درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۶
با چشمای گشاد شده و ناباور به پشت سرم نگاه کردم
به راه باریکی که معلوم نبود به کجا میرسه.
آب دهنم رو قورت دادم و با وحشتی که سر تا پام رو فرا گرفته بود به طرفش چرخیدم و با لکنت گفتم:
-چی...چی میگی ایزد؟
- مگه نمیخواستی بری؟
برو...آزادی...
فقط یجوری گورت و از زندگیم گم میکنی
و میری که دیگه هیچ وقت چشمم به ریخت نحست نیفته
قبل از اینکه لب باز کنم به طرف ماشین رفت و در رو باز کرد.
یه قدم نامتعادل به طرفش برداشتم.
فکر می کردم داره شوخی میکنه،یا میخواد من رو بترسونه.
ایزد نمیتونست اونقدر نامرد باشه و وسط جنگل ولم کنه.
اما وقتی صدای روشن شدن موتور ماشین توی گوشم پیچید
شبیه کسی که بهش رعد و برق زده به خودم اومدم و به طرف ماشین دوییدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۷
فقط میخواستم سوار شم و از اون جهنم برم.
اما قبل از اینکه دستم به در برسه پاش رو روی گاز گذاشت و ماشین از جاش کنده شد.
به سرعت از کنارم گذشت
و بعد از دور زدن ماشین رو سر و ته کرد و با همون سرعت سرسام اور ازم دور شد و رفت.
به همون راحتی.
هوران رو وسط جنگل و توی تاریکی شب تنها گذاشت.
گلوم از شدت سرما میسوخت اما باز اسمش رو جیغ کشیدم:
-ایزززززد
زیر اون بارون و توی سرما دنبالش دوییدم و با درموندگی صداش کردم:
-ایزد ...اینجا ولم نکن
من میترسم...
ایزددد...
هق زدم و از سرما گلوم به خارش افتاد:
-بی غیرتِ عوضی
حالم ازت بهم میخوره بی ن..اموس
مرد نیستی...
زورت فقط به من میرسه بیشرف
بی وقفه بهش فحش میدادم و به خودم که اومدم دیدم از ترس و سرما دارم میلرزم.
وحشت زده به درختایی که محاصره ام کرده بودن نگاه کردم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌
من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود،
همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من
زمزمه کرد : «برای مریم...»
یهو ساکت شد و نگاه وحشتزدهاش روی صورت تک تکمون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟
خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ...
ادامه این سرگذشت واقعی👇
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_87
مامان آب میوه رو جلوش گذاشت
چشام گرد شد
برد گذاشت جلوی دستش پس من چی؟ من مریض بودم این وسط که اون سالم بود
ولی زیر لب زمزمه کردم
- مهمونه
زشته چیزی نگو
سرمو برای خودم تکون دادم
سینا نیشخندی زد
داشت میدید حالا من اخمو شدم بهم میخندید؟
مامان کنارمون نشست
یهو پرسید
- بخاطر حساسیتته چی خوردی مگه؟
رنگم پرید
الان بهش بگم چی خوردم؟
لب گزیدم
قبل اینکه من چیزی بگم
سینا جواب داد
- یه نوشیدنی بی حواس خورده بود جای آب..
مامان سری تکون داد
یهو گفت
- تو رئیس دخترمی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_88
سینا خم شد و لیوان آب میوه رو برداشت
تایید کرد
- بله
فقط یه صحبتی باهاتون داشتم
حواسم جمع شد
چه صحبتی با مامان داشت؟
تنم میخارید
ولی از اونجایی که جلوی سینا زشت بود بخارونم
شبیه دختر خوب دستامو کنترل کردم
هـ...ـرز نره
مامان لبخندی زد
- راحت باش پسرم
الان میتونستم ذهن مامانو بخونم
لابد تصور میکرد شبیه فیلم ترکیایی که میدید الان سینا بهش میگه عاشقم شده
یهو با حرف سینا
همه چی یادم رفت و مات شدم
یه قلوپ از آبمیوه اش خورد و لیوان و روی میز گذاشت
خشدار گفت
- راجب یه سفر کاری به ترکیه است
ابروهای مامان بالا پرید
سینا ادامه داد
- دخترتونم باید همراه ما باشه! حضورش لازمه
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─