درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۳
از ترس داشتم سکته میکردم.
دستام،دستای لعنتیم از سرما یخ زده بودن.
تنها کسی که توی سرم میچرخید ایزد بود.
لعنتیِ نامرد.
حالم ازش بهم میخورد.
چرا هر دفعه که از چاله در میاومدم تو چاه عمیق تری میافتادم.
چرا فکر میکردم فرار میکنم و خودم رو نجات میدم.
یادم رفته بود اون بیرون پر از گرگ و کفتاره.
یادم رفته بود یه عمر پیش همین زالوها زندگی کردم و بزرگ شدم.
حتی به ایزد.
حتی به شوهرم .
به لباسم چنگ زدم و عقب عقب رفتم:
-بهم نزدیک نشید والا ج.یغ میزنم
جیغ میزدم؟
هوران مگه ج.یغ زدن بلد بود.
من با ترس بیگانه بودم.
ولی میترسیدم.
از بی ع..فتی وحشت داشتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۴
دست توی جیبم کشیدم.
به امید اینکه مثل قدیم چاقو و تیزی توش داشته باشم.
اما یادم نبود ۵ ساله که غلاف کردم.
من آدمی نبودم که از کسی رو دست بخورم.
ضعیف نبودم اما کنار ایزد هم کتک خورده بودم هم ضعیف شدم.
کاش بارون قطع میشد تا بفهمم دارم چه غلطی میکنم.
شاید مغزم به کار میافتاد.
صدای بارون نمیذاشت تمرکز کنم.
برای پیدا کردن راه فرار به اطراف چشم چرخوندم.
اما جز سیاهی و درخت و بارون چیزی نبود.
با اون حال و روز دو متر بیشتر نمیتونستم فرار کنم و گیر میفتادم.
صدای خنده کریه مردا بلند شد و یکی شون به اطراف اشاره کرد و گفت:
-جیغ بزن ببینم کی میاد به دادت برسه
احمق جون اینجا وسط جنگله
حتی روح و جنم اینجا به دادت نمیرسن
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حوالی عشق
FarhadFarhad-Vay Az Dastet Ai.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_103
نکنه فکر کنه عاشقش شدم؟
بیشعور خودشیفته
زیر لب غر زدم
- باور کنی یا نکنی زیاد مهم نیست آقای امیریان
قولتم یادت نره
اخمی کرد
انگار بی خبر از دو عالم بود که گفت:
- کدوم قول؟
بهت زده به سمتش چرخیدم
تند گفتم
- مگه شرط نذاشتیم من بیام ترکیه وقتی برگشتیم اتاقمو از اتاقت جدا میکنی؟
عصبی خندیدم
- نگو قراره بزنی زیر حرفت!
هومی کشید
- گفتم راجبش فکر میکنم
عصبی خندیدم
بیشتر جلو رفتم و غریدم
- حق نداری بزنی زیر حرفت سینا، مثلا رئیس اون شرکتی یه اتاق برات چیکار داره؟
به چشمام خیره شد
فاصلمون خیلی کم بود
پچ زد
- همه از خداشونه تو اتاق رئیسشون بمونن
تند گفتم
- ولی من نمیخوام هر لحظه یه دیو کنارم باشه و کارامو چک کنه
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_104
بهش گفتم
دیو..
اونم مقابل خودش و تو صورتش
خب فکر کنم دیگه زیادی باهاش احساس راحتی کرده بودم
عقب کشیدم
لب زدم
- منظورم این بود که مثلا...
بین حرفم پرید:
- راجبش فکر میکنم
سر تکون دادم و دیگه بهش نگاه نکردم
کمی
فقط یه کوچولو
ازش خجالت کشیدم
مثلا رئیسم بود اما بهش گفتم دیو
اصلا من کی انقدر باهاش ندار شده بودم؟
یهو دیدی اخراجم کرد
به اون طرف چسبیدم ازش دور شم
نباید یادم میرفت
رئیسه!
و اینم سفر کاریه
یهو گفت
- چرا خودتو عقب میکشی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۵
مرد دیگه ای با قلدری جلو اومد و گفت:
-حتی روح و جنم اینجا به دادت نمیرسن
فقط ماییم
پس ناز نکن و راه بیفت بریم
قربون اون چشمای قشنگت
اون یکی هم مثل رفیقش حرف میزد.
انگار خودشون خانواده نداشتن.
زن و دختر و ناموس نداشتن:
-بد قلقی نکن جیگر
حالم داشت بهم میخورد.
داشتم بالا میاوردم.
چقدر شنیدن اون حرفا سخت بود:
-زر مفت نزن مرتی..که
بهم دست بزنید شوهرم میکشتتت
تنها امیدم به ایزد بود.
به خود نامردش.
دروغ هم نمیگفتم.
اگه ایزد میفهمید هیچ کدوم شون زنده نمیموندن.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۶
مکالمه ما درد داشت.
باید دندوناشون رو توی دهن شون خرد میکردم اما با اون دست آسیب دیده نمیشد.
مرد قیافه اش رو کج و کوله کرد و گفت:
-اوهوع چه بی ادبم هست
خودمون باید ادبش کنیم پسرا
اصلا شوهرت اگه مرد بود که این موقع شب ولت نمیکرد زنی..که
البته اگه شوهر داشته باشی که من بعید میدونم
مردی که چراغ قوه دستش بود اون رو توی صورتم انداخت و یه قدم جلو اومد:
-بیا دختره...
نترس بابا ... باهات کاری نداریم که
هر سه مرد آروم اروم به طرفم قدم برمیداشتن و منم از ترس عقب عقب میرفتم.
اگه دست شون بهم میرسید بیچاره میشدم.
همون طور که عقب عقب میرفتم دنبال راه فرار هم بودم.
با دیدن یه شاخه کلفت درخت سریع خم شدم و برداشتمش.
سر چوب رو به طرف مردا گرفتم و گفتم:
-بهم نزدیک بشید میزنم تون
برید عقب بی ش..رفا
شماها آدم نیستید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏