eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
726 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
قرمز...😝⛔️ از زیر کار فرار کنم؟ چشمام گرد شد - من کِی از زیر کارام فرار کردم هومی کشید - الان داری فرار میکنی دندونمو حرصی رو هم ساییدم - الان با این صورتم نکنه میخوای بیام شرکتت؟ اخمی کرد - مگه گفتم الان بیای؟ گیج پرسیدم - پس چرا گفتی از زیر کارم فرار میکنم؟ ابروهاش بالا پرید از جاش بلند شد و گوشیش و داخل جیبش فرو برد خشدار گفت - منظورم فرار از ترکیه اومدنته ابرویی بالا انداختم - آهااا... - شیلا این چه حالیه؟ با صدای زنعمو سمیه به عقب برگشتم نسیم و نویدم کنارش بودن نوید با اخم نگاهی به سینا انداخت - این آقا... تند گفتم - سلام سینا رئیسمه کی اومدید متوجه نشدم... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز.. 😝⛔️ همشون با تعجب به سینا نگاه می‌کردن انگار آدم ندیدن همون یه نوک سوزن شرفی که برام باقی مونده بود و اینا بردن به باد دارن نوید اخمو گفت - صورتت... سینا بین حرفش پرید خشدار جواب داد: - حساسیته به سمت من برگشت و ادامه داد - شیلا جان فردارو لازم نیست بیای شرکت استراحت کن من دیگه برمی‌گردم چشمام چهارتایی شد شیلا جان؟ آب دهنمو کاملااا تابلو وار قورت دادم سینا رفت مامان رفت بدرقه اش کنه منم خداروشکر بخاطر حالم نمیتونستم بلند شم نسیم پچ زد - خبریه؟ اخمو بهش نگاه کردم - نه نوید عصبی بهش توپید - زر نزن چه خبری قراره باشه؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ هق میزدم و با وحشت به اطراف نگاه میکردم. صداها هر لحظه نزدیک تر میشد اما هیچ آدمی اطرافم نمیدیدم. از ترس مثانه ام پر شده بود با اون لباسای خیس ذات الریه میکردم و همونجا میمردم و راحت میشدم. کسی هم نمیفهمید چه بلایی سرم اومده. چند قدم دیگه با وحشت جلو رفتم و وقتی صدای آره برقی فضای جنگل رو پر کرد ته دلم یه روزنه امیدی سو سو زد. مثل دیوونه ها وسط گریه شروع کردم به خندیدن. حتما چند نفر اون نزدیکی ها مشغول به کار بودن،شایدم کارخونه چوب بری بود. با امید کمی که توی دلم جوونه زده بود از بیخ درخت بلند شدم و به راهم ادامه دادم. فقط صدای اره برقی می‌تونست ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اونجوری به پاهای یخ زده ام رمق بده تا بتونم تند تر راه برم. انگار خدا یه بار به دلم نگاه کرده بود و قرار نبود از گرسنگی و سرما و بارون بمیرم. کورمال کورمال فقط صدای آره برقی رو دنبال میکردم و هرچقدر نزدیک تر میشدم حالم بهتر میشد. توی دست و پاهای کرخت شده ام احساس گرما میکردم و تند تر قدم برمیداشتم فقط به این امید که به کارخونه یا آبادی ای برسم‌ که چند نفر بهم کمک کنن. خیلی به صدای آره برقی نزدیک شده بودم و حتی دیگه درد وحشتناک دستم برام مهم نبود. اما با قطع شدن صدای موتور یهو ته دلم خالی شد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- 📖 ۳۶۵ روز، بدون تو | روز هفدهم و هجدهم🖤 ‌‌
قرمز.. 😝⛔️ ابروهام با تعجب بالا پرید حالا خبریم باشه نوید چرا این وسط داشت فشاری میشد؟ نسیم همینو ازش پرسید - به تو چه؟ زنعمو بین کل کلاشون پرید نچی کرد - چتونه شماها؟ نوید با اخم به من نگاه کرد و حرفی نزد از نگاهش بوهای خوبی نمی اومد نکنه چیزی که تو سرمه باشه؟ حس شیشمم داشت علامت به شدت قرمز و درشتی نشونم میداد ولی ردش کردم چرا قبل اینکه با سامیار باشم نشون نداد؟ پس لابد اشتباه می کنم حس شیشم بود دیگه ممکنه یه بارم اشتباه کنه پیامکی برای گوشیم اومد یهو نوید گفت - کلک سامیارو کندی؟ با اخم چرخیدم به سمتش - منظورت چیه؟ - باهم حرف زدیم همه چیو برام گفت ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ دسته مبل و حرصی و محکم بین دستم فشردم چطور یادم رفته بود نوید و سامیار باهم رابطه نه چندان دوستانه اما کوتاه و دوری در حد خبر گرفتن داشتن؟ اونم بین رفیقاشون پس سخت نبود حدس اینکه چطور حرف زدن لابد بهم تیکه و کنایه انداخته بودن سرد گفتم - پس خوبه خبر داری چرا می‌پرسی؟ خم شد به سمتم کلافه گفت: - من میخوام خودت بهم بگی لب رو هم فشردم حساسیتمو بهونه کردم - من حالم خوب نیست باید برم بخوابم، چیز مهمی نبوده دنبالش بگردی از جام بلند شدم یهو گفت - سامیار مهم نبود این پسره رئیس شرکتتونم مهم نیست؟ سر جام قفل شدم... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا