6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کرمیتارا+
حسینتیام+
ویناک+
محمدامیری+
شایع❤️🩹
Saye_orginal4_5974127229007830349.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_123
بهتر بود لحبازی نکنم
وگرنه
شبو تا صبح گشنه می موندم
انشالله شب بعد که راه رستوران تو شهر غریب و یاد گرفتم اون موقع قهر می کردم
پشت سرش راه افتادم
خشدار گفت
- تند راه برو
بقیه منتظر ما موندن
صداش سرد بود
اخی
بهس برخورده
رو حرفش حرف آوردم و لجبازی کردم
خب مهم نیست.
مگه همون وقتی من ناراحت بودم که چرا با خودشون نبردنم اون براش مهم بود؟
نه
اصلا نبود.
باهم از هتل خارج شدیم
که بچه هارو مقابل هتل دیدم
ابروهام بالا پرید
- کی ماشین گرفتین؟
برگشت به سمتم
کلافه بود
نچی کرد و تخس گفت:
- از قبل اماده بودن، برو سوار شو موهاتم از تو حلقت جمه کن خودت خفه نشدی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_124
موهامو از روی صورتم کنار زدم
گفتم
- نه خیر
نگاه عصبی بهم انداخت
وا
چشه؟!
یکی ندونه
فکر میکنه باهمیم و الان قهر کردیم
من هیچ نسبتی با این موجود عجیب ندارم
والا...
سر از کارش در نمیاوردم
تو ون نشستیم
یه ون مخصوص مشکی بود
خودش دقیقا کنار من، چفتم نشست و تکیه داد به صندلی.
لب زدم
- چرا نشستی پیش من؟
نیم نگاهی بهم انداخت و خشدار گفت
- بشینم کجا؟
لب زدم
- این همه صند...
اومدم بگم این همه صندلی
که نگاهمم به اطراف خورد و همزمان حرفم قطع شد
صندلی نبود
بچه ها نشسته بودن
لب گزیدم که پوزخندی زد و حرص درار گفت
- جای دیگه ای نبود خانوم کوچولو!
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۴
برام مهم نبود کجا میریم و چکار میکنیم فقط میخواستم بخوابم.
چشمام که روی هم میافتاد ایزد یه چیزی میگفت و بیدارم میکرد:
-نخواب الان میرسیم
کلبه نزدیکه
-خوابمه...یکم فقط
-تا حالا به این فکر کردی که چشم گفتن تو رو نمیکشه؟
با حرفی که زد چشمام رو باز کردم و به نیم رخ گرفته اش نگاه کردم.
توی سکوت ماشین رو دور زد و چند لحظه بعد جلوی یه کلبه چوبی که معلوم بود زیاد ازش استفاده نمیشه نگه داشت:
-بمون داخل و چک کنم
وقتی پیاده شد رعد و برق با صدای بلند آسمون رو روشن کرد و ایزد رو دیدم که داخل کلبه رفت.
توی دردسر بدی افتاده بودیم.
چشمام کم کم داشت بسته میشد که در سمت من باز شد و بدون یه کلمه حرف دست انداخت زیر پاهام و تنم رو توی بغ.لش کشید:
-خودم...میتونم
-اگه کتک نمیخوای فقط یه امشب و زبون به دهن بگیر و نرو رو نِروم هوران
از فردا که سر پا شدی دوباره شروع کن
چشمام رو روی هم گذاشتم و توی بغلش فرو رفتم و اجازه دادم بهم کمک کنه.
بارون شل.اقی توی صورتم کوبیده میشد و ایزد روی زمین گلی جلو رفت و وارد کلبه شدیم.
من رو روی تخت چوبی خوابوند و گفت:
-اینجا از ماشین بهتره...
بمون تا بخاری و روشن کنم بعد بیام ل..باس..اتو در بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_495
فقط در جواب سرم رو تکون دادم و فرو رفتم زیر کاپشن.
ولی داشت خوابم میبرد.
احساس میکردم خواب مثل یه چاه عمیق داره من رو به طرف خودش میکشه.
هنوز بین خواب و بیداری دست و پا میزدم که صدای در کلبه رو شنیدم.
یه چیزی کنارم روی زمین گذاشت و در حالیکه دوباره دور میشد ازم پرسید:
-امروز چند شنبه ست؟
به نظرم سوالش توی اون اوضاع خیلی مسخره بود.
توی ذهنم دنبال روزای هفته میگشتم که دوباره گفت:
-من دوشنبه چک دارم
اگه پرش نکنم میفتم زندان
لای پلک هام رو باز کردم و بی حال لب زدم:
-جمعه ست...
مگه حساب...جناب توتونچیم...خالی میشه؟
چند لحظه بعد صدای سوختن چوب که بلند شد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-یه نفر خرج گذاشته رو دستم
ماشینم و زده داغون کرده
-نترس...یروزی...بهت برمیگردونم
ایزد چوب های خیس رو توی بخاری هیزمی کوچیک میذاشت و خیلی زود چوب ها شروع کردن به سوختن و در بخاری رو بست:
-خدا کنه آتیش بگیرن
چوبا خیلی خیسن
-ضبط و الناز...زیاد کرد...
صدام اونقدر ضعیف بود که به گوش خودمم نمیرسید.
میخواستم حرف بزنم،میخواستم بگم اصلا تقصیر من نبود اما خواب امون نمیداد.
چشمام رو بستم و باز داشت خوابم میبرد که حضورش رو کنارم حس کردم:
-پاشو لباساتو در بیارم
-نمیخواد...خوابم...
-نباید بخوابی...پاشو ببینم
بخاری هم روشن کردم الان گرمت میشه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏