونده به کار هیچ کس نمیاومد.
دستش رو که عقب کشید
به مچش چنگ زدم و ...رو روی گلوم فشار دادم:
-دستت نلرزه ایزد...
بزن تمومش کن...
خسته شدم...باور کن خسته ام...
گوشیت و بیار فیلم بگیر مدرک داشته باشی خودم خواستم...
بعد جنازه مو ببر یه گوشه دفن کن...
نیشخندی زد و تنش رو از روی تنم عقب کشید:
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۱
رمان آبکی این بچه دبیرستانی های تلگرامی و زیاد میخونی؟
کم توهم بزن...پاشو نرورواعصابم
چاقو رو که یه گوشه پرت کرد شکسته و درمونده بلند شدم:
-حتی عرضه کشتن من و هم نداری ایزد
-هوران بفهم چی میگی
-مرد نیستی ...غیرت نداری
صدای سیلی توی صورتم
توی تاریکی و وهم جنگل پیچید و صورتم به یه طرف کج شد.
دستم رو روی جای سیلی گذاشتم
و به طرفش برگشتم:
-بفهم چی میگی الاغ...
لبخندی که زدم نمیدونم چه اسمی داشت
فقط لبخند زدم تا عریضه خالی نمونه:
-ازت بیزارم ایزد توتونچی...
ازت متنفرممممم...!!
تو هر روز با الناز جلوم رژه رفتی و من هیچی نگفتم...
لم دادی جلوی تلوزیون...!!
با هم فیلم دیدید و من از حسادت مردم
ولی باز سکوت کردم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
شایان یو +ویناک+حسین و حسام تی ام +بیگ شگی
🖤✌️🏽
Saye_orginal4_5906596590629429123.mp3
زمان:
حجم:
16.9M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_81
سرمو کمی به سمتش کج کردم
ناخوادگاه پرسیدم:
- خودتونم میایید؟
اخمی کرد
- خودمون؟ من و کی؟!
چشمامو تو حدقه چرخوندم
نمیدید حالم بده که داشت دستم مینداخت؟
نچی کردم
- خو..خودت دیگه
تک خندی زد
- آهاا حالا شد
آره
با شک گفتم
- ولی رئیس من ممکنه نتونم بیام
چطور به خانوادم میگفتم بخاطر یه کاری که چند روزه واردش شدم قراره برم ترکیه؟
ادامه دادم
- یه جایگز...
بین حرفم پرید
با اخم گفت
- جایگزیتی برات نیست
قلبم تند میزد، یعنی واقعا مجبور بودم باهاشون برم ترکیه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_82
سرمم تموم شد
دو سه ساعتی داخل بیمارستان بودیم
وقتی مرخص شدم
گفت
- میرسونمت
لب گزیدم
- نه من خودم اسنپ می...
جوری اخم کرد که حساب کارم دستم اومد.
گوشیم زنگ خورد
هنوز داخل بیمارستان بودیم
جواب دادم
- بله مامان؟
همون موقع یکیو پیج کردن به اورژانس
مامان وحشت زده گفت
- صدای چی بود
بیمارستانی؟!
نچی کردم
- نگران نباش مامان چیزی نشده دارم میام خونه
صداش جوری بود
حس میکردم من مردم و بهش خبر دادن
- چیو نگران نباشم
دختره خیره سر الان کجایی
وای قلبم
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- ده دقیقه دیگه جلوی در خونه ام باشه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─