هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌
من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود،
همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من
زمزمه کرد : «برای مریم...»
یهو ساکت شد و نگاه وحشتزدهاش روی صورت تک تکمون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟
خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ...
ادامه این سرگذشت واقعی👇
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_87
مامان آب میوه رو جلوش گذاشت
چشام گرد شد
برد گذاشت جلوی دستش پس من چی؟ من مریض بودم این وسط که اون سالم بود
ولی زیر لب زمزمه کردم
- مهمونه
زشته چیزی نگو
سرمو برای خودم تکون دادم
سینا نیشخندی زد
داشت میدید حالا من اخمو شدم بهم میخندید؟
مامان کنارمون نشست
یهو پرسید
- بخاطر حساسیتته چی خوردی مگه؟
رنگم پرید
الان بهش بگم چی خوردم؟
لب گزیدم
قبل اینکه من چیزی بگم
سینا جواب داد
- یه نوشیدنی بی حواس خورده بود جای آب..
مامان سری تکون داد
یهو گفت
- تو رئیس دخترمی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_88
سینا خم شد و لیوان آب میوه رو برداشت
تایید کرد
- بله
فقط یه صحبتی باهاتون داشتم
حواسم جمع شد
چه صحبتی با مامان داشت؟
تنم میخارید
ولی از اونجایی که جلوی سینا زشت بود بخارونم
شبیه دختر خوب دستامو کنترل کردم
هـ...ـرز نره
مامان لبخندی زد
- راحت باش پسرم
الان میتونستم ذهن مامانو بخونم
لابد تصور میکرد شبیه فیلم ترکیایی که میدید الان سینا بهش میگه عاشقم شده
یهو با حرف سینا
همه چی یادم رفت و مات شدم
یه قلوپ از آبمیوه اش خورد و لیوان و روی میز گذاشت
خشدار گفت
- راجب یه سفر کاری به ترکیه است
ابروهای مامان بالا پرید
سینا ادامه داد
- دخترتونم باید همراه ما باشه! حضورش لازمه
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۸
اون عوضیِ بی رحم رفت و دیگه حتی نور چراغش رو هم نمیدیدم.
تند تر دنبالش دوییدم
تا بلکه بهش برسم ،دیگه تو حال خودم نبودم .
یهو نفهمیدم چی شد که پام لیز خورد و با شدت زیادی روی زمین افتادم.
مرد بودن به بازوی کلفت و ریش و سبیل داشتن نیست.
مرد بودن تعریف دیگه ای داشت که به ایزد نامرد نمیخورد.
منی که شب و نصف شب تنهایی میرفتم
وسط اون همه خلافکار و سالم برمیگشتم حالا میترسیدم.
ول شده بودم تو سیاهی و تاریکی و جنگلی
که پر بود از مه و صدای بارونی که شلنگ تخته مینداخت.
اون مرد ولم کرد و رفت.
سوار ماشین شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه
من رو جا گذاشت تا بهم ثابت کنه بدون اون هیچی نیستم.
البته که براش هیچ ارزشی نداشتم
و بالاخره مثل یه تفاله پرتم کرد بیرون.
اونجا دیگه آخر خط بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۸
در حالیکه دستم درد وحشتناکی داشت
به کمک درخت بلند شدم .
وقتی زمین خوردم روی دستم فرود اومدم
و دوباره بدجوری آسیب دیده بود.
دست دردناکم رو توی بغلم گرفتم و به درخت تکیه دادم.
هق هقم توی جنگل تاریک پیچیده بود:
-خیلی نامردی...چجوری تونستی ولم کنی؟
از اون همه تاریکی و مه میترسیدم.
نمیدونستم باید چکار کنم.
همونجا روی زمین خیس و سرد نشستم و دوباره بغضم با صدا شکست:
-لعنت بهت...بمیرمم دیگه پیشت برنمیگردم...
عوضیِ بی غیرت
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏