#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_83
نگاهی به سرعت ماشین انداختم
شبیه لاکپشت بود
این مدلی حتی تا یک ساعت دیگه ام به خونه ما نمیرسیدیم
متعجب گفتم
- چرا انقدر آروم میری؟
ابرویی بالا انداخت
خونسرد گفت
- سرعت بالا خطرناکه
چشمام گرد تر از این نمیشد
اگه سرعت بالاشو تو این چندبار ندیده بودم حرفشو باور میکردم
ولی حالا؟
فکر نکنم این دلیلش باشه
غر زدم
- مامانم منتظره
- دخترشو سالم اما دیر برسونم دستش مطمئنم بیشتر خوشحال میشه تا اینکه ناقص ولی زودتر
چشمامو تو حدقه چرخوندم
کمم نمیاورد
نیم ساعت بعد جلوی خونمون زد رو ترمز
در و باز نکرده
مامان به سمت ماشین اومد.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_84
مامان به سمت ماشین اومد
درو باز کرد
با دیدن من چشماش تا انتها گرد شد
- یا قران
شیلاا
از ماشین پیاده شدم
دستشو فشردم
قبل اینکه من حرف بزنم سینا نمیدونم کی با تیزی پیاده شده بود و ماشین و دور زند کنارمون وایساد
جواب داد
- چیزی نیست مادر جان
مامان صاف شد
به سمت سینا چرخید
قبل اینکه مامان حرفی بزنه سینا پیش دستی کرد
لبخند با شخصیتی زد
- سینا هستم
رئیس شرکتی که شیلا جان داخلش کار میکنه
شیلا جان؟
خب مرد مؤمن مامان که عقدمونم الان میبنده اون جانت چی بود
من از کی جان تو شدم؟
لبخند هول زده زدم
- من حالم خوب نیست نمیتونم بیشتر رو پا به ایستم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو!
مهم نیست اول تو پیام میدی یا من!
مهم نیست کجا باشیوکجا باشم!
مهم اینه هر جا باشیوباشم،
بیشتر از همه'دوستتدارم'
و تو قشنگترین چیزی هستی
که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم.
شبت بخیر قلبم🫀
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۴
انگار یکی با مشت روی قلبم میکوبید،باید حرف میزدم تا آروم بگیرم:
-تا تونستی اذیتم کردی
من کسی و نداشتم...کسی مراقبم نبود
من بدبخت نه میتونستم به خانواده ام پناه ببرم
نه شوهرم هوام و دشت
تمام تلاشمو کردم که دوستم داشته باشی
اما غلط اضافه بود
دوست داشتن که زورکی نمیشه
فقط از این ناراحتم که اونقدری که روت حساب باز کرده بودم نبودی
ایزد فقط توی سکوت گوش میکرد
خیره بود بهم و چیزی نمیگفت همینم باعث میشد شجاع تر شم:
-ایزد خان زنی که کتک میخوره
دیگه توی قلبش عشق و محبتی نمیمونه
شاید با کتک زدن قدرت تو نشون دادی
و حرفت و بهم تحمیل کردی اما چیزای مهم تری رو از دست دادی
مثلا جات و تو قلب من
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۵
همین امشب من ازت دل کندم ایزد خان توتونچی
دیگه نمیخوامت!!
یه قدم که به عقب برداشت حس کردم ضربه ای که زدم زیادی کاری بود:
-با اینکه هیچ محبت و عشقی ازت ندیدم...
تو قلبم بودی ایزد
رو چشمام جا داشتی
از همون لحظه که دیدمت با تمام وجودم عاشقت شدم.
اما حالا از قلبم رفتی
از چشمام افتادی
نمیخوامت...دوستت ندارم
طلاقم و بده،بذار برم
میخوام برم با مردی که لیاقتم و داشته باشه
میخوام ازدواج کنم
صبح از تو بغ.لش بلند برم براش صبحانه آماده کنم بره سر کار
بچه دار شم
بسه هر چقدر حسرت به دلم موند.
نیشخندی زد و با تحقیر به سر تا پام نگاهی انداخت:
-هر دفعه همین و میگی ولی باز بدو بدو برمیگردی تو خونه من..
-دیگه بر نمیگردم ...قول میدم
-میخوای بری؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم.
کارد رو از روی زمین برداشت،با نوکش به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
-برو...هری...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd