eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
729 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ اون عوضیِ بی رحم رفت و دیگه حتی نور چراغش رو هم نمیدیدم. تند تر دنبالش دوییدم تا بلکه بهش برسم ،دیگه تو حال خودم نبودم . یهو نفهمیدم چی شد که پام  لیز خورد و با شدت زیادی روی زمین افتادم. مرد بودن به بازوی کلفت و ریش و سبیل داشتن نیست. مرد بودن تعریف دیگه ای داشت که به ایزد نامرد نمی‌خورد. منی که  شب و نصف شب  تنهایی میرفتم وسط اون همه خلافکار و سالم برمیگشتم  حالا میترسیدم. ول شده بودم تو سیاهی و تاریکی و جنگلی که پر بود از مه و صدای بارونی که شلنگ تخته مینداخت. اون مرد ولم کرد و رفت. سوار ماشین شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه من رو جا گذاشت تا بهم ثابت کنه بدون اون هیچی نیستم. البته که براش هیچ ارزشی نداشتم و بالاخره مثل یه تفاله پرتم کرد بیرون. اونجا دیگه آخر خط بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ در حالیکه دستم درد وحشتناکی داشت به کمک درخت بلند شدم . وقتی زمین خوردم روی دستم فرود اومدم و دوباره بدجوری آسیب دیده بود. دست دردناکم رو توی بغلم گرفتم و به درخت تکیه دادم. هق هقم توی جنگل تاریک پیچیده بود: -خیلی نامردی...چجوری تونستی ولم کنی؟ از اون همه تاریکی و مه میترسیدم. نمیدونستم باید چکار کنم. همونجا روی زمین خیس و سرد نشستم و دوباره بغضم با صدا شکست: -لعنت بهت...بمیرمم دیگه پیشت برنمیگردم... عوضیِ بی غیرت ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
‌ در نهایت، ذات انسان ها تا زمانی که پنهانه، زیباست. ‌
_
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز...😝⛔️ چشمامو محکم رو هم فشردم مامان اجازه نمیداد. یعنی این همه سال عادت کرده بودن به بودن همیشگی من کنارشون حتی یه بارم ازشون دور نشده بودم سرمو بالا آوردم خواستم حالمو بهونه کنم و مامان و مجبور کنم منو ببره داخل اتاقم که یهو گفت - باید از پدرش بپرسید به هرحال دختر ما بچه نیست و تصمیم اول با حود شیلاست که بخواد بیاد یا نه! چشمام از حدقه زد بیرون تند گفتم - چیی؟ مامان چشم غره ای بهم رفت داشت با نگاس التماس می‌کرد ابروشو نبرم ولی مگه میشه؟ آخرین بارو یادم نمیرفت دو روز تموم گیر دادم چون قرار بود با بچه ها بریم شمال ولی نذاشتن شمال بغل گوش و نه ترکیه رو آره؟ فقط چون اسم سفر کاری بود دستمو مشت کردم و با حرص به سینای حقه باز نگاه کردم... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز..😝⛔️ البته حقه باز نبود کاری نکرد مامان خیلی زود قبول کرده بود یهو وحشت زده چشمام تا انتها گرد شد من با این وضعیتم قرار بود برم؟ دونه های سرخ روی پوستم که حتی معلوم نبود کی خوب میشن جاشون می‌مونه یا نه همین که مامان بلند شد بره با گوشیش حرف بزنه تند گفتم : - من نمیام ترکیه نگاه سینا با اخم به سمتم چرخید - بله؟ شونه ای بالا انداختم - صورتم وضعیتش خرابه و حتی نمیدونم کی خوب میشه، پس یکی دیگه رو جا... بین حرفم پرید - یکی دو هفته دیگست خوب میشی اگه جاشون می موند چی؟ نه نمی‌تونستم بازم مخالفت کردم یهو با اخم غلیظ و نگاه تندی غرید - بعدا راجبش حرف میزنیم سعی نکن از زیر کارات فرار کنی! ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ سرما پیچیده بود توی رگ و ریشه ام. برای یه ذره گرما حاضر بودم هست و نیستم و بدم. هر چقدر بیشتر توی خودم جمع میشدم خیسی لباسم بیشتر به جونم می‌نشست. اون شب بارون هم قصد بند اومدن نداشت‌. تنم به خاطر رفتن تو دریا خیس بود حتی از لباس زیرمم آب می‌چکید. حالا مونده بودم زیر بارون و اگه همونجا میموندم حتما یخ میزدم. در حالیکه دندونام بهم میخورد توی تاریکی چشم چرخوندم. باید میرفتم اما کجا. توی ظلمات شب که چشم،چشم رو نمیدید نمیتونستم حتی یه قدم بردارم. به کمک درخت از جام بلند شدم،شاید اگه راه میرفتم گرم میشدم. اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و توی سیاهی شب  قدم برداشتم. بس بود گریه و زاری. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ من بدتر از اون ها رو پشت سر گذاشته بودم،کسی نمیتونست شکستم بده. هوران از پس اون مشکلم بر می‌اومد. قدمام رو با احتیاط به جلو برمیداشتم. چشمام به خاطر مه شدید و بغض تار شده و جایی رو نمیدید. به کمک درختا آروم آروم جلو می‌رفتم. نمیدونستم کجا میخوام برم.منکه جایی رو نداشتم. حتی کسی رو نداشتم که اگه به شهر یا ابادی رسیدم بهش زنگ بزنم تا به دادم برسه. اصلا با کدوم  گوشی میخواستم زنگ بزنم. حتی پول یه دونه نون نداشتم تا  بخورم و از گرسنگی  سگ لرز نزنم. هوران چقدر بدبخت شده بود،نه جایی رو داشت،نه کس و کاری. بخدا شرافت داشت به گرسنگی و گدایی محبت از یه بی غیرت‌. صدای صحبت کردن که به گوشم رسید حس کردم توهم زدم. از ترس به درخت چسبیدم. به گمونم جن و پریا محاصرم کرده بودن. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏