درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۰
من بدتر از اون ها رو پشت سر گذاشته
بودم،کسی نمیتونست شکستم بده.
هوران از پس اون مشکلم بر میاومد.
قدمام رو با احتیاط به جلو برمیداشتم.
چشمام به خاطر مه شدید و بغض تار شده و جایی رو نمیدید.
به کمک درختا آروم آروم جلو میرفتم.
نمیدونستم کجا میخوام برم.منکه جایی رو نداشتم.
حتی کسی رو نداشتم
که اگه به شهر یا ابادی رسیدم بهش زنگ بزنم تا به دادم برسه.
اصلا با کدوم گوشی میخواستم زنگ بزنم.
حتی پول یه دونه نون نداشتم تا بخورم و از گرسنگی سگ لرز نزنم.
هوران چقدر بدبخت شده بود،نه جایی رو داشت،نه کس و کاری.
بخدا شرافت داشت به گرسنگی و گدایی محبت از یه بی غیرت.
صدای صحبت کردن که به گوشم رسید حس کردم توهم زدم.
از ترس به درخت چسبیدم.
به گمونم جن و پریا محاصرم کرده بودن.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_91
از زیر کار فرار کنم؟
چشمام گرد شد
- من کِی از زیر کارام فرار کردم
هومی کشید
- الان داری فرار میکنی
دندونمو حرصی رو هم ساییدم
- الان با این صورتم نکنه میخوای بیام شرکتت؟
اخمی کرد
- مگه گفتم الان بیای؟
گیج پرسیدم
- پس چرا گفتی از زیر کارم فرار میکنم؟
ابروهاش بالا پرید
از جاش بلند شد و گوشیش و داخل جیبش فرو برد
خشدار گفت
- منظورم فرار از ترکیه اومدنته
ابرویی بالا انداختم
- آهااا...
- شیلا
این چه حالیه؟
با صدای زنعمو سمیه به عقب برگشتم
نسیم و نویدم کنارش بودن
نوید با اخم نگاهی به سینا انداخت
- این آقا...
تند گفتم
- سلام
سینا رئیسمه
کی اومدید متوجه نشدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_92
همشون با تعجب به سینا نگاه میکردن
انگار آدم ندیدن
همون یه نوک سوزن شرفی که برام باقی مونده بود و اینا بردن به باد دارن
نوید اخمو گفت
- صورتت...
سینا بین حرفش پرید
خشدار جواب داد:
- حساسیته
به سمت من برگشت و ادامه داد
- شیلا جان فردارو لازم نیست بیای شرکت
استراحت کن
من دیگه برمیگردم
چشمام چهارتایی شد
شیلا جان؟
آب دهنمو کاملااا تابلو وار قورت دادم
سینا رفت
مامان رفت بدرقه اش کنه
منم خداروشکر بخاطر حالم نمیتونستم بلند شم
نسیم پچ زد
- خبریه؟
اخمو بهش نگاه کردم
- نه
نوید عصبی بهش توپید
- زر نزن چه خبری قراره باشه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۱
هق میزدم و با وحشت به اطراف نگاه میکردم.
صداها هر لحظه نزدیک تر میشد اما هیچ آدمی اطرافم نمیدیدم.
از ترس مثانه ام پر شده بود
با اون لباسای خیس ذات الریه میکردم و همونجا میمردم و راحت میشدم.
کسی هم نمیفهمید چه بلایی سرم اومده.
چند قدم دیگه با وحشت جلو رفتم
و وقتی صدای آره برقی فضای جنگل رو پر کرد ته دلم یه روزنه امیدی سو سو زد.
مثل دیوونه ها وسط گریه شروع کردم به خندیدن.
حتما چند نفر اون نزدیکی ها مشغول به کار بودن،شایدم کارخونه چوب بری بود.
با امید کمی که توی دلم جوونه زده بود
از بیخ درخت بلند شدم و به راهم ادامه دادم.
فقط صدای اره برقی میتونست
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۲
اونجوری به پاهای یخ زده ام رمق بده تا بتونم تند تر راه برم.
انگار خدا یه بار به دلم نگاه کرده بود
و قرار نبود از گرسنگی و سرما و بارون بمیرم.
کورمال کورمال فقط صدای آره برقی رو دنبال میکردم
و هرچقدر نزدیک تر میشدم حالم بهتر میشد.
توی دست و پاهای کرخت شده ام احساس گرما میکردم
و تند تر قدم برمیداشتم فقط به این امید که
به کارخونه یا آبادی ای برسم که چند نفر بهم کمک کنن.
خیلی به صدای آره برقی نزدیک شده بودم
و حتی دیگه درد وحشتناک دستم برام مهم نبود.
اما با قطع شدن صدای موتور یهو ته دلم خالی شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏