eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
758 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ هنوز گیج و گنگ بودم و به سختی تن سنگین و بی جونم رو تکون دادم اما اگه کمک ایزد نبود موفق نمیشدم. تنم تقریبا روی ل.به تخت باریک چوبی  قرار گرفته بود سرم رو روی بازوش گذاشت و ساق دستاش رو دورم پیچید. -الان گرم میشی... چیزیم تا صبح نمونده بعد میریم خونه و یه کاسه سوپ داغ میدم بخوری فورا خوب میشی دستش رو دستم گذاشت انگار دستش یه موج گرما به تنم تزریق میکرد. حرفاش برای آروم کردنم بود اما حسی که توی اون لحظه بهش داشتم رو تا به حال تجربه نکرده بودم. اولین باری بود که کنارش میخ....وابیدم و هیچ تنش و دعوایی نداشتیم. سرم روی بازوش بود و به آرومی نوازشم میکرد. توی اون حال بد،توی لرزشی که دست خودم نبود ‌،وسط تب و لرزی که داشت جونم رو میگرفت یکم سرم رو به طرفش چرخوندم  و بی حال گفتم: -خوب... زدی لت و پارشون کردی چشماش به طرفم چرخید،به صورت رنگ پریده ام نگاهی سختی کرد. همون نگاه طرف چشمام لغزید: -من سر تو روانی ام... مادرشون روبه عزاشون مینشونم.. حرفش که نصفه موند سوالی که پس ذهنم مدام آزارم میداد رو پرسیدم: -چرا...نرفتی؟ -بدون تو؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ اونقدر بهم نزدیک شده بود که صدای نفس هاش رو می‌شنیدم. رخ تو رخ بودیم. چشمام نمیتونست از دیدن اون مرد خوشتیپ دست برداره. اما معنی اون نگاه رو میفهمیدم. حسرتش ۵ سال تمام باهام بود. براش رویا پردازی کرده بودم. دل دل میزدم براش. توی دلم صدایی بهم نهیب زد: -ازش فاصله بگیر اون زن داره و تو رو نمیخواد صاحب قلبش زن دیگه ایه اما با حرکتی که کرد قلبم برای یه لحظه ایستاد. شاید هم یه ضربان جا انداخت. دستش به آرومی زیر موهام رفت درست مثل فیلما. درست مثل همون صحنه های رمانتیک که دلم  براش قنج میزد. گرمی دستش رو روی پوست حساسم حس میکردم. درست مثل من. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖  ִ  
نکند بوی تو را باد به هر جا ببرد خوش ندارم دل هر رهگذری را ببری . .
. ⏜͡︵ㅤׅㅤׄ ☆: 𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗵𝗲𝗮𝗿𝘁  ۪   ᯟ     
قرمز... 😝⛔️ سینا چند لحظه با اخم بهم خیره شد خودکار موهامو جمع کردم خودمم دلیل کارمو نمی دونستم ارادی بود کنار هم نشستیم سعی کردم با خودم فکر کنم فقط سلیقه غذاییمون مثل همه و از غدای دریایی متنفریم پس بخاطر همین اینجا کنار هم نشستیم اما نمیشد نگاهای سینا عجیب بود همین که سرمو بلند کردم خبری از نگاهش نبود نکنه توهم زدم؟ بسم الله... سینی دونر کباب بینمون قرار گرفت گوشی سینا زنگ خورد روی اسپیکر گذاست یکی از پسرا بود که رابطه نزدیکی هم به سینا داشت - کجا رفتی سینا؟ سینا جواب داد - از اون غذا خوشم نیومد یه رستوران دیگم تموم زنگ بزنین یهو با حرفی که پسره زد... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ یهو با حرفی که پسره زد چشمام گرد شد - مگه خودتم سفارش نداده بو... یهو سینا تند گوشیشو از روی برداشت و از اسپیکرم در آوردش دهنم وا مونده بود چیشد؟ مگه نگفت از غذای دریایی بدش میاد تند گفت - به تو ربطی نداره و قطع کرد.. تک خندی زدم - که غذای دریایی دوس ندارین؟ تیز نگاهم کرد - هوس کباب ترکی کردم ریز خندیدم که فکر کنه باور کردم حرفشو ولی نکردم یعنی بخاطر من اومد کباب ترکی بخوره؟ رسما از کارای سینا داشت شاخکام میزد بیرون خنگ نبودم متوجه میشدم عجیبه به کدوم یکی از بقیشون اینجوری توجه می کرد؟ میدونم فقط بخاطر اتفاقای عجیب اون شبه‌.. ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ ته دلم انگار زلزله بم اتفاق افتاده بود،قلبم مثل یه ساختمون آوار میشد و می‌ریخت. نگاهم توی اون چشمای تریاکیش خیره موند،احتمالا اینم بازی جدیدش بود. اما  وسط حسی که درگیرش بودم  سرمای لعنتی نمیذاشت به چیزی فکر کنم. کم کم لرزش بدنم بیشتر می‌شد شبیه خوردن یه لیوان چایی ولرم بود توی یخ بندون سیبری. لرزش بدنم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و ایزد استخوونام تیر می‌کشید. وقتی اوضاع بدتر شد و دندونام با صدای بدی بهم میخورد نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد و از جاش بلند شد: -تو ماشین خوراکی دیدم بذار بیارم شاید اگه یه چیزی بخوری بهتر شی گرسنگی و سرما دشمن همن مایل نبودم ازم دور بشه،به همون گرمای کم هم قانع بودم. ولی ایزد کاپشنش رو روی سرش انداخت و از کلبه بیرون زد و چند لحظه بعد با چند تا نایلون بزرگ خوراکی برگشت. چیپس و پفک و ماست موسیر و کرانچی و پاستیل و چوب شور و چند تا چیز دیگه ولی از غذا خبری نبود. دلم یکم غذای گرم میخواست.یه چایی دبش با گز و نقل و پولکی. ایزد خوراکی ها رو که دونه دونه در می‌آورد در حالیکه لرزشم غیر قابل کنترل بود دستم رو دراز کردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ ایزد اخمی کرد و با غیظ  دستم بیرون کشید : -اون نه...جنبه نداری ممکنه حالت بدتر شه مثل یه بچه که با پدرش لج کرده دستش کشیدم و یدونه از لیوانای کوچیک کاغذی رو از توی مشما برداشتم: -بدنم و گرم میکنه...زیاد نمیخورم ایزد با تاسف سری تکون داد و یه بسته پاستیل و چوب شور باز کرد و کنارم گذاشت : -با اینا بخور لااقل ضعف نکنی -واست مهم شدم! طعنه زدم  تا اون نگاه برزخیش رو نبینم. منکه میدونستم فردا برام برنامه مفصلی داره و حالم رو جا میاره. اما برای اینکه بیشتر به جونم غر نزنه یدونه هم چوب شور و پاستیل خوردم اما سرمای شدید و  بدنی که میلرزید ایزد بدون هیچ حرفی کنارم نشست و کاپشن رو روی تنم کشید . باحرص لیوانم  رو گرفت و روی زمین پرت کرد: -یه امشب و آدم باش نذار بیفتم به جونت ایزد راست میگفت، وفتی میخوردم ایزد و کتک هاش هم برام عددی نبودن. بدنمم داشت گرم میشد. تک خنده ای کردم و یه هم برای ایزد ریختم : -بزن گرم شی نیشخند زهر داری زد: -نکنه میخوای اینجا یه بلایی سرم بیاری! خنديدم: -میگن راستی هیچ داستان قشنگی با سالاد خوردن شروع نشده ایزد خانِ توتونچی بزن شاید عاشقم شدی 🩵 ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏