#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_90
البته حقه باز نبود
کاری نکرد
مامان خیلی زود قبول کرده بود
یهو وحشت زده چشمام تا انتها گرد شد
من با این وضعیتم
قرار بود برم؟
دونه های سرخ روی پوستم
که حتی معلوم نبود کی خوب میشن
جاشون میمونه
یا نه
همین که مامان بلند شد بره با گوشیش حرف بزنه
تند گفتم :
- من نمیام ترکیه
نگاه سینا با اخم به سمتم چرخید
- بله؟
شونه ای بالا انداختم
- صورتم وضعیتش خرابه و حتی نمیدونم کی خوب میشه، پس یکی دیگه رو جا...
بین حرفم پرید
- یکی دو هفته دیگست
خوب میشی
اگه جاشون می موند چی؟ نه نمیتونستم
بازم مخالفت کردم
یهو با اخم غلیظ و نگاه تندی غرید
- بعدا راجبش حرف میزنیم
سعی نکن از زیر کارات فرار کنی!
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۹
سرما پیچیده بود توی رگ و ریشه ام.
برای یه ذره گرما حاضر بودم
هست و نیستم و بدم.
هر چقدر بیشتر توی خودم جمع میشدم
خیسی لباسم بیشتر به جونم مینشست.
اون شب بارون هم قصد بند اومدن نداشت.
تنم به خاطر رفتن تو دریا خیس بود
حتی از لباس زیرمم آب میچکید.
حالا مونده بودم زیر بارون و اگه همونجا میموندم حتما یخ میزدم.
در حالیکه دندونام بهم میخورد توی تاریکی چشم چرخوندم.
باید میرفتم اما کجا.
توی ظلمات شب که چشم،چشم رو نمیدید
نمیتونستم حتی یه قدم بردارم.
به کمک درخت از جام بلند شدم،شاید اگه راه میرفتم گرم میشدم.
اشک هام رو با پشت دست پاک کردم
و توی سیاهی شب قدم برداشتم.
بس بود گریه و زاری.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۰
من بدتر از اون ها رو پشت سر گذاشته
بودم،کسی نمیتونست شکستم بده.
هوران از پس اون مشکلم بر میاومد.
قدمام رو با احتیاط به جلو برمیداشتم.
چشمام به خاطر مه شدید و بغض تار شده و جایی رو نمیدید.
به کمک درختا آروم آروم جلو میرفتم.
نمیدونستم کجا میخوام برم.منکه جایی رو نداشتم.
حتی کسی رو نداشتم
که اگه به شهر یا ابادی رسیدم بهش زنگ بزنم تا به دادم برسه.
اصلا با کدوم گوشی میخواستم زنگ بزنم.
حتی پول یه دونه نون نداشتم تا بخورم و از گرسنگی سگ لرز نزنم.
هوران چقدر بدبخت شده بود،نه جایی رو داشت،نه کس و کاری.
بخدا شرافت داشت به گرسنگی و گدایی محبت از یه بی غیرت.
صدای صحبت کردن که به گوشم رسید حس کردم توهم زدم.
از ترس به درخت چسبیدم.
به گمونم جن و پریا محاصرم کرده بودن.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_91
از زیر کار فرار کنم؟
چشمام گرد شد
- من کِی از زیر کارام فرار کردم
هومی کشید
- الان داری فرار میکنی
دندونمو حرصی رو هم ساییدم
- الان با این صورتم نکنه میخوای بیام شرکتت؟
اخمی کرد
- مگه گفتم الان بیای؟
گیج پرسیدم
- پس چرا گفتی از زیر کارم فرار میکنم؟
ابروهاش بالا پرید
از جاش بلند شد و گوشیش و داخل جیبش فرو برد
خشدار گفت
- منظورم فرار از ترکیه اومدنته
ابرویی بالا انداختم
- آهااا...
- شیلا
این چه حالیه؟
با صدای زنعمو سمیه به عقب برگشتم
نسیم و نویدم کنارش بودن
نوید با اخم نگاهی به سینا انداخت
- این آقا...
تند گفتم
- سلام
سینا رئیسمه
کی اومدید متوجه نشدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_92
همشون با تعجب به سینا نگاه میکردن
انگار آدم ندیدن
همون یه نوک سوزن شرفی که برام باقی مونده بود و اینا بردن به باد دارن
نوید اخمو گفت
- صورتت...
سینا بین حرفش پرید
خشدار جواب داد:
- حساسیته
به سمت من برگشت و ادامه داد
- شیلا جان فردارو لازم نیست بیای شرکت
استراحت کن
من دیگه برمیگردم
چشمام چهارتایی شد
شیلا جان؟
آب دهنمو کاملااا تابلو وار قورت دادم
سینا رفت
مامان رفت بدرقه اش کنه
منم خداروشکر بخاطر حالم نمیتونستم بلند شم
نسیم پچ زد
- خبریه؟
اخمو بهش نگاه کردم
- نه
نوید عصبی بهش توپید
- زر نزن چه خبری قراره باشه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─