eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
729 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
قرمز.. 😝⛔️ مامان آب میوه رو جلوش گذاشت چشام گرد شد برد گذاشت جلوی دستش پس من چی؟ من مریض بودم این وسط که اون سالم بود ولی زیر لب زمزمه کردم - مهمونه زشته چیزی نگو سرمو برای خودم تکون دادم سینا نیشخندی زد داشت می‌دید حالا من اخمو شدم بهم میخندید؟ مامان کنارمون نشست یهو پرسید - بخاطر حساسیتته چی خوردی مگه؟ رنگم پرید الان بهش بگم چی خوردم؟ لب گزیدم قبل اینکه من چیزی بگم سینا جواب داد - یه نوشیدنی بی حواس خورده بود جای آب.. مامان سری تکون داد یهو گفت - تو رئیس دخترمی؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز.. 😝⛔️ سینا خم شد و لیوان آب میوه رو برداشت تایید کرد - بله فقط یه صحبتی باهاتون داشتم حواسم جمع شد چه صحبتی با مامان داشت؟ تنم می‌خارید ولی از اونجایی که جلوی سینا زشت بود بخارونم شبیه دختر خوب دستامو کنترل کردم هـ...ـرز نره مامان لبخندی زد - راحت باش پسرم الان میتونستم ذهن مامانو بخونم لابد تصور می‌کرد شبیه فیلم ترکیایی که میدید الان سینا بهش میگه عاشقم شده یهو با حرف سینا همه چی یادم رفت و مات شدم یه قلوپ از آبمیوه اش خورد و لیوان و روی میز گذاشت خشدار گفت - راجب یه سفر کاری به ترکیه است ابروهای مامان بالا پرید سینا ادامه داد - دخترتونم باید همراه ما باشه! حضورش لازمه ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ اون عوضیِ بی رحم رفت و دیگه حتی نور چراغش رو هم نمیدیدم. تند تر دنبالش دوییدم تا بلکه بهش برسم ،دیگه تو حال خودم نبودم . یهو نفهمیدم چی شد که پام  لیز خورد و با شدت زیادی روی زمین افتادم. مرد بودن به بازوی کلفت و ریش و سبیل داشتن نیست. مرد بودن تعریف دیگه ای داشت که به ایزد نامرد نمی‌خورد. منی که  شب و نصف شب  تنهایی میرفتم وسط اون همه خلافکار و سالم برمیگشتم  حالا میترسیدم. ول شده بودم تو سیاهی و تاریکی و جنگلی که پر بود از مه و صدای بارونی که شلنگ تخته مینداخت. اون مرد ولم کرد و رفت. سوار ماشین شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه من رو جا گذاشت تا بهم ثابت کنه بدون اون هیچی نیستم. البته که براش هیچ ارزشی نداشتم و بالاخره مثل یه تفاله پرتم کرد بیرون. اونجا دیگه آخر خط بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ در حالیکه دستم درد وحشتناکی داشت به کمک درخت بلند شدم . وقتی زمین خوردم روی دستم فرود اومدم و دوباره بدجوری آسیب دیده بود. دست دردناکم رو توی بغلم گرفتم و به درخت تکیه دادم. هق هقم توی جنگل تاریک پیچیده بود: -خیلی نامردی...چجوری تونستی ولم کنی؟ از اون همه تاریکی و مه میترسیدم. نمیدونستم باید چکار کنم. همونجا روی زمین خیس و سرد نشستم و دوباره بغضم با صدا شکست: -لعنت بهت...بمیرمم دیگه پیشت برنمیگردم... عوضیِ بی غیرت ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
‌ در نهایت، ذات انسان ها تا زمانی که پنهانه، زیباست. ‌
_
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز...😝⛔️ چشمامو محکم رو هم فشردم مامان اجازه نمیداد. یعنی این همه سال عادت کرده بودن به بودن همیشگی من کنارشون حتی یه بارم ازشون دور نشده بودم سرمو بالا آوردم خواستم حالمو بهونه کنم و مامان و مجبور کنم منو ببره داخل اتاقم که یهو گفت - باید از پدرش بپرسید به هرحال دختر ما بچه نیست و تصمیم اول با حود شیلاست که بخواد بیاد یا نه! چشمام از حدقه زد بیرون تند گفتم - چیی؟ مامان چشم غره ای بهم رفت داشت با نگاس التماس می‌کرد ابروشو نبرم ولی مگه میشه؟ آخرین بارو یادم نمیرفت دو روز تموم گیر دادم چون قرار بود با بچه ها بریم شمال ولی نذاشتن شمال بغل گوش و نه ترکیه رو آره؟ فقط چون اسم سفر کاری بود دستمو مشت کردم و با حرص به سینای حقه باز نگاه کردم... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─