#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_93
ابروهام با تعجب بالا پرید
حالا خبریم باشه
نوید چرا این وسط داشت فشاری میشد؟
نسیم همینو ازش پرسید
- به تو چه؟
زنعمو بین کل کلاشون پرید
نچی کرد
- چتونه شماها؟
نوید با اخم به من نگاه کرد و حرفی نزد
از نگاهش
بوهای خوبی نمی اومد
نکنه چیزی که تو سرمه باشه؟
حس شیشمم داشت علامت به شدت قرمز و درشتی نشونم میداد
ولی ردش کردم
چرا قبل اینکه با سامیار باشم
نشون نداد؟
پس لابد اشتباه می کنم
حس شیشم بود دیگه ممکنه یه بارم اشتباه کنه
پیامکی برای گوشیم اومد
یهو نوید گفت
- کلک سامیارو کندی؟
با اخم چرخیدم به سمتش
- منظورت چیه؟
- باهم حرف زدیم همه چیو برام گفت
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_94
دسته مبل و حرصی و محکم بین دستم فشردم
چطور یادم رفته بود
نوید و سامیار باهم رابطه نه چندان دوستانه اما کوتاه و دوری در حد خبر گرفتن داشتن؟
اونم بین رفیقاشون
پس سخت نبود
حدس اینکه چطور حرف زدن
لابد بهم تیکه و کنایه انداخته بودن
سرد گفتم
- پس خوبه
خبر داری چرا میپرسی؟
خم شد به سمتم
کلافه گفت:
- من میخوام خودت بهم بگی
لب رو هم فشردم
حساسیتمو بهونه کردم
- من حالم خوب نیست باید برم بخوابم، چیز مهمی نبوده دنبالش بگردی
از جام بلند شدم
یهو گفت
- سامیار مهم نبود
این پسره
رئیس شرکتتونم مهم نیست؟
سر جام قفل شدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۳
اگه از اونجا میرفتن و دیگه کسی نبود که بهم کنه چی.
باید تند تر قدم بر میداشتم.
باید از ایزد دور میشدم و دیگه هیچ وقت بهش برمیگشتم.
پناه میبردم به آدمایی که شاید انسان تر بودن.
دوباره گریه ام شدت گرفت.
نمیدونستم باید کجا برم.
به کی پناه ببرم.
گمشده بودم.
سرگشته و حیرون ول شدم تو سیاهی و تاریکی.
چون ایزد دیگه حتی نمیخواست نزدیکش باشم.
چون ایزد کسی نبود که فکر میکردم.
منی که فکر میکردم میتونم بهش تکیه کنم حالا داشت سرم رو...
بغضم بیشتر ترکید.
قلبم بیشتر شکست.
زیر بارون و توی دل سیاه شب زار میزدم و از خدا کمک میخواستم.
اونقدر گیج شده بودم که قدرت تشخیص نداشتم.
هر لحظه به یه چیزی فکر می کردم.
فقط حواسم بود که زمین نخورم.
بیشتر زخمی نشم.
بیشتر آسیب نبینم.
با احتیاط به جلو قدم برمیداشتم تا دوباره دست بیچاره ام تاوان زندگی نکبتی من رو پس نده.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۴
با سردرگمی به اطراف نگاه کردم.
توی دل سیاه شب به هر چیزی چنگ مینداختم تا بلکه خودم رو نجات بدم.
مثل ۵ سال پیش که به ایزد چنگ انداختم .
اون روزنه امید داشت از بین میرفت که دوباره صدای صحبت کردن چند نفر رو شنیدم.
دوباره گوش دادم.
با دقت.
سعی میکردم حتی نفس نکشم تا از لابلای صدای بارون جهت صدا رو تشخیص بدم.
صداها واضح نبود ولی بهم قدرت میداد که سر پا بمونم.
با گریه لبخند زدم:
-خدایا نوکرتم...
خودت کمکم کن
میدونی که دیگه بریدم...
نذار تو این خراب شده تو تنهایی بمیرم
انگار مغزم از کار افتاده بود.
احساس خطر هم توی وجودم مرده و اثری ازش پیدا نمیکردم
اونم هورانی که حتی به سایه خودش مشکوک بود
حالا توی جنگل بارونی از غریبه ها کمک میخواست تا زنده بمونه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکاندهنده پدرشوهر به عروس!
باورتون نمیشه که ...! 😱
نامهای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت...
من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉
رازی که تمام خانواده را به آتش کشید!
برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید:
https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad
سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
Saye_orginal_2026_10_11_23_14_26.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️