eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
758 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو🥂♥️ ᥫ اون ۳ تا مرد هم خیلی سریع  سر پا شده بودن. وحشی دریده زل زده بودن بهم. از ترس قلبم بی امان میکوبید. توی چه دردسری وحشتناکی افتاده بودیم. اونم فقط به خاطر یه سو تفاهم. کاش قلم پام می‌شکست و اون سمت نمی‌اومدم. کل وجودم شده بود دردسر. دیگه اعتماد به نفس نداشتم. من قبلا سر نترسی داشتم. هوران از هیچ کس نمی‌ترسید. ولی حالا... مثل یه موش آب کشیده زل زده بودم به اوت قل چماق ها. ایزد غرشی کرد و به طرفم قدم برداشت. دست انداخت دور ک.مرم و ت.نم رو به خودش چسبوند. مثل فیلمای هالیوودی. با اون چشمای تریاکی زل زده بود بهم. زیر اون بارون شدید که شلنگ تخته مینداخت فهمیدم از همون اول ایزد رفیق روزای سختم بوده: -اینجوری نلرز اعصابم و ت.خمی تر نکن مگه ایزد مرده؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ ایزد چرا اونشب داشت باهام بازی میکرد. مکه نمیدونست قلب هوران جنبه نداره. مگه نمیدونست عاشقم. دیوونه ام. روانیم. چشمام ل.ب به ل.ب از اشک پر شد. اروم لب زدم: -ایزد...زیادن... میکشنت -نترس...همه شون و میزنم... هیچ غلطی نمیتونن کنن نفهمیدم چرا اون حرف  رو زدم. -ببخشید... نفهمیدم چرا دلم می‌خواست ازش معذرت خواهی کنم. نگاهش که توی نگاهم نشست اشکام بی صدا روی گونه هام باریدن. چرا اون شب براش بی‌تابی میکردم. دستش هنوز دور ک.مرم بود و تن یخ زده ام به ب.دن داغ.ش چسبیده . سرش رو  که نزدیک آورد دلم لرزید. لعنت بهش. م.عتاد عطر تن.ش بودم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- احمدسلو×مرتضی پاشایی×رامین تجنگی×حسام تی ام❤️‍🩹 ‌‌
Saye_orginal4_5967748592687915648.mp3
زمان: حجم: 9M
📦آهنگ‌کامل‌پست‌بالا ✈️@saye_orginal
- 📖 ۳۶۵ روز، بدون تو | روز ۳۳ و ۳۴🖤 ‌‌
قرمز..😝⛔️ گیج بهش نگاه کردم محیط کاریش کجاست یعنی چی لب زدم - منظورت چیه جلوتر اومد که یه قدم عقب رفتم نه تروخدا خجالت نکش بیا فک رو هم سایید - یه خرابشدست برای خوش آمد کاری ابروهام بالا پرید مغزم راه افتاد تازه همه چیو کم کم فهمیدم پس بخاطر همین بود از اول نذاشت من برم...اما بقیه دخترا رو برد که تند گفتم - بقیه دخترا رو بردین پوفی کشید زیر لب غرید - تو با اونا فرق داری... جوری گفته بود که فکر کنم اشتباه شنیدم لب زدم - چی؟ بلند گفت پاشو لباس بپوش بریم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز..😝⛔️ کجا بریم؟ بعد دو ساعت می‌خواست منو ببره؟! سر بالا انداختم - نمیام برو پوفی کشید - چی چیو نمیای؟ پاشو بریم بقیه منتظرمونن شام بخوریم اخمی کردم کجا شام بخوریم یعنی نخواست بگه بیا ببرمت مهمونی؟ سگ تو روحت مرتیکه گوساله پس میخواد ببره رستوران اومدم بگم گشنم نیست شما برین که دلم بهم مالش خورد پس گشنمه مرسی اخمو گفتم - پس بیرون باش لباس بپوشم پرو رفت روی مبل داخل اتاق نشست و اشاره کرد - برو تو حموم عوض کن اینجا منتظرم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو.🥂♥️ ᥫ در حالیکه سوییچ رو کف دستم میذاشت کنار گوشم زمزمه کرد: -چشمات و ببند و تا ده بشمار... بعد بدو طرف اون درختا... ماشین اون پشت پارکه سوار شو و برو کمک بیار دستام رو دورش حلقه کردم و بهش چسبیدم: -من جایی نمیرم...اونا زیادن...میکشتنت -فقط تو میتونی ایزد و بکشی اونا وجودش و ندارن موسی با تمسخر خندید و گفت: -ای جون...این دو تا قناری عاشق و ببین ایزد در جوابش نیشخندی زد و گفت: -یه سوال...تو ش...لوارت و یه نگاه بنداز ببین ... موسی که چشماش دو کاسه خون شده بود گفت: -هست...منظور؟ -هیچ...میخواستم مطمئن شم... تو یه حرکت سریع تنم رو پشت خودش کشید و با همون چوب لای پاهای موسی کوبید. صدای نعره اش که توی جنگل پیچید ایزد فریاد زد: -هوران برو... به طرف درختای بریده شده که هلم داد اون ۵ تا مرد کم کم داشتن محاصره اش میکردن. درسته که تب داشتم و دستم درد میکرد اما تو قاموس هوران تنها گذاشتن بی معرفتی بود. نامرد ۲ عالم بودم که اگه میذاشتم و میرفتم. یه چوب برداشتم و رفتم کمکش. وقتی محمود بهش حمله کرد از پشت توی سرش کوبیدم. ایزد چشمکی زد و گفت: -حالا شد...گنگستری و جنگی توی اون حال و روز دلم گرم شده بود، کنارش که وایسادم دوباره تنم رو پشت خودش کشید و بی وقفه شروع کرد به زدن. ایزد بلد بود دعوا کنه. جوری میزد که هر کدوم که زمین می‌افتادند دیگه بلند نمیشدن. ...." ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
چقدر خوب ایزد اون همه قدرت داشت،یعنی برای الناز هم اونجوری خودش رو به آب و آتیش میزد و غی.رتی میشد؟ چه خوشبخت بود که هم دوستش داشت هم براش یقه پاره میکرد. آخرین نفر وحید روی زمین افتاد. ایزد شبیه یه شکارچی بالای سرش وایساد و چوب رو وسط قفسه سی‌نه اش گذاشت تا تکون نخوره. و بعد پاش رو روی دستش فشار داد و گفت: -در مورد وحید کوچولو چی میگفتی ؟ -ناموسن ول کن...اخ اخ غلط کردم -یه چیزی شنیدم،یه چیزی خوردی دوباره بلند بگو؟ -غلط کردم داداش...اشتباه کردم نفهمیدم بارون زده به سرم عقلم پریده... -دِ نَ دِ...نشد...خانوم بهت نگفت بهش دست بزنی میکشم؟ قبل از اینکه مرد جواب بده  چنان پاش رو روی ...فشار داد که صدای شکستنرو شنیدم. چشمام رو با چندش بستم و صورتم توی هم رفت،ایزد از همون اول همه چیز رو دیده و شنیده بود. وقتی کارش با اون مردا تموم شد شبیه یه بیسبالیست برنده  چوبش رو روی شونه اش گذاشت، آب دهنش رو توی صورت موسی انداخت و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و به همون سمتی راه افتاد که ماشین رو پارک کرده بود اما هوران دل رفتن نداشت. وقتی پاهام میخ زمین شد و دیگه تکون نخوردم به طرفم چرخید: -دِ بیا...چرا وایسادی؟ -تو...منو ول کردی رفتی... نچ کلافه ای کشید و من ادامه دادم: -چجوری دلت اومد... من دیگه نمیخوام باهات بیام... امشب به اندازه تمام عمرم ترسیدم... اخم هاش توی هم رفته بود  و قبل از اینکه حرفی بزنه دستم رو از دستش بیرون آوردم و مشت محکمی توی قفسه سینه اش کوبیدم: -خیلی نامردی تو ولم کردی...تو تاریکی زیر بارون...نگفتی هوران می‌ترسه... نگفتی زیر بارون مونده...