درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۱
هق میزدم و با وحشت به اطراف نگاه میکردم.
صداها هر لحظه نزدیک تر میشد اما هیچ آدمی اطرافم نمیدیدم.
از ترس مثانه ام پر شده بود
با اون لباسای خیس ذات الریه میکردم و همونجا میمردم و راحت میشدم.
کسی هم نمیفهمید چه بلایی سرم اومده.
چند قدم دیگه با وحشت جلو رفتم
و وقتی صدای آره برقی فضای جنگل رو پر کرد ته دلم یه روزنه امیدی سو سو زد.
مثل دیوونه ها وسط گریه شروع کردم به خندیدن.
حتما چند نفر اون نزدیکی ها مشغول به کار بودن،شایدم کارخونه چوب بری بود.
با امید کمی که توی دلم جوونه زده بود
از بیخ درخت بلند شدم و به راهم ادامه دادم.
فقط صدای اره برقی میتونست
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۲
اونجوری به پاهای یخ زده ام رمق بده تا بتونم تند تر راه برم.
انگار خدا یه بار به دلم نگاه کرده بود
و قرار نبود از گرسنگی و سرما و بارون بمیرم.
کورمال کورمال فقط صدای آره برقی رو دنبال میکردم
و هرچقدر نزدیک تر میشدم حالم بهتر میشد.
توی دست و پاهای کرخت شده ام احساس گرما میکردم
و تند تر قدم برمیداشتم فقط به این امید که
به کارخونه یا آبادی ای برسم که چند نفر بهم کمک کنن.
خیلی به صدای آره برقی نزدیک شده بودم
و حتی دیگه درد وحشتناک دستم برام مهم نبود.
اما با قطع شدن صدای موتور یهو ته دلم خالی شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_93
ابروهام با تعجب بالا پرید
حالا خبریم باشه
نوید چرا این وسط داشت فشاری میشد؟
نسیم همینو ازش پرسید
- به تو چه؟
زنعمو بین کل کلاشون پرید
نچی کرد
- چتونه شماها؟
نوید با اخم به من نگاه کرد و حرفی نزد
از نگاهش
بوهای خوبی نمی اومد
نکنه چیزی که تو سرمه باشه؟
حس شیشمم داشت علامت به شدت قرمز و درشتی نشونم میداد
ولی ردش کردم
چرا قبل اینکه با سامیار باشم
نشون نداد؟
پس لابد اشتباه می کنم
حس شیشم بود دیگه ممکنه یه بارم اشتباه کنه
پیامکی برای گوشیم اومد
یهو نوید گفت
- کلک سامیارو کندی؟
با اخم چرخیدم به سمتش
- منظورت چیه؟
- باهم حرف زدیم همه چیو برام گفت
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_94
دسته مبل و حرصی و محکم بین دستم فشردم
چطور یادم رفته بود
نوید و سامیار باهم رابطه نه چندان دوستانه اما کوتاه و دوری در حد خبر گرفتن داشتن؟
اونم بین رفیقاشون
پس سخت نبود
حدس اینکه چطور حرف زدن
لابد بهم تیکه و کنایه انداخته بودن
سرد گفتم
- پس خوبه
خبر داری چرا میپرسی؟
خم شد به سمتم
کلافه گفت:
- من میخوام خودت بهم بگی
لب رو هم فشردم
حساسیتمو بهونه کردم
- من حالم خوب نیست باید برم بخوابم، چیز مهمی نبوده دنبالش بگردی
از جام بلند شدم
یهو گفت
- سامیار مهم نبود
این پسره
رئیس شرکتتونم مهم نیست؟
سر جام قفل شدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۳
اگه از اونجا میرفتن و دیگه کسی نبود که بهم کنه چی.
باید تند تر قدم بر میداشتم.
باید از ایزد دور میشدم و دیگه هیچ وقت بهش برمیگشتم.
پناه میبردم به آدمایی که شاید انسان تر بودن.
دوباره گریه ام شدت گرفت.
نمیدونستم باید کجا برم.
به کی پناه ببرم.
گمشده بودم.
سرگشته و حیرون ول شدم تو سیاهی و تاریکی.
چون ایزد دیگه حتی نمیخواست نزدیکش باشم.
چون ایزد کسی نبود که فکر میکردم.
منی که فکر میکردم میتونم بهش تکیه کنم حالا داشت سرم رو...
بغضم بیشتر ترکید.
قلبم بیشتر شکست.
زیر بارون و توی دل سیاه شب زار میزدم و از خدا کمک میخواستم.
اونقدر گیج شده بودم که قدرت تشخیص نداشتم.
هر لحظه به یه چیزی فکر می کردم.
فقط حواسم بود که زمین نخورم.
بیشتر زخمی نشم.
بیشتر آسیب نبینم.
با احتیاط به جلو قدم برمیداشتم تا دوباره دست بیچاره ام تاوان زندگی نکبتی من رو پس نده.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۴
با سردرگمی به اطراف نگاه کردم.
توی دل سیاه شب به هر چیزی چنگ مینداختم تا بلکه خودم رو نجات بدم.
مثل ۵ سال پیش که به ایزد چنگ انداختم .
اون روزنه امید داشت از بین میرفت که دوباره صدای صحبت کردن چند نفر رو شنیدم.
دوباره گوش دادم.
با دقت.
سعی میکردم حتی نفس نکشم تا از لابلای صدای بارون جهت صدا رو تشخیص بدم.
صداها واضح نبود ولی بهم قدرت میداد که سر پا بمونم.
با گریه لبخند زدم:
-خدایا نوکرتم...
خودت کمکم کن
میدونی که دیگه بریدم...
نذار تو این خراب شده تو تنهایی بمیرم
انگار مغزم از کار افتاده بود.
احساس خطر هم توی وجودم مرده و اثری ازش پیدا نمیکردم
اونم هورانی که حتی به سایه خودش مشکوک بود
حالا توی جنگل بارونی از غریبه ها کمک میخواست تا زنده بمونه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏