#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_122
عصبی گفت
- بیخود
سریع عوضش کن
لجباز کیفمو روی میز کوبیدم
تند گفتم
- اگه اینم باز بهونتونه تا من نیام مشکلی نداره، شما برید
زیر لب اروم ادامه دادم
- از اولم نباید باور می کردم
اماده میشدم
کلاهمو در آوردم
که گفت
- لازم نکرده
بیا برو
نگاهی به صورتم انداخت
- نمیام
لبخند عصبی زد
از اون لبخندا که انگار میخواست کله امو بکنه بعدش...
- میگم راه بیوفت شیلا
اذیت میکنی!
چشمامو تو حدقه چرخوندم و لجبازی نکردم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۲
چند قدم که به عقب برداشتم
حس کردم سرم گیج میره،یهو پاهام خالی کرد و قبل از اینکه نقش زمین شم بین زمین و هوا تنم رو توی بغلش کشید:
-ولت نکردم...
فقط میخواستم بدونی دنیای بی ایزد برات چه شکلیه
بدنم عین بید مجنون میلرزید، بین بازوهاش محکم من رو گرفت و به طرف ماشین رفت:
-دنیای با ایزدم...همش درده و شکنجه...
همش کتکم میزنی...
میخواستی...سرم رو ببری...
-دست بذاری رو غیرتم این دفعه واقعا میبرم
به ماشین که رسیدیم سریع در رو باز کرد و تنم رو روی صندلی شاگرد گذاشت:
-الان بخاری و روشن میکنم گرمت بشه
کاپشنش رو از صندلی عقب برداشت و روی تنم انداخت.
سریع در رو بست و سوار ماشین شد و راه افتاد.
سرما تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و دندونام بهم میخورد.
بخاری هم نمیتونست گرمم کنه.
موقع رانندگی گاهی بهم نگاه میکرد و با سرعت بیشتری میرفت.
از چاله چوله ها که رد میشدیم دستش رو روی تنم میذاشت تا به جلو پرت نشم:
-الان میرسیم شهر میبرمت دکتر...
وقتی ماشین وایساد به خیال اینکه به شهر رسیدیم لای پلک هام رو باز کردم، ایزد با حرص مشت محکمی به فرمون کوبید:
-پل و سیل برده...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۳
توی اون تاریکی و بارون همون یکی روکم داشتیم،خدا اون شب همه جوره برامون سنگ تموم گذاشته بود:
-الان زنگ میزنم یکی بیاد کمک
با صداش نگاهم رو از پل خراب شده گرفتم و به ایزدی خیره شدم که گوشیش رو از روی داشبورد برداشت و تماس گرفت.
چندین بار هم تماس گرفت اما وقتی آنتن نبود نمیشد به کسی زنگ بزنی.
کلکسیون بدبختی هامون که تکمیل شد با حرص گوشی رو روی صندلی عقب پرت کرد و مشت محکمی روی فرمون کوبید.
سردم بود.پوستم که مور مور میشد سرما رو بیشتر حس میکردم.
توی تمام عمرم مثل اون لحظه محتاج گرما نبودم.
استخوونام از زور سرما زوزه میکشیدن.
کاپشن رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم و بریده بریده گفتم:
-سر...سر...دمه
-بخاری زیاده...
اون پشت یه پتو مسافرتی دیدم بذار بیارم...
باید لباسای خیست و در بیاریم...
اما قبل از پیاده شدن دستش رو گرفتم:
-ن...نمی خواد...اول بگو میخوای...چکار...کنی؟
ایزد عصبی بود،وقتی دستاش مشت میشد میفهمیدم اعصابش بهم ریخته ست
به پل خراب شده خیره شد:
-نمیدونم...با هیچ کسم نمیشه تماس گرفت
یهو انگار که یه چیزی یادش افتاده بود لبخندی زد و گفت:
-یادم اومد...تو مسیر یه کلبه دیدم...
بریم اونجا...از تو ماشین بهتره...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کرمیتارا+
حسینتیام+
ویناک+
محمدامیری+
شایع❤️🩹
Saye_orginal4_5974127229007830349.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_123
بهتر بود لحبازی نکنم
وگرنه
شبو تا صبح گشنه می موندم
انشالله شب بعد که راه رستوران تو شهر غریب و یاد گرفتم اون موقع قهر می کردم
پشت سرش راه افتادم
خشدار گفت
- تند راه برو
بقیه منتظر ما موندن
صداش سرد بود
اخی
بهس برخورده
رو حرفش حرف آوردم و لجبازی کردم
خب مهم نیست.
مگه همون وقتی من ناراحت بودم که چرا با خودشون نبردنم اون براش مهم بود؟
نه
اصلا نبود.
باهم از هتل خارج شدیم
که بچه هارو مقابل هتل دیدم
ابروهام بالا پرید
- کی ماشین گرفتین؟
برگشت به سمتم
کلافه بود
نچی کرد و تخس گفت:
- از قبل اماده بودن، برو سوار شو موهاتم از تو حلقت جمه کن خودت خفه نشدی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_124
موهامو از روی صورتم کنار زدم
گفتم
- نه خیر
نگاه عصبی بهم انداخت
وا
چشه؟!
یکی ندونه
فکر میکنه باهمیم و الان قهر کردیم
من هیچ نسبتی با این موجود عجیب ندارم
والا...
سر از کارش در نمیاوردم
تو ون نشستیم
یه ون مخصوص مشکی بود
خودش دقیقا کنار من، چفتم نشست و تکیه داد به صندلی.
لب زدم
- چرا نشستی پیش من؟
نیم نگاهی بهم انداخت و خشدار گفت
- بشینم کجا؟
لب زدم
- این همه صند...
اومدم بگم این همه صندلی
که نگاهمم به اطراف خورد و همزمان حرفم قطع شد
صندلی نبود
بچه ها نشسته بودن
لب گزیدم که پوزخندی زد و حرص درار گفت
- جای دیگه ای نبود خانوم کوچولو!
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۴
برام مهم نبود کجا میریم و چکار میکنیم فقط میخواستم بخوابم.
چشمام که روی هم میافتاد ایزد یه چیزی میگفت و بیدارم میکرد:
-نخواب الان میرسیم
کلبه نزدیکه
-خوابمه...یکم فقط
-تا حالا به این فکر کردی که چشم گفتن تو رو نمیکشه؟
با حرفی که زد چشمام رو باز کردم و به نیم رخ گرفته اش نگاه کردم.
توی سکوت ماشین رو دور زد و چند لحظه بعد جلوی یه کلبه چوبی که معلوم بود زیاد ازش استفاده نمیشه نگه داشت:
-بمون داخل و چک کنم
وقتی پیاده شد رعد و برق با صدای بلند آسمون رو روشن کرد و ایزد رو دیدم که داخل کلبه رفت.
توی دردسر بدی افتاده بودیم.
چشمام کم کم داشت بسته میشد که در سمت من باز شد و بدون یه کلمه حرف دست انداخت زیر پاهام و تنم رو توی بغ.لش کشید:
-خودم...میتونم
-اگه کتک نمیخوای فقط یه امشب و زبون به دهن بگیر و نرو رو نِروم هوران
از فردا که سر پا شدی دوباره شروع کن
چشمام رو روی هم گذاشتم و توی بغلش فرو رفتم و اجازه دادم بهم کمک کنه.
بارون شل.اقی توی صورتم کوبیده میشد و ایزد روی زمین گلی جلو رفت و وارد کلبه شدیم.
من رو روی تخت چوبی خوابوند و گفت:
-اینجا از ماشین بهتره...
بمون تا بخاری و روشن کنم بعد بیام ل..باس..اتو در بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏